تذکره الاولیا را  دوست ندارم. شاید به خاطر مطلق بودن آدم­هایش یا  لحن 

مبالغه آمیز عطار در وصف آن­ها ، بگذریم که  هیچ وقت میانه­ی خوبی با  صوفی­ها

و اهل خانقاه نداشته­ام، اما ذکر  بر دار کردن  حسین منصور حلاج چیز دیگری است.

 در میانه­ی این قطعه­­ی شاهکار ، روایتی تکان دهنده هست، نه از حسین بن منصور

  که از  مردی  بی­نام ونشان که اتفاقا نقش مهمی دارد. از مامور اجرای حکم

 خلیفه، کسی که در کنار درخشش حلاج  اصلا به چشم نمی ­آید. کسی که اتفاقا

 به دلیل همین بی نام بودن می تواند  نام و صورت  هرکسی را داشته باشد، هر

 کسی را در  هر زمانی.

 

... خبر به خلیفه رسید. گفت: فتنه خواهد خواست. او را

 بکشید یا با چوب زنید تا از این سخن برگردد.

سی­صد چوب بزدند. به هر چوبی که می زدند آوازی فصیح

 می­آمد که : لاتخف یا ابن منصور.

شیخ عبدالجلیل صفار گوید: اعتقاد من در آن چوب زننده بیش

 از  اعتقاد در حق حسین منصور بود، از آن که تا آن مرد چه

 قوت داشته است در شریعت که

 چنان آواز صریح می شنید

و دست او نمی­لرزید

و هم­چنان می­زد...