ما چیز های زیادی را از دست داده ایم. چیز های زیادی را از ما گرفته اند، به زور،
به حیله. چیز هایی را خودمان فراموش کرده ایم و چیز هایی را واداشته اند فراموش
کنیم. یکی از این همه و شاید دریغ ناک تر از همه، شادمانی است. در باور و
اندیشه ی ایرانی غم و اندوه آفریده ی اهریمن بوده است و نور و شادمانی، فراوانی
و خنده را اهورا مزدا برای آراستن جهان و زیبایی آن آفریده بوده. شاید به همین
دلیل در تاریخ باستانی ایران جشن ها این اندازه فراوانند. از جشن هایی که معنا،
فلسفه یا تاریخی خاص داشته اند مثل جشن تیرگان در سال روز تیر انداختن آرش و
رها شدن ایرانیان از محاصره و نجاتشان از نابودی،جشن مهرگان ، سال روز شکست
ضحاک،جشن سده، سال روز کشف آتش و...
و اگر هیچ دلیل تاریخی یا مناسبتی پیدا نمی شد، مردم باز دلیلی برای جشن پیدا
می کردند و لباس نو و غذای فراوان و دید و باز دید و موسیقی و شادی ،که مثلا
باد می آید! و یکی از جشن های مهم پاییزی می شده جشن باد روزه! یا مثلا
زمستان رفته و حالا باید همه چیز را شست پس در یک آب بازی جمعی همه جا،
در کوچه و خیابان،در خانه ها و در مهمانی ها به هم آب می پاشیده اند و می شده
جشن آبریزگان.
سنت این که مردم با هم مناسبتی را جشن بگیرند، این که از خانه بیایند بیرون و
با هم شهری ها، هم سایه ها و آدم هایی که نمی شناسند یک مناسبت،سال روز
یک واقعه یا افسانه یا هر چیز دیگری را جشن بگیرند، از آدم های غریبه "ملت"
می سازد،آن ها را در تجربه ای یگانه شریک می کند. این تجربه که هر سال
با آیین ها و رسم های یکسانی برگزار می شود در حافظه ی آن قوم می ماند و
خاطره ی جمعی آن ها را می سازد، خاطره ی جمعی،همان ناخودآگاه قومی
است که از بدو تولد با بچه های آن ها می ماند و از آن ها چیزی می سازد که
"ملت" است. چیزی است که با بچه های آن ملت به دنیا می آید و آن ها بی آن که
آموزش مستقیمی دیده باشند به نوعی در ناخود آگاه خودشان حسش می کنند و
می شناسندش.
شاید، شاید این که ما علیرغم قرن ها اشغال، قرن ها حاکمیت غیر ایرانی ها
هنوز چیز هایی را به عنوان یک" ملت" یا یک ایرانی به یاد می آوریم قدرت عجیب و
غریب همین خاطره های قومی کهن سال باشد. این جشن ها البته بیشتر
جنبه ی عمومی داشته در کوچه و خیابان برگزار می شده و اغلب در بیابان های
اطراف شهر یا روستا در هوای آزاد ، معمولا بیشترشان با خانه تکانی و لباس نو و
خوراکی های مخصوص همراه بوده و تقریبا تمامشان با برافروختن آتش و نیایش
روشنایی تمام می شده، مردم خوراکی هایشان را بیرون از خانه ها و با هم
دیگر صرف می کرده اند ضیافتی جمعی،همه مهمان همه میزبان. تا آن جا که
یادم هست تنها جشنی که به شکل خانگی برگزار می شده و نمود جمعی خاص
نداشته جشن شب یلدا در زمستان بوده که شب نشینیی خانوادگی و فامیلی
است .
تقریبا همه ی آن جشن ها و رسم ها از بین رفته،جشن همگانی که درکوچه و
خیابان بر گزار شود باید پشتوانه ی حاکم شهر را داشته باشد که در طول قرن ها
هیچ گاه نداشته است. بیشتر این جشن ها را آیین های زردشتی می دانسته اند،
واضح است حاکم اسلامی برگزاری اش را نخواهد اما من فکر می کنم هر چند در
این جشن ها اعمال مذهبی اجرا می شده، مثل خواندن نیایش از یشت های
اوستا یا رفتن به آتشکده ها و انجام اعمال مذهبی، اما این جشن ها ملی اند و
اغلب ریشه های تاریخی یا اساطیریی دارند که بسیار کهن تر از دین زردشت است.
واضح است که بعد از رسمی شدن دین زردشت موبدان به تمام این جشن ها رنگی
دینی بدهند و به نوعی اعمال مذهبی خودشان را وارد آیین های آن کند اما
ریشه ی این جشن ها دینی نیست. درست مثل آن که ما در نوروز به عربی دعا
می خوانیم یا در مفاتیح برای اول تا آخر نوروز اعمال و ذکار و حتا روزه ی مستحب
داریم و یا خیلی ها نوروز را در زیارتگاه ها و مرقد امامان می گذرانند اما این باعث
نمی شود که نوروز عید اسلامی بشود.
با این همه حکومت ها اغلب آیین ها و جشن های ایرانی را با بر چسب دین
زردشت، حذف و منع و تحقیر کردند . این جشن ها به زور ممنوع شد یا چنان
تحقیر شد که مردم باور کردند "خرافه های دین مجوس" است و "مرده ریگ موبدان
فاسد" .
ازمیان همه ی آن جشن های بزرگ از یاد رفته ،تنها جشن هایی باقی مانده اند که
نیازی به موافقت حاکمان نداشته اند،جشن هایی که همگانی بودن جزء هویتشان
نبوده و می شده در خانه بر گزارشان کرد. دو جشن نوروز و شب یلدا.
اما چهارشنبه سوری،جشن آتش،جشنی که نمی شود آن را در نهان خانه ها
برگزار کرد چطور جان به در برده و تا حالا زنده مانده است؟ تیرگان،مهرگان، حتا
جشن بزرگ سده که چیزی شبیه نوروز بوده،تقریبا منسوخ اند و جز در جاهایی
محدود،و با شرایط نه چندان آزاد بر گزار نمی شوند و به طور کلی از شکل"جشن
ملی" خارج شده اند،یلدا و نوروز نیازی به همگانی بودن ندارند و کاملا خانوادگی اند
اما چهارشنبه سوری فقط در خارج از خانه معنا می گیرد،با حضور مردم و هنوز از
پی همه ی این سال ها و قرن ها و ممنوعیت ها و تحقیرها زنده مانده،چرا؟
نمی دانم، اما یک چیز را خوب می دانم. این بار ما خودمان درحال کشتن این
جشنیم. درست کنار همه ی آن ها که منع یا تحقیر ش می کنند.
کشتن این آخرین آیین جمعی که از پس این همه منع و حد و دشمنی برآمده،
این تنها جشن عمومی جان به در برده. این بار ما شمشیر را بالا برده ایم تا
آخرین ضربه را به این تن زخمی که خودش را تا این جا کشیده و به ما رسیده،
بزنیم. ما از جشنی که روزگاری زیبا بود،معنا و تاریخ و فلسفه و آیین داشت، شاد
و امن و آرام بود،پر بود از نور، گرمی،خوراکی،خنده، رقص و موسیقی،جنگ
ساخته ایم. خشونت بی منطق آزار دهنده، آزاد کردن انرژی بی شکل و به بدوی ترین
حالت ممکن.بی معنا، بی قصه،بی شادی.خشونت گروهی و غریبگی گروه بزرگتری
که از این جشن می ترسند و کسانی که به این ترس دامن می زنند تا آن را نابود
کنند. دور کردن مردم، پیر ها، زن ها و مردها بچه های کوچک ترسیده،همان چیزی
است که ذات این جشن را نابود می کند وحالا تبدیل شده به تنها رسم و آیین آن.
چهار شنبه سوری، جشن آتش،جشن پایان زمستان،سال روز گذشتن سیاوش
از آتش است.
سیاوش سوار بر اسب خاکستری در حالی که جامه ای یکسره سپید پوشیده بود
از شعله های بلند آتش گذشت تا بی گناهی و پاکدامنی اش را ثابت کند.
از میان کوه شعله ها بیرون آمد در حالی که خاکستری بر موهایش ننشسته بود.
هر چند بعدها تورانیان شاهزاده ی بی گناه را سر بریدند و کشتند اما ایرانیان در
سال روز گذشتن او از آتش، هر سال ،بوته ی خار خشک و شاخه های بی ثمر را
آتش می زدند و از روی آن شعله ها می گذشتند تا سیاوش، بی گناهی، پاک دامنی
و شجاعتش را از یاد نبرند.کسی بر اندوه سیاوش نمی گریست بلکه خاطره اش را
در جشنی بزرگ زنده می کردند زیرا اندوه ایرانیان، اهریمن را خوشنود می ساخت ...
حالم خوب نیست. حالم خوب نیست، دلم شادمانی تحریم نشده،
ممنوع نشده،
شادمانی بی بغض ،
دلم شادمانی آشکارمی خواهد.
دلم شادی کردن با مردم می خواهد ...