هنوز امام کاملا به شهادت نرسیده اند.

 

زنجير زن­ها با  طبل و  سنج. بلندگو­هاي روشن. سينه زن­ها ،‌علم كش­ها ،‌ قمه زن­ها ،‌مياندارها ،‌

 نوحه خوان­ها به صف در انتظار نوبت. دسته­ي زن­هاي تماشا چي  مشكي پوش پشت سر.

 سواري عرق ريزان از راه رسيد و در گوش نوحه­خوان چيزي گفت. نوحه­خوان  مكث كرد. زنجير زن­ها 

 يك لحظه ريتم را از دست دادند  اما دوباره هماهنگ شدند.  نوحه­خوان  به  سوار از راه رسيده چيزي

گفت بعد  با صداي  خسته­ي خش برداشته از فرياد و  گرد و خاك بيابان، داد كشيد:  گوش كن برادر!

گوش كن عزيز من. زنجيرزن­ها  ساكت شدند اما طول كشيد تا دسته­هاي آخر  آرام بگيرند و  همه از

 بين گريه­ي  بچه­ها و  همهمه­ي جمعيت حواسشان را  به نوحه­خوان بدهند.  نوحه­خوان  گفت:‌ يك

 فرسخي كربلاييم.  صداي شيون از جماعت برخاست. نوحه­خوان  ادامه داد:‌ همين حالا  از ميدان 

 جنگ  خبر آوردند ... گوش كن!... گريه نكن... گوش كن.. خبر آورده­اند  هنوز امام حسين كاملا  به

شهادت نرسيده­اند... جمعيت ناگهان  ساكت شد.  همه سراپا گوش شدند.... نوحه­خوان ادامه داد :

 همين حالا خبر آوردند كه  ياران  با وفاي امام  خيلي بيشتر از حد انتظار مقاومت كرده­اند... البته 

تا حالا  همه­ي ياران  يك به يك شهيد شده­اند. جوانان بني هاشم هم  تا آخرين قطره­ي خون

جنگيده­اند و دست دشمن را از وجود مبارك امام كوتاه كرده­اند ... همين حالا خبر آورده­اند  امام

در  ميان ميدان ايستاده و فرياد مي­زند:  آيا كسي هست مرا ياري كند؟... شيون مردم، ‌مرد و زن 

 به آسمان رفت.  نوحه­خوان  با صداي سوزناكش  ادامه داد:‌  از آن جا كه   كمتر از يك فرسخ با

 ميدان  فاصله داريم  و  برادران خسته اند  خواهش مي كنم با شربت زعفران و گلاب نذري  كه

 بوي كربلا دارد لبي تر كنيد  و نفسي تازه كنيد،  تا آن وقت شمر لعنت الله عليه هم شقاوت را

به نهايت رسانده و  اما م مظلوم ما را شهيد كرده.  مردم  زمزمه كردند :‌مظلوم حسين جان ...

و اشك ريختند. نوحه­خوان  محزون و دلسوز راهنمايي كرد:‌ سر گودال قتلگاه  خدا را به خون تازه

ريخته شده­ ي حسين قسم بدهيد و دعا كنيد، مریضان و بدهکاران و ملتمسین دعا، دختر ها و پسرهای

دم بخت، بنیان گزاران مجلس را فراموش نکنید. شك نكنيد كه به اجابت قرين است ان شاالله.

خاك تربت هم برداريد. شفاي جسم و شفاعت شب اول قبر است. برادران ! ‌دلتان را صاف كنيد.

 هنوز كمي وقت داريم...  

 

در انتها

 

 راز باستاني ما اين بود:

در انتهاي يكي از خيابان ها

ديوار شهر روزنه اي دارد

ما  همه ي خيابان ها را تا به انتها رفتيم

سرود خوانان نعش كشتگان بر دوش

و

انتهاي هر خيابان ديواري ساختيم

 بي هيچ روزني!

سرنوشت

 

 

وطنم

تبعیدگاه من است...

سرنوشت

 

 

                                          مرجان‌ها در حال انقراض  هستند.

 

 

قصه ی روز نو

 

این پست را نوروز سال پیش نوشتم در این یک سال بسیار خوانده ام  اما هنوز

 قصه ای قشنگ تر برای نوروز پیدا نکرده ام.

 

 نوروز خیلی قصه دارد. من اما یکی را بیشتر دوست دارم:

  اهریمن، خدای تاریکی پیمان نامه ی اهورا مزدا را دزدید و به اعماق تاریک دوزخ برد

  و  آن را در میان عفریت ها و عذاب های دوزخ،در دورترین دخمه های سیاه آن را 

  پنهان کرد.

 پس از آن خورشید از تابیدن ایستاد و باد از وزیدن ماند. ابرها نمی آمدند و باران

نمی بارید. دروغ و طمع در میان مردمان رواج یافت.جهان تاریک شد.

 سرد شد.

بد کنش و نامهربان شد.

 جمشید،شاه ایران، در لباس عفریتان دوزخ،به تاریک ترین دخمه های عذاب فرو رفت.

پیمان نامه را یافت و با دیوان و اهریمنان بد کنش دوزخ جنگید و  نامه ی اهورا مزدا را

به زمین باز آورد. خورشید رها شد. باد  وزید . ابر ها آمدند و باران بارید. دروغ  و طمع

از ایران رفت. 

 زمین  سبز شد و مردمان راست گفتند و مهربان شدند.

 و روز نو شد.

 نوروز شد.

یک بار نوشته بودم : دلم  خیابان بی خاطره می خواهد

   

تمام راه  از بروکسل تا پاریس باران می آمد. 

 صدای ضبط  بلند  بود. 

 ترانه های قدیمی از  شیشه ی ماشین  بیرون می ریخت.

باران  بی خاطره بود.

  سنگینی  خاطره های سالیان را  از  ترانه ها  می شست. 

 وقتی رسیدیم،  همه ی آن آواز ها  تازه شده بودند. می شد دوباره  سال ها  شنیدشان.

آخرین باز مانده

 

ما  چیز های زیادی را از دست داده ایم. چیز های زیادی را  از ما گرفته اند، به زور،

به حیله. چیز هایی را خودمان فراموش کرده ایم و چیز هایی را واداشته اند فراموش

کنیم. یکی از این همه  و شاید دریغ ناک تر از همه، شادمانی است. در باور و

اندیشه ی ایرانی غم و  اندوه آفریده ی اهریمن بوده است  و نور و شادمانی، فراوانی

و خنده را اهورا مزدا برای  آراستن جهان و زیبایی آن  آفریده بوده.  شاید به همین

دلیل در تاریخ باستانی ایران  جشن ها  این اندازه فراوانند. از جشن هایی که معنا،

فلسفه یا تاریخی خاص داشته اند مثل جشن  تیرگان در سال روز  تیر انداختن آرش و

رها شدن ایرانیان از محاصره و نجاتشان از نابودی،جشن مهرگان ، سال روز شکست

ضحاک،جشن سده، سال روز  کشف آتش و...

 و اگر هیچ دلیل تاریخی یا مناسبتی پیدا نمی شد، مردم باز  دلیلی برای  جشن پیدا

می کردند و  لباس نو و غذای فراوان و  دید و باز دید و  موسیقی و شادی ،که مثلا  

باد می آید! و یکی  از جشن های مهم پاییزی می شده جشن باد روزه!  یا مثلا 

زمستان رفته و حالا باید  همه چیز را شست پس در یک آب بازی جمعی همه جا،

در کوچه و خیابان،در خانه ها و در مهمانی ها به هم آب می پاشیده اند و می شده

جشن آبریزگان.

سنت  این که مردم با هم مناسبتی را  جشن بگیرند، این که از خانه بیایند بیرون و 

با هم شهری ها، هم سایه ها و آدم هایی که نمی شناسند یک مناسبت،سال روز

یک واقعه یا افسانه یا هر چیز دیگری را جشن بگیرند، از آدم های غریبه  "ملت"

می سازد،آن ها را در تجربه ای یگانه شریک می کند. این تجربه که هر سال

با  آیین ها و رسم های  یکسانی برگزار می شود در حافظه ی آن قوم می ماند و 

خاطره ی جمعی آن ها را می سازد، خاطره ی جمعی،همان ناخودآگاه  قومی

است که از بدو تولد با بچه های آن ها می ماند و از آن ها چیزی می سازد که

"ملت" است. چیزی است که با بچه های آن ملت  به دنیا می آید و آن ها بی آن که

آموزش مستقیمی دیده باشند به نوعی در ناخود آگاه خودشان حسش می کنند و

می شناسندش.

 شاید، شاید این که ما علیرغم قرن ها اشغال، قرن ها حاکمیت  غیر ایرانی ها 

هنوز چیز هایی را  به عنوان یک" ملت" یا  یک ایرانی به یاد می آوریم  قدرت عجیب و

غریب همین خاطره های قومی کهن سال باشد. این جشن ها البته  بیشتر

 جنبه ی عمومی داشته در کوچه و خیابان  برگزار می شده و اغلب در بیابان های

اطراف شهر یا روستا در هوای آزاد ، معمولا  بیشترشان با خانه تکانی و لباس نو و 

خوراکی های مخصوص  همراه بوده و  تقریبا تمامشان با  برافروختن آتش و نیایش 

روشنایی تمام می شده، مردم خوراکی هایشان را  بیرون از خانه ها  و با هم

دیگر صرف می کرده اند ضیافتی جمعی،همه مهمان همه میزبان. تا  آن جا که

یادم هست تنها جشنی که  به شکل خانگی برگزار می شده و نمود جمعی خاص

نداشته  جشن شب یلدا در زمستان بوده که شب نشینیی خانوادگی و فامیلی

است .

تقریبا همه ی آن جشن ها و رسم ها از بین رفته،جشن  همگانی که درکوچه و

خیابان بر گزار شود باید پشتوانه ی حاکم شهر را داشته باشد که در طول قرن ها 

هیچ گاه نداشته است. بیشتر این جشن ها را آیین های زردشتی می دانسته اند،

واضح است حاکم اسلامی برگزاری اش را  نخواهد  اما من فکر می کنم  هر چند در 

این جشن ها اعمال مذهبی اجرا می شده، مثل خواندن نیایش از یشت های

اوستا یا رفتن به آتشکده ها و انجام اعمال مذهبی، اما  این جشن ها ملی اند و

اغلب ریشه های تاریخی یا اساطیریی دارند که  بسیار کهن تر از دین زردشت است.

واضح است که  بعد از رسمی شدن دین زردشت  موبدان به تمام این جشن ها رنگی

 دینی بدهند و  به نوعی اعمال مذهبی خودشان را وارد آیین های آن کند اما

ریشه ی این جشن ها دینی نیست. درست مثل آن که ما در نوروز  به عربی دعا

می خوانیم یا در مفاتیح  برای اول تا آخر  نوروز اعمال و ذکار و حتا روزه ی مستحب 

داریم و یا  خیلی ها  نوروز را در زیارتگاه ها و مرقد امامان می گذرانند اما این باعث

 نمی شود که  نوروز عید اسلامی بشود.

 با این همه  حکومت ها اغلب  آیین ها و جشن های ایرانی را با بر چسب دین

زردشت، حذف و  منع و تحقیر کردند . این جشن ها  به زور ممنوع شد یا  چنان

تحقیر شد که مردم باور کردند "خرافه های دین مجوس" است و "مرده ریگ موبدان

فاسد" .

 ازمیان همه ی آن جشن های بزرگ از یاد رفته ،تنها  جشن هایی باقی مانده اند که 

نیازی به موافقت حاکمان نداشته اند،جشن هایی که همگانی بودن جزء هویتشان

نبوده و می شده در خانه بر گزارشان کرد. دو جشن نوروز و شب یلدا.

 اما چهارشنبه سوری،جشن آتش،جشنی که نمی شود آن را در نهان خانه ها

برگزار کرد چطور جان به در برده و تا حالا زنده مانده است؟ تیرگان،مهرگان، حتا

جشن بزرگ سده که چیزی شبیه نوروز بوده،تقریبا منسوخ اند و جز در جاهایی

محدود،و با شرایط نه چندان آزاد بر گزار نمی شوند و به طور کلی از شکل"جشن 

ملی" خارج شده اند،یلدا و نوروز نیازی به همگانی بودن ندارند و کاملا خانوادگی اند 

اما  چهارشنبه سوری فقط در خارج از خانه معنا می گیرد،با حضور مردم و  هنوز از

پی همه ی این سال ها و قرن ها و ممنوعیت ها و تحقیرها زنده مانده،چرا؟

 نمی دانم، اما یک چیز را خوب می دانم. این بار ما خودمان درحال  کشتن این

جشنیم. درست کنار همه ی آن ها که منع یا تحقیر ش می کنند. 

کشتن این آخرین آیین جمعی که از پس این همه منع و حد و دشمنی برآمده،

این تنها جشن عمومی جان به در برده. این بار ما شمشیر را بالا برده ایم تا

آخرین ضربه را به  این تن زخمی که خودش را تا این جا کشیده و به ما رسیده،

 بزنیم. ما از جشنی که روزگاری زیبا بود،معنا و تاریخ و فلسفه و آیین  داشت، شاد

 و امن و آرام بود،پر بود از نور، گرمی،خوراکی،خنده، رقص و موسیقی،جنگ

ساخته ایم. خشونت بی منطق آزار دهنده، آزاد کردن انرژی بی شکل و به بدوی ترین

حالت ممکن.بی معنا، بی قصه،بی شادی.خشونت گروهی و غریبگی گروه بزرگتری

که از این جشن می ترسند و  کسانی که به این ترس دامن می زنند تا  آن را نابود

کنند. دور کردن مردم، پیر ها، زن ها و مردها بچه های کوچک ترسیده،همان چیزی

 است که ذات این جشن را نابود می کند وحالا تبدیل شده به تنها رسم و آیین آن.

 چهار شنبه سوری، جشن  آتش،جشن پایان زمستان،سال روز گذشتن سیاوش

از آتش است. 

 سیاوش سوار بر اسب خاکستری در حالی که جامه ای یکسره سپید پوشیده بود

 از شعله های بلند آتش گذشت تا بی گناهی و پاکدامنی اش را ثابت کند.

از میان کوه شعله ها  بیرون آمد در حالی که  خاکستری بر موهایش ننشسته بود.

هر چند بعدها تورانیان شاهزاده ی بی گناه را سر بریدند و کشتند اما ایرانیان  در

سال روز گذشتن او از آتش، هر سال ،بوته ی خار خشک و شاخه های بی ثمر را

آتش می زدند و از روی آن شعله ها می گذشتند تا سیاوش، بی گناهی، پاک دامنی

و شجاعتش را از یاد نبرند.کسی بر اندوه سیاوش نمی گریست  بلکه خاطره اش را

در جشنی بزرگ زنده می کردند زیرا اندوه ایرانیان، اهریمن را خوشنود می ساخت ...

 

حالم خوب نیست. حالم  خوب نیست، دلم شادمانی تحریم نشده،

 ممنوع نشده،

 شادمانی بی بغض ،

 دلم شادمانی آشکارمی خواهد.

دلم  شادی کردن  با  مردم  می خواهد ...

 

از سمت ناممکن

 

آدم ها معمولا با کار هایی که کرده اند یا می کنند قضاوت می شوند. این جا و اکنون که

ماییم اما ، آدم ها را باید  با کار هایی که نکرده اند  هم قضاوت کرد. با همه ی قرارداد های نبسته،

با پیشنهاد هایی که رد می کنند و چک هایی که به نامشان صادر می شود و نمی گیرند. با همه ی 

 رو گرداندن ها یشان. بی صدا . بی خبر. بی آن که هرگز خبرش را کسی بشنود.

شوخی

 اما کار زئوس، خدای خدایان با بشر بخت برگشته به به این جا ختم نشد که نشد. این که با صاعقه ای

 آدمیزاد توامان کامل زیادی خوش­حال را به دو نیمه کند  و نیمه­ای را به مشرق بیندازد و نیمه­ای را به

مغرب، بس نبود. هر نیمه را به  جایی انداخت و به زمانی . نیمه­ای را به گذشته ، نیمه­ی دیگرش رابه

آینده­های نیامده ، تا حسرت  یافتن هم، استخوانشان را خاکسترکند.

اما هیچ تراژدیی بدون کمی هزل وخنده و کمدی که کامل نیست. پس گاه گاهی  زئوس دو نیمه را  سر

راه هم می گذاشت. در حالی که  یکی مومن بود و یکی کافر. یکی  پیر پیر، یکی جوان جوان. یکی

زندانی دیگری باز جو....

و آن وقت زئوس، خدای بزرگ المپ، تکیه داده به مسند آسمانی اش،  آی می خندید،

آی می خندید ،

آی می خندید....

 

رد پا

 بعضی­ آدم­ ها، فقط بعضی­ آدم ها رنگ پس می­ دهند. رنگ پس می­ دهند به

خیابانی که در آن راه رفته­ اند،‌ به لیوانی که در آن چای خورده­ اند، ‌به مبلی

که رویش نشسته­ اند یا برای نیم ساعتی دراز کشیده­ اند. حتا به  ترانه­ ای

که با هم گوش کرده­ اید یا  درختی که باهم زیر سایه­ اش نشسته­ اید  و

گنجشک­ ها را تماشا کرده­ اید که نمی ترسیده­ اند و  تا نزدیک پاهایتان

می آمده­ اند به هوای خرده­ های نانی که از ساندیچتان ریخته بوده روی

زمین.

بعضی آدم ها رنگ پس می دهند، اما تکه ی هولناکش این است که حتا

اگر دیگر دوستشان نداشته باشی یا خیال کنی تا زنده ای دیگر قرار نیست

ببینیشان ، باز رنگشان، جای دست یا رد نگاهشان می ماند و می تواند

بیچاره ات کند.

 

در آفرینش شعر

 

 در آغاز، آدمیزاد تنها نبود. آدم­ها "زنامردان"ی بودند توامان، با دو سر، چهار دست و

چهار پا.  چسبیده به هم  از پهلو. موجوداتی سریع و بسیار قوی ، خود بسنده و

بی نقص ؛ و چنان به خود مشغول که به جهان اعتنایشان نبود. بی­نیاز از همه چیز

حتا از خدایان. زئوس، خدای خدایان، خشمگین شد.  تاب بی نیازیشان رانداشت،

پس با صاعقه ای  آنان را از وسط به  دو نیمه کرد. نیمی را به شرق انداخت و

نیمه ای را به غرب،  کسی را به شمال و نیمه­اش را به جنوب. آدمیزاد گیج  و

غمگین و سر گردان  روی زمین ماند و ناامید از یافتن نیمه ی خویش دست به

دامان خدایان شد.  دست به دامان معابد و نذرها و نیایش­ها...

 و چنین بود که تنهایی آفریده شد

 و رنج

 و شعر...

 

 

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟

 

 

 

دکتر شفیعی کدکنی

                        

                            سه شنبه  دوباره  پایتخت جهان است...

 

                                                        ساعت هشت 

                                                            کلاس ۲۳۴

                                                      دانشکده ی ادبیات

                                                         دانشگاه تهران

                                                    دکتر شفیعی کدکنی

                                                                و

                                        جهان ،که تنگی و بی هودگیش از یاد می رود.

  

در آرزوی بهشت

 

 تذکره الاولیا را  دوست ندارم. شاید به خاطر مطلق بودن آدم­هایش یا  لحن 

مبالغه آمیز عطار در وصف آن­ها ، بگذریم که  هیچ وقت میانه­ی خوبی با  صوفی­ها

و اهل خانقاه نداشته­ام، اما ذکر  بر دار کردن  حسین منصور حلاج چیز دیگری است.

 در میانه­ی این قطعه­­ی شاهکار ، روایتی تکان دهنده هست، نه از حسین بن منصور

  که از  مردی  بی­نام ونشان که اتفاقا نقش مهمی دارد. از مامور اجرای حکم

 خلیفه، کسی که در کنار درخشش حلاج  اصلا به چشم نمی ­آید. کسی که اتفاقا

 به دلیل همین بی نام بودن می تواند  نام و صورت  هرکسی را داشته باشد، هر

 کسی را در  هر زمانی.

 

... خبر به خلیفه رسید. گفت: فتنه خواهد خواست. او را

 بکشید یا با چوب زنید تا از این سخن برگردد.

سی­صد چوب بزدند. به هر چوبی که می زدند آوازی فصیح

 می­آمد که : لاتخف یا ابن منصور.

شیخ عبدالجلیل صفار گوید: اعتقاد من در آن چوب زننده بیش

 از  اعتقاد در حق حسین منصور بود، از آن که تا آن مرد چه

 قوت داشته است در شریعت که

 چنان آواز صریح می شنید

و دست او نمی­لرزید

و هم­چنان می­زد...

 

 

می دانم

 

 تو دیگر بر نمی گردی

                     کاش جاده از تو برگردد....

امروز


 می توانید اعدامم کنید.

من باز هم خدایی را کشته ام!

کاش طمع کنند

 

دلم می خواهد مجسمه ای بسازم

تمام طلا

از طناب دار.

 شاید طمع کنند

و آن را

 جای سر های  قهرمانان و شاعران

 بدزدند

از شهر سوگوار

 

دلم برایش تنگ می شود

بودگاني 1

 کنار کورش صفوی از پله ها بالا می آمد . سلام کردم  و رد  شدم.

جواب  داد و  ایستاد .

صدایم زد. بر گشتم.

به دکتر صفوی  گفت:  هوای این همشهری ما را که داری؟ 

و خندید.


 بودگاني 2  

  کتاب لاغر کوچک تازه چاپ شده توی دستم بود.  پرسیدم: "بودگانی ها" یعنی چه؟ برای هایکو معادل 

ساخته اید؟. گفت : یعنی چیزی که در یک لحظه " بود" می شود .یعنی همان لحظه از " هستن" زمان حال

به "بودن" گذشته می پیوندد.

یعنی به محض وقوع ، تمام مي شود.

یعنی "زندگي"!

 

 

پ.ن. بودگاني ها اسم كتاب كوچك دكتر حق شناس بود . شعر هاي كوتاه شبيه هايكو داشت.

اين يكي را دوست داشتم:


قابم
وقتی که عکس خاصی در آن نیست
آماده پذیرش هر جلوه
هر ظهور
خالی
خواهان


نفرین

 

قدت بلنده بیچاره ، قدت بلنده!

 سرت می خوره به سقف،

 پیشونیت می خوره به طاق،

زخمی می شی...

 بده پاهات رو ببُرن.

 رو زانو هات راه برو.

 خم شو 

 یا  به زخم های پیشونیت عادت کن!

 

پ.ن

 

 این ، پی نوشت پست پیشین است با تاخیر:

شعر "بارون  میاد جر  جر " تماما فولکلور قدیمی نیست، در واقع شاملو (گفته بودم شعر از

احمد شاملو ست؟)بر اساس یک شعر کوتاه فولکلور، شعر تازه ای گفته. تاریخ شعر دقیق

یادم نیست ( و متاسفانه  الان امکان پیدا کردنش را ندارم) اما مربوط به سال های ۳۰ یا ۳۲ 

و زمانی است که شاملو در زندان قصر بوده .

 " بارون "  کنار " پریا" و " دخترای ننه دریا"یکی از سه گانه های کودکانه ی اوست.

پ.ن ۲

شعر طولانی تر است. بعد این همه سال بیشتر بندهایش را از یاد برده ام.

 

بارون

 

بارون میاد جر جر

 رو پشت بون هاجر

 هاجر عروسی داره

تاج خروسی داره...

چکمه های  قرمز داشتیم.  با هم از یک مغازه خریده بودیم. دور ساق ها و داخلش

 خز داشت و گرم بود.روپوش هایمان آبی آسمانی بود با مقنعه های طوسی کم رنگ

 که خیس شده بود و دور صورتمان پیچ خورده بود و موها که از گوشه کنار مقنعه

پخش و پلا بود . زیر باران می دویدیم. من و مریم کارگر و پیروزه ی گلستان. 

  هیچ کدام چتر نداشتیم. دست هم را گرفته بودیم و تمام راه را از دبستان ضیغمی

 تا  خانه  با هم  می خواندیم...

   ...هاجر ناز قندی

 یه چیزی بگم نخندی:

"وقتی حنا می ذاشتی

 ابروتو  ور می داشتی

خالتو سیا می کردی

زهره نیومد تماشا؟

نکن اگه دیدی حاشا..."

"- حوصله داری بچه!

 مگه تو بیکاری بچه؟

نمی بینی کار دارم من؟

دل بی قرار دارم من؟

تو این هوای گریون

 شرشر لوس بارون

که شب سحر نمی شه

 زهره به در نمی شه..."

بارون میاد جر جر

رو خونه های بی در

چهار تا مرد بیدار

نشسه تنگ دیفار

دیفار کنده کاری

 نه فرش و نه بخاری.

"- مردا سلام علیکم!

زهره خانم شده گم

 نه لک لک اونو دیده

 نه هاجر ور پریده

بارون ریشه ریشه

 شب دیگه صب نمی شه."

"- بچه ی خسه مونده

 چیزی به صب نمونده

ای بچه ی دیوونه

کی دیده که شب بمونه؟

 زهره خانم همین جاس

 تو گره مشت مرداس

خروس سحر می خونه

خورشید خانوم می دونه

که وقت شب گذشته

 وقع کار و کشته

خورشید بالا بالا

گوشش بزنگه حالا."

 بارون میاد جر جر

رو پشت بون هاجر

جاده ی کهکشون کو؟

زهره ی آسمون کو؟

ای خدا روشنش کن

چراغ راه منش کن...

 

زیر باران تا خانه می دویدیم  و شعر می خواندیم.

به جای " ای بچه ی دیوونه" اسم هم را می گفتیم:

...ای مرجان دیوونه!.... کی دیده که شب بمونه...؟

 

دلا اين يادگار خون سرو است

هوا خنک بود.

پرنده  آرام٬ بی ترس٬ زیاد.

 خورشید نرم. مهربانی بسیار .

مهربانی مثل خنده جاری بود و به همه سرایت می کرد.

  آسمان  تازه شسته از باران  می درخشید.

خوب بودم. اندوه دور  دور بود. دستش به من نمی رسید.

اما

چيزي٬ انگار كن آتش سيگار  روي  پوست نازك تن ٬

 انگار كن ذغالي گداخته  روي قلبت٬ زير پيراهن٬ پوشيده از چشم همه حتا خودت٬

در من مي سوخت.

توي سرم،‌ پشت صداي آواز پرنده ها٬‌كسي به سه تارش پنجه مي كشيد و مي خواند:

...به هر خون دلي سروي قد افراشت

 به هر سروي تذروي نغمه بر داشت

 صداي خون در آواز تذرو است

دلا اين يادگار خون سرو است...

 

تعبير


 كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا

يا

 امام حسين شايد نباشد ، يزيد حتما هست.


آن كه حسيني است


 محاصره اش كردند.زهير قين گفت: جنگيدن با اين گروه اندك

- پيش از آن كه لشگريان ديگر برسند - آسان تر است.  ‌اجازه بدهيد

تا بر آن ها حمله بريم.

  امام گفت:‌ نه. خدا نخواهد كه من آغاز كننده ي جنگ باشم.

 جنگ هنوز آغاز نشده بود. شمر نزديك خيمه گاه شد و دشنام داد.

 مسلم ابن عوسجه اجازه خواست: بگذاريد تا با يك تير خاموشش

كنم كه اوفاسق و  از بزرگان ظالمين است.

 امام گفت: "تير اندازي نكن. من هرگز دوست ندارم آغازكننده ي

جنگ باشم ."

آب را بستند .

 دشنامش  دادند .

 ايستاد رو به رويشان. نصيحتشان  كرد. برايشان حرف  زد.

 ازشان مي پرسيد:

آيا دستان من به خون كسي آغشته است؟

 آيا هرگز مالي از كسي برده ام؟

آيا از من ناجوانمردي ديده ايد ؟

خودش را معرفي كرد. گفت به قصد جنگ نيامده است. گفت در پي

ثروت و قدرت نيست و تنها خواسته اش عدل است.  اين كه

نمي خواهد ، نمي تواند ، يزيد را كه دستش به خون مسلمانان

آغشته است به امير المومنيني بشناسد. آمده كه  دين جدش

پيامبر خدا را- كه  از قضا پيامبر آنان هم بود-  دوباره زنده كند.

 هلهله مي كردند،

به طبل هايشان مي كوفتند تا صدايش را نشنوند.

  با ين همه بارها با آنان سخن گفت.

  نمي خوست كشته شوند.

 نمي خواست از ظالمين باشند.

 نمي خواست دستشان به خون پسر پيامبر ، به خون ناحق

آغشته شود و تا ابد زيان كار شوند.

دلش مي خواست خوشبخت باشند،

مي خواست رستگار شوند.

 هنوز دوستشان داشت. هنوز.

 

دفتر شعر هاي قديمي ام را ديروز درچمدان  كهنه اي پيدا كردم. خنك بود و بوي سيب مي داد.


 

با هم در باد مي دويديم. دست هم را مي گرفتيم . باد با ما مي آمد و آن وقت ها كه بلند بلند

 شعري را مي خوانديم كلمه هاي جا افتاده را به يادمان مي آورد.

با هم از درخت سيب مي چيديم.  مي نشستيم  روي زمين و سير تماشايشان مي كرديم.

 سبزي آرام پوست سيب را نگاه مي كرديم كه آواز خوانان به طرف سرخ مي رفت يا گاهي

 به زرد هاي آهسته،تكيه مي داد.

قرار نبود به جايي برسيم.

 عجله نزديك ما نبود و ما  تكه اي از عمرمان را به تماشاي سيب ها مي گذرانديم.

سيب ها را بو مي كرديم. هنوز هم چشم بسته مي توانم بوي هر كدامشان را به ياد بياورم.

گرسنه بوديم.

 به سيب ها قول مي داديم آن ها به شعر تبديل كنيم و به دويدن در باد و به عشق.

 بعد سيب ها را آرام  مي خورديم.

 


  غمگنانه


  ناگهان ديدم از آن صورت كه دوستش داشتم، از آن صورت كه آن همه دوستش داشتم و

مي شناختمش،‌چيزي يادم نيست.

فقط دو دندان جلو را به ياد مي آورم. دو دندان پيش بالايي كه روي هم افتادگي ملايمي داشت.

انگار يكي شان در رفاقتي ابدي به شانه ي آن ديگري تكيه داده بود.

فقط همين؛ از آن همه دارايي.

سانحه 1


بعد مدت ها  دوباره دارم سوانح مي خوانم:


 ...هم بود كه عشق رخت بر گيرد و عاشق از خود و خلق و

معشوق خجل شود و در زوال عشق متاسف باشد.

و نيز بسيار بود كه عشق روي بپوشد  از زرق نمايش ...

كه او بوقلمون است و هر زمان رنگي ديگر برآورد.

گاه گويد رفتم.

اما

 رفته نباشد...

 

                                                                سوانح العشاق

                                                                  احمد غزالي

                                                                 نشر ثالث


زرق : حقه،‌شعبده

بوقلمون: پارچه اي كه در هر زمان از روز با تغيير نور  به رنگي متفاوت

  در  مي آمده است

بهنود اعدام شد.

به من بگو چه كسي قاتل است؟

پسركي كه در هيجان يك نزاع ، دوست نوجوانش را ، بي آن كه 

نقشه اي كشيده باشد،در يك لحظه ي خشم مي كشد.

  يا مادر ي كه روز به روز ،‌ هر روز براي كشتن  پسر انتظار مي كشد

و التماس هاي پسرك گريان  ترسيده از طناب دار، دلش را نرم

نمي كند؟

مادري كه چهار پايه را از زير پاي پسر مادري ديگر  مي كشد

و مردنش را  تماشا مي كند؟


يا قانوني كه از مادري غمگين، ‌قاتلي خون سرد مي سازد؟


آي عشق !‌چهره ي آبي ات پيدا نيست

 

 غوغاييان شوارع و چهار سوق گرفته بودند.

يكي از آن ميان خنجر بر گلوي مجنون نهاد: فاروق فاضل تر يا صديق؟

گفت: ليلي نيكو تر .

و

رها شد.

پايتخت من كه ويران شد.


 

               سه شنبه پايتخت جهان بود سال ها....

شايدهم. كسي چه مي داند؟



  " وعده" 


آزادی  جان!

با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده

در حالي كه  سر و رويت  از آب دهان رهگذران آلوده است

لنگ لنگان گام بر می‌‌داري

اما سرت سلامت باشد

روزی کفش به پا خواهی‌ داشت و شاید هم

­ _کسی‌ چه میداند_

جوراب!

آزادی 

روزی تو نیز کلاه گرم خواهی‌ داشت

با لبه‌های بلند كه گوش هايت يخ نكند

آن روز تو در راه‌ها از بادها و طوفان‌ها نخواهي ترسيد

و مردم دیگر

به دریغ وتحقير در برابرت سر تکان نخواهند داد

حتا

_ كسي چه مي داند؟_

شايد ترا به خانهٔ خود راه دهند 

و اطعام کنند.

                                                   

                                                       هاینریش هاینه شاعر آلمانی‌ قرن ۱۹.



سوگ سياوش

مبادا مباد كه قطره اي از اين خون بر زمين ريخته شود.


بچه بودم. بهار بود. ميان خرابه ­هاي معبد آناهيتا در بيشاپور بازي مي كردم.

كناره ­هاي سايه ­دار ديوارهاي سنگي پر بود از گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك سياه، ‌چند تا چيدم. آمدم پيش مادر بزرگم كه تنها نشسته بود لب

رودخانه كنار وسايل. همه رفته بودند كوه كتيبه­ ي شاپور را از نزديك ببينند.

گل­ ها را دادم به او گرفت و بو كرد و بعد چاله­ ي كوچكي كند و باريكه راهي

ساخت تا چاله از آب رود خانه پر شود.بعد ساقه­ ي گل­ ها را گذاشت توي آب.

مي ­خواستم بروم پيش بقيه. كوه صاف بود. مادر بزرگم مي­ ترسيد.

گفت تنها نرو. صبر كن و تا يكي پيدا شود كه همراهش بروم، دستم را گرفت و

همان دور و برچرخيديم. گفت: بيا گل بچينيم. مي­ دانستي گلي هست كه  هر

چقدر بيشتر بچيني­ اش، بيشتر مي ­شود؟  و نشانم داد كه زير سايه­ ي كوه،

‌كنارهردرخت، توي شكاف هر سنگ را دسته دسته گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك تيره  پر كرده است و همان طور كه گل­ ها را توي دامن پيراهنش جمع مي­ كرد

برايم گفت كه اسم اين گل پرسياوشان است­ و داستاني دارد كه وقتي باد مي­ آيد،

اگر خوب گوش كني،همين طور كه ساقه­ اش خم و راست مي ­شود و

گلبرگ ­هايش به هم ساييده مي­ شوند، برايت تعريف مي ­كند:


روزي شاهزاده­ اي بود  خيلي زيبا و خيلي جوان ، شاهزاده آن قدر پاك و نجيب و

مهربان بود كه حتا آتش او را نمي سوزاند. اسم شاهزاده سياوش بود. اما بالاخره

يك روز شاه ‌ او را در برجي كه هيچ كس نشاني اش را نداشت زنداني كرد و

كشت.

شاه به جلادها دستور داده بود سر سياوش را در تشت طلا ببرند وخونش را

جلوي آفتاب بخشكانند  و بدنش را خوراك گرگ­  ها كنند تا هيچ كس از ماجرا

بويي نبرد.

سفارش كرده بود " مبادا خون سياوش بر زمين بريزد"

اما جلاد شلخته و نادان وقت سربريدن حواسش پرت شد و يك قطره از خون

سياوش ريخت روي زمين. خون به زمين فرو نرفت . روي زمين پخش شد. از زير هر

سنگ  جوشيد و  جوشيد و به راه افتاد .هركس آن را مي­ديد مي ­فهميد كه جايي

بي گناهي را كشته­ اند. خون جوشيد تا به ايران  رسيد و رستم خبر دار شد.

رد خون را گرفت و رفت تا بالاخره فهميد آن كشته ­ي بيگناه سياوش،

‌شاهزاده­ ي ايران بود­ه­است . رستم لشكر كشيد و  انتقام خون سياوش را گرفت.

 تازه آن وقت بود كه خون از جوشيدن ماند و به زمين فرو رفت و حالا هزار سال

است كه هرسال به جاي آن خون همين گل­ ها سبز مي­شوند كه  مردم اسمشان

را  گذاشته­ اند خون سياوشان يا پرسياوشان...

...

يكي از دايي ها آمد. مادر بزرگم گفت: حالا برو كوه  و به دايي ام گفت:

دستش را ول نكني ها!

 ...   


يكي از قوانين جهان اسطوره ­اي ايراني (مطمئن نيستم اين "قانون " اسطوره­ هاي

غير ايراني را هم شامل مي­ شود يا نه) اين است كه خون بي­ گناه نبايد بر زمين

ريخته شود، اين سفارش مدام در افسانه ­ها تكرار مي­ شود:

فرشي چرمي بگستران و بر آن تشتي زرين بگذار و سر را در همين تشت از تن

جدا كن!‌

مبادا مباد كه قطره ­اي از اين خون بر زمين ريخته شود، كه ازهر سنگ خون بجوشد

و تا غرقه­ ات نكند از جوشش باز نخواهد ماند.

   اما جلاد معمولا شلخته و نادان است و معمولا به هشدار توجه نمي ­كند

و قطره ­اي بر زمين مي­ چكد و تكثير مي­شود و از هر سنگ مي­ جوشد يا به زمين

فرو مي­ رود و هر سال تا قيام قيامت به شكل گلي كبود از زمين مي ­رويد يا به

شكل ني كه هر گاه باد در آن مي ­پيچد اسم

قاتل و داستان كشته شدنش را به آواز مي­ خواند.


  ‌مبادا مباد كه قطره­ اي از اين خون بر زمين ريخته شود،

 كه ازهر سنگ خون بجوشد و تا غرقه ­ات نكند از

جوشش باز نخواهد ماند.


  اين قانون جهان اساطيري است. 


مجلس سهراب كشان

 

پرده­ ي نخست

 

عكسش را نشانشان دادم. گفتند ديده­ اندش . گفتند وقتي همه از

شهر بيرون آمده­ اند او مانده تاراه دشمن را ببندد. گفتند تير خورده بوده

از كمر. راه نمي­ توانسته برود. گفتند اگرمي­ توانست هم نمي­ آمد. 

گفته بوده من پسر جهان پهلوان ايرانم ، شرم از پدر را چه كنم كه زنده

باشم و دشمن به خاك من آمده باشد؟


رستم ،‌پدرش! تن سرخ  سهراب را برايم بياور!

 

پرده­ ي دويم

عكسش را نشانشان دادم. مي­ شناختندش. گفتند در رماديه

ديده­ اندش ،‌در زندان بغداد ،‌درموصل. گفتند به خاكش شك نكرد.

گفتند به رستم،‌به پدر ناسزا نگفت كه جهان پهلوان ايران بود.

نشانه­ ي سرزمين. گفتند ايستاد. سر خم نكرد و آن­ها،‌دشمنان،

آتشش زدند.


رستم، پدرش! خاكستر سهرابم را برايم بياور.

 

پرده­ ي آخر

عكسش را نشانشان دادم. ديده بودنش .در همين شهر،

اما من گمش كرده ­ام رستم.اين بار نه در مرزهاي دور، نه در سرزمين

دشمن، ‌در خانه  گمش كرده­ ام رستم. سهراب بامن بود.

ما كنار هم بوديم . كنار برادرها و برادر زاده­ هايمان. در خيابان ­هاي

همين شهر.

پيدايش كن.


 رستم. پدرش!  سهرابم را برايم بياور!


...

 

اين سهراب من است روي دست­هاي تو؟ اين سهراب من است خونين؟

سهراب من كه اين باربه مرزهاي دور نرفته بود. در سرزمين دشمن نبود.

كجا پيدايش كرده­ اي؟

توانست ترا ببيند؟ بشناسد؟  توانست از  آرزويش براي تو حرف بزند؟

بگويد  كه آرزوي بزرگش اين است كه دست­هاي ترا بگيرد و سرزميني

بسازد  كه روشنايي جهان و فخر توباشد؟

 من اين زخم ها نمي شناسم. من هزار سال است كه سهراب

مي­ زايم و تن جوان بي جان خاك مي­ كنم كه قرباني اين سرزمين

شده است. من زخم تيغ تاتار و مغول مي­ شناسم . كبودي زهر، زخم

شمشير، رد گلوله و تاول. اين زخم­ها به چشمم آشنا نيست. كجا

پيدايش كرده اي رستم؟

 چرا رو بر مي­ گرداني؟‌چرا دست پنهان مي­ كني؟

اين خنجر، اين خنجر كه تا دسته خونين است­، ‌اين جاي خالي نگين،

اين همان خنجر ياقوت نشان تو نيست كه نگينش بر بازو بند سهراب

نشسته است؟

آه! رستم ! پدرش! سهراب مرا اين بار نه دشمن. كه تو كشته اي!


افسوس.


/*]]-->

این حافظه ی زخمی

 

جلوي پارك ملت جوانكاني ايستاده بودند با شال­ها، ‌مچ بند­ها يا انگشتر

 بزرگ سبز و عكس­هاي مير حسين موسوي را با چنان اصرار و اعتقادي

تعارف مي­كردند كه نمي­توانستي رد كني . يكي­شان داشت به مرد ميان

سالي( لابد در جواب سوالي كه من نشنيده بودم)  توضيح مي­داد كه مير

حسين را تا سه هفته پييش نمي­شناخته و با پدرش مشورت كرده و

فيلم تبليغاتي­اش را ديده و حالا مطمئن است كه او تنها راه نجات مردم

ايران است. مردم دورش جمع شده بودند و توضيح او تبديل به سخنراني

پر هيجاني شد كه شنوندگان زياد داشت. شور و شيفتگي­اش  برايم

آشنا بود. چهار سال پيش همين شور و سرسپردگي را در ميتينگ

دانشجويي در صورت و صداي جوانكاني ديده بودم كه احمدي نژاد را

تجسم عدالت خواهي مردمان فرودستي مي­ديدند كه روشنفكران دوران

اصلاحات به هيچشان گرفته بودند. چهار سال پيش­تر هم همين هيجان،

جان خيلي از ما را گرم كرده بود كه خاتمي را  راهي براي رسيدن به

رفرمي بي­خشونت و نرم  مي­دانستيم و حاضر بوديم براي به قدرت

رسيدنش حتا كتك بخوريم. من چهار سال­هاي زيادي را به ياد دارم و

شور­ها و شيفتگي­هاي بسياري را كه به سرعت به پشيماني و ريشخند

تبديل شده است.

من حافظه­ي زخمي درد ناكي دارم.

اين نوسان تند و شديد از خاتمي به احمدي نژاد و دوباره بر عكس از

كجاست؟ (پيداست كه منظورم از  اين دو ، اشاره به جرياني است كه به

آن منسوبند  و تنها به شعارهاي تبليغاتي­شان اشاره دارم. چيزي كه

مردم را جلب كرده­است.)

اين رفت و برگشت دائم اگر درست نگاه كنيم حكايت حالا نيست. قصه ي

تاريخي ماست كه پي در پي  تكرار مي شود(به دوران مشروطه نگاه كن

و ماجرا هاي بعد آن. به دوران پهلوي­ها و انقلاب) به همه ي افراط­ها كه

تفريطي دو چندان در پي داشته است.

يك بار به خاتمي دلگرم شديم و بعد،  شد آن چه شد. حالا نوبت مير

حسين است . حتا اگر از اين به سلامت بگذريم، من نگران موج بعدي­ام. 

 نگران چهار سال­هاي بعد. نگران اين رفت و برگشت تمام نشدني. كه

اسمش را گذاشته اند حركت در مدار صفر.

 

عصر عاشورا

 

عصربود.  قتل گرمای تابستان. بیشتر مغازه­ها بسته بودند.

 من و سهیلا چه می­کردیم در آن خیابان خلوت خواب آلود؟

از کتابخانه برمی­گشتیم لابد، یا از هزار و یک برنامه­ی تابستانی

 مدرسه. اتوبوسشان بی سر و صدا از ته خیابان آمد.انگار آمد و

رفتی هر روزه.  یک ایران پیمای قدیمی بود که جلویش پلاکارد زده

 بودند. تک و توک مردم توی خیابان ایستادند به دست تکان دادن.

سهیلا گفت : هه! بلند گو که دارند پس چرا این­قدر ساکت؟!

بعد ها راننده تعریف کرد کلی شلوغ کرده اند ،کلی توی سر و

کله­ی هم زده­اند تا نوار انتخاب کنند . بالاخره  یکی انتخاب شد اما 

 ابراهیم نگذاشت . تعریف کرد که ابراهیم گفته بوده" سر ظهری

مردم خوابند. اصلا قرار است ما برویم که این­ها سر راحت بگذارند

 زمین، آن وقت خودمان..." و بعد بلندگو را خاموش کرده.

مردم که دست تکان دادند راننده  خندان سرعت اتوبوس را کم کرد.

صندلی­ها پر نبود. سیزده چهارده نفر بودند. سربند­های رنگی

داشتند از همان­ها که زنگ­های ورزش می­آوردند مدرسه و ما با

 شابلون و رنگ رویشان چاپ می­زدیم:

هرکه دارد هوس کرب­وبلا بسم الله.

پرچم­هایشان را از پنجره­ها بیرون آورده­بودند و دوتا انگشتشان را به

 نشانه­ی پیروزی گرفته بودند بالا. همه­شان را می­شناختم.

بیشترشان از بچه­های دبیرستان خواجه نصیر بودند که کمی بالاتر

از مدرسه­ی ما بود و هر روز سر راه مدرسه هم را می­دیدیم. گیرم

که وقتی به هم می­رسیدیم سرمان را می­انداختیم پایین و از

دورترین نقطه­ی آن پیاده­روی تنگ قدیمی از کنار هم رد می­شدیم

 وبعد تقریبا بلا­فاصله پچ پچ­ها و خنده­های زیر زیرکی شروع می­شد

که مثلا چه پوشیده­اند یا کدامشان کتاب­هایش را  مثل دخترها با

کاغذ کادو جلد کرده یا کدامشان، جلوی کی، تا بنا گوش قرمز

شده.

یکی دو تا هم کوچک­تر بودند بچه­های مدرسه فارابی  .راهنمایی

پسرانه که بالای میدان بود و وقتی تعطیل می­شدند انگار زلزله

می­آمد.

 یکی­شان با همان علامت پیروزی برای کنار دستی­اش شاخ

درست کرده بود.

دست تکان داند و رفتند. انگار سرویس مدرسه.

هشت محرم بود. یک روز قبل از تاسوعا.

 

 

خبر را  راننده آورد . مثل جنون زده­ها یک کله کوبیده بود و آمده بود.

از پلیس راه یا مقر سپاه یا ارتش ، کسی را همراهش کرده بودند .

حریفش نشده بودند رانندگی نکند.از پشت فرمان پایین نیامده بود.

گریه نمی­کرد. اشک­هایش را ،هر چه داشت، توی راه تا برسد

ریخته بود. لبهایش کبود بود ریش چند روزه­ی آشفته داشت و

حالش جوری بود که خیال می­کردی هم­الان است که سرش را

بکوبد به جایی و مغزش را پریشان کند یا خودش را از بلندی پرت

کند پایین.

یک ریز حرف می­زد و هیچ کس جلودارش نبود بلکه ساکت

 شود و یک ساعتی بخوابد یا چیزی بخورد.برای هر که سر راهش

 بود تعریف کرده بود،کارمند های پلیس راه، خانواد­ه­ها که جمع

شده بودند جلوی سردخانه­ی بیمارستان و پای حرف هایش زار

 می زدند ،حالا هم توی رادیوی محلی که رسمی نبود و فقط تا

روستاهای اطراف برد داشت، اما هربار انگار فقط برای خودش

تعریف می­کرد. همیشه هم از اول، از این که خیلی شلوغ

می­کرده­اند و او دعوایشان کرده که: سرسام گرفتم و جنگ شده

بچه بازی و این که زبان به دهان بگیرند اگر نمی­خواهند پرتشان

کند توی دره­ای جایی. از این که یکی­شان برایش پسته پوست

کنده و پرتقال دهنش گذاشته که سخت نگیرد و حلال کند و تا

 نخندیده دست بر نداشته­است. از ابراهیم  که دو سه ماهی از

پسر شانزده ساله اش کوچک­تر بوده وهمه صدایش می کرده اند

آقا سید بس که عاقل بوده و با همه مهربانی می­کرده است .

تعریف می­کرد شب را شیراز مانده­اند و تاسوعا را سینه زده­اند و

بعد راه افتاده­اند سمت حاج عمران که نیروی تازه نفس

می­خواسته بعد عملیات.

وقتی می­رسید به گردنه­ای که کمین خورده­بودند  صدایش تاب بر

می­داشت.  سخت می­شد فهمید چه می­گوید:

 عصر عاشورا رسیدیم گردنه. از صبح توی ماشین سینه زده بودند

 صدای یشترشان گرفته­بود . تازه ساکت شده­بودند و سرشان را

تکیه داده­بودند به پنجره، پشتی صندلی یا شانه­ی بغل دستی و

چرت می­زدند که دیدم جاده را بسته­اند.  پنج شش نفر بودند اما

هم تفنگ داشتند هم آرپی­جی. تا بجنبم از پشت هم سبز شدند.

 بقیه روی کوه بودند می­دیدمشان . بچه­ها را یکی یکی کشیدند

پایین . دست خالی بودیم، دریغ از یک تیرکمان حتا. گفته­بودند

اسلحه را قرارگاه می­دهد. با بند کتانی­هایشان_ هنوز پوتین

نگرفته­بودند_ دست­هایشان را از پشت بستند و بردند زیر پل .

هی صدای تیر آمد و هی صدای فریاد. صدای جیغ.

خیلی طول نکشید . سرها را آوردند . یکی­شان خوش­مزگی

 می کرد که صندلی هر کدام را نشانش بدهم. سرها را گذاشتند

 روی صندلی­ها کنار پلاستیک­های نیم خورده­ی تخمه و پرتقال.

گفتند: این هم سوغات ما، ببر شهرتان.

 

 مردم جمع شده بودند توی میدان.

 دو روز از عاشورا گذشته بود اما دوباره علم و عماری آورده­بودند و

 چلچراغ­های  روشن سه­ رج .بازار تعطیل بود. آبادانی­ها سنج و

دمام می­زدند و دسته­ی زنجیر زن­های ترک از پادگان راه افتاده­بود.

 خیلی­ها به رسم عاشورا پای برهنه بودند روی آن آسفالت­های

داغ. اتوبوس از ته خیابان آمد. بلند گویش روشن بود . صدای

آهنگران هی نزدیک می­شد. دسته­ی پادگان ساکت شد .مردم 

سینه می زدند وبا نوار می­خواندند:

ایا اسب غرق اندر خون ذوالجناح امروز از چه گریانی  ...

 

سهیلا را توی شلوغی گم کرده­بودم. اتوبوس از جلوی رویم رد

 شد. با پارچه­ی سیاه پوشانده بودنش .

 فقط پرچم­ها از پنجره بیرون بود

 و

جای صورت­هایشان روی شیشه­، عکس های سیاه و سفید

 چسپانده بودند.

 

گردنه ای سخت به نام اسفند یار

 

خیال می کنم اسفند یار یک عقبه است. یک گردنه که همه ی ما

روزی به ناچار باید از آن بگذریم.

 اسفند یار شاهزاده است و نیزپهلوان دینی.زردشت خود رویین تنی

به او بخشیده و موید و نظر کرده است .

پس به عنوان نماینده ی دین و دولت نزد رستم می آید و می خواهد پهلوان 

 ایرانی را دست بسته به پیشگاه پادشاه برد.همه ی افتخار رستم این است

که هیچ کس، هیچ گاه بند بر دست های او ندیده است.

 رستم هرکاری می کند تا چون آزادگان بی بند و بی زنجیر همراه

اسفند یار نزد شاه برود . اما  شاهزاده او را بی بند نمی خواهد . 

 کار بالا می گیرد و به جنگ می رسد. تیر و تیغ براسفندیار روین تن

بی اثر است .رستم پیر و زخمی و نا امید از زال و سیمرغ کمک می خواهد .

سیمرغ راه کشتن اسفند یار را یه او نشان می دهد  که تنها چشم هایش

آسیب پذیرند. اما به رستم هشدار می دهد : 

 شئامت و شومی خون مقدس اسفند یار او را نابود خواهد کرد

 دیر گاهی پس از اسفند یار  زنده نخواهد ماند.

 خاندانش  بر باد خواهد رفت

و روحش تا ابد سر گردان خواهد شد.

رستم انتخاب سختی پیش رو دارد . مرگی بی افتخار  ،نابودی خاندان بزرگ و

 قدیمی اش ، و سرگردانی و عذاب ابدی روحی که تمام عمر کوشیده بود

 بی آلایش و " پاک به درگاه یزدان برد" و یا  دست سپردن به بند اسفند یار،

کسی که توامان  نماینده ی دین و فرستاده ی  دولت است.

رستم آزادی را انتخاب می کند و به ناگزیر مرگ را  و نابودی خاندان و  عذاب

ابدی را . اما تن به بند نمی دهد.

این که اساطیر هر قوم بخشی از سرنوشت فردی و اجتماعی آنان را

 می سازند چیزی است که یونگ از منظر روانشناسی به آن پرداخت و

کمبل از نگاه مردم شناسی ، و بیشتر  و جدی تر از همه ارنست کاسیرر

 از جنبه ی جامعه شناسی اثباتش کرد.

 

من نمی دانم در اساطیر کدام قوم آزادی بهایی چنین سنگین دارد؟

 

 

هفدهم رمضان

 

 ای خداوند

 مرا نجات ده زیرا آب ها تا به جانم رسیده اند

به وحل عمیق فرو می روم که جای ایستادن نیست به آب های عمیق

رسیده ام که سیلاب مرا مستور می کند

از فریاد کردنم خسته شدم، گلویم خشک شد. از کشیدن انتظار ،

 خدایم، چشم هایم بی نور شد.

ای خدا ابلهی مرا می دانی و گناهانم از تو پنهان  نیست

هنگام گریستنم و مبتلا کردن جانم به روزه، از برای من موجب ملامت بود

وقتی که پلاس پوشیدم از برای ایشان مثل شدم

دروازه نشینان بر ضد من گفتگو کردند و سرود می پرستان گردیدم

تو ملامت من ، و عار من و رسوایی مرا می دانی و همگی مخالفانم در

 حضور تو اند

ملامت دل مرا شکسته است و درد می کشم و منتظر تعزیت کننده ام 

 اما پیدا نیست و منتظر تسلی دهنده ام اما نیافتم

استدعایم به توست ای خدا از کثرت رحمتت و حقیقت نجاتت مرا استجابت

 فرما

مرا از وحل خلاصی ده تا فرو نروم و از مبغضان خود و آب های عمیق

مستخلص شوم

سیلاب مرا نپوشاند و لجه مرا فرو نرد و چاه دهان خود را بر من نبندد

ای خداوند مرا بشنو که رحمت تو نیکوست و موافق کثرت رحمت های

 خود به من توجه فرما

 و روی خود از بنده ی خود مستور مساز چون که در تنگی هستم مرا به

زودی استجابت فرما.

                            

                                                        مزمور ۶۹

                              سالار مغنیان را بر ساز های شش تاری از آن داود

 

 

شانزدهم رمضان

 

ای خداوند!

مرا خلاصی ده زیرا که این جا اهل تقوا معدوم و مومنین از بنی آدم گم

می شوند.(۲)هرکس باطل را به همسایه اش می گوید و به لب های

چاپلوسی و قلب دو رو گفتگو می کند(۳)خداوند همه ی لب های چاپلوس

 و زبان هایی را که سخنان مغرور می گویند قطع می کند(۴)

که می گویند ما با زبان خود غالب می شویم و لب های ما با ماست

 و مسلط بر ما کیست؟(۵)خداوند می فرمایدکه حال نظر به مظلومی

مظلومان و ناله ی مسکینان بر می خیزم و ایشان ر از مردی که به ایشان

ریشخند می کند خلاص می نمایم......

 

                                                         عهد عتیق .مزامیر

                                                           مزمور دوازدهم

 

چهاردهم رمضان

 

 

...به کدام مرز و بوم روی آورم؟

به کجا روم (و از که) پناه جویم؟

مرا از خویشاوندان و یاورانم دور می دارند.

همکاران و فرمان روایان دُوروَندِ سرزمین نیز خوشنودم نمی کنند.

ای مزدا اهوره!

چگونه ترا خوشنود توانم کرد؟

 

                                                      اوستا.

                                              یسنه،هات۴۶،بند اول

                                     

 

حکایت ما و نامجو

 

چند وقت پیش چیزی می نوشتم در باره ی شئامت پهلوانی و شومی

سر نوشت برگزیدگان .بحثی بود در واکاوی منش و سرنوشت پهلوانان

شاهنامه که اغلب تلخ و دشوار است. سعی کرده بودم نقش مردم را

در این شومی و رنج نشان بدهم، چیزی که معمولا در همه ی بررسی های

ادبی فراموش می شود چنان که گویی پهلوان در خلا زندگی می کند.

 نه تنها در بررسی ها و تحلیل های دانشگاهی که  در روایت اولیه ی

داستان هم حضور مردم اصولا ناپیداست اما در شکل گیری پایان داستان و

سرنوشت قهرمان تاثیر گذار است.

به نظر من پهلوانان اغلب قربانیان برگزیده ای هستند که جمع با سبعیت و

بی رحمی بسیار ( و حتا نالازم) آن ها را فدای بقای خویش می کند ،چنان که

قبایل بدوی قوی ترین مرد یا زیباترین دوشیزه را می کشتند و به خدایانشان

تقدیم می کردندو یا تکه تکه کرده در مزارعشان دفن می کردند تا بلایی را دفع

 کند یا برکتی را موجب شود.

 بحث مفصلی است که این روش و منش چه طور مثل یک الگوی رفتار ی ثابت

زندگی و رفتار اجتماعی ما ایرانیان را شکل داده است و ما مردم چه طور مثل

سایه های ناپیدا و بی مقدار، آرام ، هماهنگ و پیوسته ، پهلوانانمان را قربانی

 خویش می کنیم، از رستم بگیر تا امیر کبیر و تا  همین امروز همه ی کسانی

 را که روزی قهرمانان ما بوده اند.

میزان آسیب و آزاری که پهلوانان ، برگزیدگان ، یا کم رنگ ترش آدم های

متفاوت می بینند دقیقابه اندازه ی توان، اهمیت ، بلندی و دست کم ،

تفاوت آن هاست.

 

وقتی ندامت نامه ی نامجو را دیدم -  آن جا که از انتشار و استفاده ی

 بی اجازه از ترانه هایش حرف زده بود و آسیبی که از این راه دیده است

-  و یادداشت اول وبلاگش را خواندم که باز به تاکید  هم این را تکرار کرده بود -

و یاد شنیده هایم از سود های کلان تکثیر کننده های ترانه هایش افتادم دیدم

حکایت قدیمی مردم و پهلوانانشان این جا هم به نوعی دیگر تکرار می شود.

این که چه طور برگزیدگانما ن را روی شانه هایمان بلند می کنیم برایشان هورا

می کشیم و هلهله می کنیم  از حاصل بودنشان، افتخارات پیروزی ها ،

امنیتی که موجب شده اند ، یا آن چه ساخته اند ،تا آخرین ذره استفاده

می بریم و بعد اگر از دستمان فرار نکنند، لهیده و بی رمق و مال و آبرو

باخته رهایشان می کنیم تا بمیرند.

 آن مقاله را شاید روزی گذاشتم این جا.

  اما فعلا:

۱- شکر که نامجو از این چرخه ی باستانی معیوب بیرون است و  جان به در

برده.

۲- آدرس وبلاگی که این کناره گذاشته ام چیز هیجان انگیزی ندارد نه فیلم

برداری های خصوصی از خواندن قطعه ای در جمع دوستان ،نه اعترافی به

 عشقی از دست رفته نه آن قطعه ی به قول نامجو نامیمون قرآن خوانی، فقط ترانه

 های آلبوم ترنج است که همه شنیده اند اما تنها جایی است که با مهر و سند

 و امضا و دست خط ، ظاهرا! مال خود نامجوست. متن نامه ی جوابیه اش به

شکایت هم آن جاست.

 سربزنید.

 

 

ازر2

 

خیال می کنم هر کس خدایش را خود می آفریند. انتخاب می کند می سازد

و هم این است که خدای ایوب تسلیم محض می پسندد و سکوت و خدای

ابراهیم عاشق سر سختی ها و بیشتر خواهی های اوست که بعد از آن

همه معجزه ی سرد شدن آتش و زنده شدن پرندگان مرده ، باز بیشتر

می خواهد که " خداوندگار من نشانم بده بگذار با چشم هایم ببینم تا

باورم بیشتر شود".خدای گشاده رو و رقصان مولانا که تنها در سماع پی

در پی و قول و غزل رو نشان می دهد با خدای دشوار خوی سخت گیر و

 هراس آور ملامحسن فیض که حیب العبرات است و خواهان گریه های

کور کننده ی بندگان ترسان، یک خدا نیستند. یا وجوهی متفاوت از

خدایی اند که می تواند بی شمار چهره داشته باشد. خیال می کنم

ما از میان این بی شمار امکان ، بخشی را ، چهره و صورتی را

( آگاه یا ناخودآگاه ) به عنوان خدا می شناسیم، بر می گزینیم که

باز تاب خواست و خواهش ، باز تاب ترس یا عشق وشاید بیشتر از

همه نیاز ما ، خالی های جان یا جهان ما است.

   چنان که انسان بدوی از درختی، کوهی تکه ای بر می گزید و از میان

 بسیار شکل ها ی ممکن ، صورتی انتخاب می کردتا چیزی بتراشد،

بسازد که در خور پرستش بداندش.

صورت گردانی که پیش از این نوشته بودم هم به نوعی مقدمه ی

همین بحث بود.

 

خدایان من

 

دل مشغولی آن روز ها هم اسم ها بودند و معناهای پیدا

و پنهان شان و نیز خدا. خدایی بازیگوش ، فرار، منتشر

 میان معنا ها ، تصور ها، و تفسیر ها و دستور های بسیار.

 حاصل این دو، شد دریافت هایی کاملا شخصی از

 اسم های خدا .

 به اصرار دوستی که این ها به کارش می آمد چند

 تایی اش را نوشتم و نیمه و ناقص تمام شد.

هم نوشته ها هم احوالی که باعثش شده بود .

بعد از یک سال دوباره برگشتن به آن احوال سخت بود .

می شد پیشنهاد دوباره از سر گرفتنش را رد کرد .

 نکردم. ناتوانی از نه گفتن در برابر اصرار تازه بود یا

 آن حس ناتمام ماندن که بسیار بد آیند من است ؟

دوباره نوشتنش حال خوبی بود اما شنیدنش با صدای

دیگری ،مخصوصا وقتی با تبحر تاتری و  درمان ناپذیر

 گوینده ی خوش صدای تلوزیون این همه

بی نقص خوانده می شود،برایم غریبه و دور است.

به اسم هایی که انتخاب کرده ام نگاه می کنم .از خودم

 می پرسم این خدای من است؟ آن چه من از تمامی 

 او انتخاب کرده ام؟ دوست داشته ام؟

 

رفیق

من رفاقت سرم می شود.تا حالا پشت رفیقم را خالی

 نکرده ام . رازش را ،پناه و پسله های روحش را برای

کسی وا گو نکرده ام.

کاری داشته کارم را زمین گذاشته ام و به خاطرش

تا آن سر شهر کوبیده ام.تا بوده مانده ام وقتی

 خواسته برود همه ی پس اندازم را گذاشته ام

 جیبش مبادا مجبور شود به غریبه ها رو بیندازد.

منتی نیست.کاری نبوده اصلا.رسم رفاقت است فقط.

 حالا تو چه می کنی رفیق الاعلی؟

 

آزر

 

و من

    در کار آفریدن خدای خویشم 

 

 

گریستن مرد مغرور

 

در مقدمه ی شاهنامه آن جا که ستایش خرد  آمده است و

"گفتار اندر آفرینش عالم"، وزن فعولن فعولن مناسب حماسه

 و موضوع کاملا جدی ، ناگهان غزلی به اندازه ی یک بیت  مثل

برق می درخشد و ناپدید می شود. همیشه فکر می کنم فردوسی

در چه احوالی این بیت را گفته ؟ بیشتر از هرچیز شبیه شکستن

بغض مرد مغروری در میان یک گفتگوی جدی است .و البته مرد

به سرعت خودش را جمع و جور می کند و دوباره بر می گردد

و دنباله ی  بحث را پی می گیرد و انگار نه انگار .

ببین:

ز یاقوت سرخ است چرخ کبود         نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ      بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندر و گوهردلفروز                کز او روشنایی گرفته است روز

زخاور برآید سوی باختر                 نباشد از این یک روش زاستر

ایا آن که تو آفتابی همی            چه بودت که بر من نتابی همی؟

چراغست مر تیره شب را بسیج      به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا           ........

 

می دانیم که فردوسی مقدمه را بعد از اتمام شاهنامه سروده.

 می دانیم همسرش که به روایت هایی پهلوی می دانسته و

در خواندن داستان باستان کمکش می کرده آن زمان از دنیا رفته

بوده است . آیا این  غزل کوتاه ،شکستن بغض مرد مغرور است وسط این

حرف های جدی؟ این بیت عجیب ناساز ؟

ایا آن که تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی؟

 

 

مراد

 

 

داشتم از تشنگی می مردم.

هر دو داشتیم از تشنگی می مردیم. خوابیده  ، نه ، افتاده بودیم روی شن ها،

وسط بیابان ، مگر کسی از شتر دار های محلی یا راه بلد ها پیدایمان کند،

کسی به صرافت بیفتد که چرا این همه دیر کرده ایم.

آفتاب بریانمان می کرد.

از خودم بدم می آمد از این همه ضعف در برابر تشنگی.

مخصوصا وقتی به او نگاه می کردم.

کمی جلوتر ، پشت به من تکیه داده بود به سنگی که کمی سایه داشت

 و چیز می نوشت.

انگار نه انگار که داریم از تشنگی می میریم و کسی پیدایمان نکرده است.

عرق از گردن تا میانه ی کتف هایش را خیس کرده بود. هر از گاه بر می گشت

 و می پرسید: خوبی؟

تا چند ساعت قبل جواب مفصل می دادم . حرف زدن با او، پیدا کردنش تنها،

دور از حلقه ی مریدان ،غنیمتی بود که به بیابان و ترس و تشنگی می ارزید.

 

 وقتی آدم را نگاه می کرد، وقت زود می گذشت.

 

دفتر چه اش را بست . چرخید سمت من. پرسید: خوبی؟

 جان جواب دادن نداشتم.

زبانم از زور خشکی نمی چرخید لب هایم انگار ورم کرده باشد تکان نمی خورد.

از ضعف خودم در برابر او، خجالت می کشیدم. با حرکت دست گفتم خوبم.

بلند شد و راه افتاد کمی دور و بر را نگاه کرد و دوباره برگشت

گفت:بی فایده اس . باید صبرکنیم تا پیدامون کنن.

و سرش را تکیه داد به تخته سنگ که کمی سایه داشت و خوابید.

 انگار نه انگار .

همین  یقین و توکلش پا گیرم کرده بود.

 

 

خواب نبودم . چشم هایم را بسته بودم که آفتاب کورم نکند.

 نیمه هشیار صدایی شنیدم.

صورتم تر شد.

مردی کنارم نشسته بود . شترش کمی دورتر . مرد از قمقمه آب

 می ریخت توی دستش و می پاشید به صورتم.

بدنم شعله می کشید. صورتم تاول زده بود. آب صورتم را می سوزاند .

قمقمه را از مرد گرفتم . دستم در نیمه راه دهان ماند.

خودم را کشاندم سمت تخته سنگ.

می ترسیدم .

ََ نکند از تشنگی مرده باشد؟َ

 

کلاه را آرام از روی صورتش بر داشتم. آب را ریختم روی لب هایش.

بیدار شد . چشم هایش را باز کرد. قمقمه را دستم دید.

 با همان صدای عمیق زنگ دار گفت:

ممنون. خودت بخور. این آب هنوز یخ یخه.

و به قمقمه اش اشاره کرد که زیر سایه ی سنگ کنار دفترچه گذاشته بود...

 

معجزه

 

 

 

گفتند : در او بدم . نجاتش بده .

 

 اورا که هنوز گرم است .

 

هنوز تنش می تپد.

 

 هنوز روحش دور نرفته است .

 

 

گفت: چه کاریه؟ اول ، عمر خودشو کرده .

 

دوم ،  وقتی  که زنده بود  هم خیلی بهش خوش نمی گذشت.

 

سوم، ....

 

اصلا  وایسین عقب تر... من قراره معجزه کنم یا شما ها؟

 

 

و بچه را از تن زن بیرون کشید و بر او دمید.

 

 و زن خود مرده بود.

 

 بچه زنده ماند.

 

 همه صدایش می کردند مرده زاد.

 

 به درازی زیست اما هیچ گاه به تمامی زنده نبود.

 

 

 

 

نتیجه ی اخلاقی : چرا نفهمید اگه زن رو نجات می داد  نوزاد – بی معجزه ای -  زنده

 

می موند و هردو  کامل بودن ؟

 

آدم و خدايانش

 

                     

        همان به كه  چشم

                                    فرو بسته باشي ...                   

 

 خلیل

                              

 

                       

ابراهیم پس از سالها نشست ،روبه روی خورشید، میان مردمانی که سربه سجده داشتند یا به ستایش وهراس به خاک چشم دوخته بودند .ابراهیم سجده نکرد ، از دیدن بازش می داشت، از کشف کردن ، غرق شدن .                                                                 

سر انجام ،خدایش را یافته بود،  حضوری معاینه داشت ،گرمش می کرد،

می سوزاندش،کورش می کرد،  خوب بود!

     

خورشید بی رحمی عاشقانه ی خدایان را داشت ، به نیرومندی هراس انگیزی می تابید ، ابراهیم دیگر جایی را نمی دید . پیشانی اش تاول زده بود: 

طاقتم را می سنجی؟

وشانه هایش را برهنه کرد و  شیفته تر در خورشید خیره شد.

در برابر خدایی چنین صریح می شد به خوش دلی شکست ، گریست ، برهنه شد ، خود را به آتش کشید . دوید، رقصید و قربانی کرد .

ابراهیم چشمهایش را بست واز شوق هراس انگیز قربانی کردن خويش در پیشگاه خدایی چنین نزدیک ، لرزید.                                 

 

آفتاب کم کم نرم و  آرام شد چونان خدایی که پس از آزمون های دشخوار بر سرسپردگی بنده اش رحمت می آورد و او را به پس پرده ی جبرو.تی اش می برد خورشید نیز ان روز همه ی رنگهای اثیری اش را به ابراهیم نمایاند چنانکه تا ان روز هرگز به کسی نشان نداده بود.

 

و حال ابراهیم  دیدنی بود.

 

غرو ب که شد همه ی سجده کنند گان تسبیح خوان برخاستند ،خاک از جامه تکاندند و خرسند ازعبادتي كه فروخته بودند ومطمئن به نواله اي كه  از جانب خدايشان مي رسيد به خانه هايشان رفتند.

 

ابراهیم  ماند .تاول پیشانی و سر شانه ها یش   می سوخت .هوا تاریک بود .

ابراهیم گفت :تنها ساعتی مانده است .تاب خواهم آورد .

 

جهان خالی بود . بیابان قفری که نابینایی اش هررنگي  را بیهوده می کرد.

 

 خدا یش نبود وهیچ چیزمعنا نداشت .

 

زخم هايش،چشم هايش كه تار شده بود، همه ي شعر ها،نيايش ها ،همه ي افسانه هايي كه از زيبا ترين پرستش ها مي دانست ،نعش عزيز ترين قرباني روي دست هايش بو مي گرفت وخدايي نبود تا آن همه را پيشكشش كند.

                                                                                                       زمان مي گذشت و ابراهيم يك شب بي خدايي را تاب نمي توانست آورد.

 

بر خاست ، درد داشت،و بی آن که خاک از جامه بتکاند رفت. در بیابانی

 که تاریکی مشرق و مغربش را حتا ، بلعیده بود. رد اشک هایش روی خاک

 می ماندو با خودش می نالید : انی لا احب الافلین.... انی لا احب الافلین

 

 ابراهيم رفت تا خدايي بيابد، خدايي بيا فريند، شايسته ي آفرينه اي چونان

 

ابراهيم - حتا بي حضوري معلوم - خدايي  كه  براي ساعتي حتا در تاريكي كور

 

جهان رهايش نكند.   

 

 

                                                                    

 البیت

 

لقمه هر خورنده را در خور او دهد خدا

آن كه گلو بگيردت حرص مزن مجو مجو

 

گفت كه لقمه‌اي از آن گر ببري سوي دهان

حلق و زبان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو...

 

يقين

 

شب و ستاره و شهریور، صدای دور اذانی گم،

 

و نیچه:

"هنوز به جستجوی خویش بر  نخاسته بودید که که مرا یافتید،

همه ی باورمندان چنین می کنند، از این روست که تمامی باورها

از اهمیت ناچیزی برخوردارند.اکنون از شما می خواهم که مرا از

 دست دهید و خود را بیابید. تنها زمانی که مرا انکار کرده باشید

به سوی شما باز خواهم گشت .

 

                                                                                     چنین گفت زردشت...

 

 

 

   غروب روز هفتم

 

 

آدم که چشم باز کرد از همان عطسه ی اول، خدا آسیب پذیر شد . تبدیل شد به کسی که با همه ی جبروت قادر علی کل شئ ،

می شد نافرمانیش کنند.

پیش از آن همه جا امن و آرام بود.، فرشته ها در کار   تسبیح و ملائک در حال سجود، آدم چشم باز کرد و حال خدا دیدنی بود!

 

کسی را یافته بود ، ساخته بود که دوست داشتنش معنی داشت ، که عشقش قیمتی بود .

دل خدا لرزید: اگر رو برگرداند چه؟

 - می توانست رو برگرداند –

اگر کافر می شد؟

- می توانست کافر شود –

اگر نمی فهمید ، اگر سرش گرم می شد  و یادش می رفت که خداوند خدا چقدر دوستش دارد و چه قدر مشتاق دوست داشته شدن از طرف اوست چه؟

 

حال خدا دیدنی بود.