نگاه محض تو در تابوت

 

 

گفته بودی مرگ را

با بوی سرگیجه آور سنگین

لابه لای برگ های دیوان حافظ بگذاریم

کنار برگ های خشک قدیمی 

و

نگاه محض تو در تابوت

جوان بودیم

خیال می کردیم

شعر مرگ را آب خواهد کرد

نگاه محض ترا آب خواهد کرد...

 

 

 

فقدان

دکتر محمد حسن حائری

 

 بودن دکتر حائری در دانشکده ،‌خنده هایش.

مهربانی و همدلی اش بدیهی بود. ساده و بدیهی.

انگار می بایست آن جا باشد. با مهربانی تغییر ناپذیر

 و بی پایانش. مرگش همین اندازه ساده بود. بعد از

جلسه ی دفاع در دانشکده ی ادبیات کرج. انگار مرگ

 همیشه آن جا بوده. آرام. بدیهی. مطلق.

حالا برای آن ها که او را می شناختند جای او را  یک فقدان بزرگ پر کرده. گوشه ای از جهان که با 

 خنده ای او روشن می شد تاریک خواهد ماند.

دلمان برایش تنگ خواهد شد. تنگ خواهد ماند.

 

یک خبر

 رنج پهلوانی

 

فعالیت های دیگر موسسه مطالعاتی رخداد تازه  را این جاببینید.

آدرس: ابتدای خیابان گیشا. نبش خیابان یکم. پلاک ۱۲. طبقه سوم.

اعتراف

اندوه سنگی نیست که تو در برکه  ی دیگری بیندازی و دورتر بنشینی و به دایره هایی که آب

را آشفته می کنند نگاه کنی.

اندوه بومرنگ است. به سمت هرکس پرتابش کنی می­چرخد و برمی گردد و محکم تر به

صورتت می خورد.

عصبانی و ترسیده بودم و بی انصاف تر از تمام عمرم، این بوم رنگ را به سمت دوستی پرت کردم.

ته دلم فکر می کردم می فهمد و می بخشد.

تمام اندوهی را که باعث شدم روز به روز چشیده ام و تلخ بوده ام.

کاری نمی شود کرد. بخشی از دنیا برای من تمام شده است .

 

تجریش. این روز ها

 

 

زنانی چه تاریک

ولی کوه هایی چه روشن!

 

                                                                                                          سیروس شمیسا

                                                                                                                                                       ۴۰ شعر

بیست سالگی

 

همه ی خیابان ها

از آن جا آغاز می شدند

از بیست سالگی من

با کفش های نو!

هنوز امام کاملا به شهادت نرسیده اند.

 

زنجير زن­ها با  طبل و  سنج. بلندگو­هاي روشن. سينه زن­ها ،‌علم كش­ها ،‌ قمه زن­ها ،‌مياندارها ،‌

 نوحه خوان­ها به صف در انتظار نوبت. دسته­ي زن­هاي تماشا چي  مشكي پوش پشت سر.

 سواري عرق ريزان از راه رسيد و در گوش نوحه­خوان چيزي گفت. نوحه­خوان  مكث كرد. زنجير زن­ها 

 يك لحظه ريتم را از دست دادند  اما دوباره هماهنگ شدند.  نوحه­خوان  به  سوار از راه رسيده چيزي

گفت بعد  با صداي  خسته­ي خش برداشته از فرياد و  گرد و خاك بيابان، داد كشيد:  گوش كن برادر!

گوش كن عزيز من. زنجيرزن­ها  ساكت شدند اما طول كشيد تا دسته­هاي آخر  آرام بگيرند و  همه از

 بين گريه­ي  بچه­ها و  همهمه­ي جمعيت حواسشان را  به نوحه­خوان بدهند.  نوحه­خوان  گفت:‌ يك

 فرسخي كربلاييم.  صداي شيون از جماعت برخاست. نوحه­خوان  ادامه داد:‌ همين حالا  از ميدان 

 جنگ  خبر آوردند ... گوش كن!... گريه نكن... گوش كن.. خبر آورده­اند  هنوز امام حسين كاملا  به

شهادت نرسيده­اند... جمعيت ناگهان  ساكت شد.  همه سراپا گوش شدند.... نوحه­خوان ادامه داد :

 همين حالا خبر آوردند كه  ياران  با وفاي امام  خيلي بيشتر از حد انتظار مقاومت كرده­اند... البته 

تا حالا  همه­ي ياران  يك به يك شهيد شده­اند. جوانان بني هاشم هم  تا آخرين قطره­ي خون

جنگيده­اند و دست دشمن را از وجود مبارك امام كوتاه كرده­اند ... همين حالا خبر آورده­اند  امام

در  ميان ميدان ايستاده و فرياد مي­زند:  آيا كسي هست مرا ياري كند؟... شيون مردم، ‌مرد و زن 

 به آسمان رفت.  نوحه­خوان  با صداي سوزناكش  ادامه داد:‌  از آن جا كه   كمتر از يك فرسخ با

 ميدان  فاصله داريم  و  برادران خسته اند  خواهش مي كنم با شربت زعفران و گلاب نذري  كه

 بوي كربلا دارد لبي تر كنيد  و نفسي تازه كنيد،  تا آن وقت شمر لعنت الله عليه هم شقاوت را

به نهايت رسانده و  اما م مظلوم ما را شهيد كرده.  مردم  زمزمه كردند :‌مظلوم حسين جان ...

و اشك ريختند. نوحه­خوان  محزون و دلسوز راهنمايي كرد:‌ سر گودال قتلگاه  خدا را به خون تازه

ريخته شده­ ي حسين قسم بدهيد و دعا كنيد، مریضان و بدهکاران و ملتمسین دعا، دختر ها و پسرهای

دم بخت، بنیان گزاران مجلس را فراموش نکنید. شك نكنيد كه به اجابت قرين است ان شاالله.

خاك تربت هم برداريد. شفاي جسم و شفاعت شب اول قبر است. برادران ! ‌دلتان را صاف كنيد.

 هنوز كمي وقت داريم...  

 

در انتها

 

 راز باستاني ما اين بود:

در انتهاي يكي از خيابان ها

ديوار شهر روزنه اي دارد

ما  همه ي خيابان ها را تا به انتها رفتيم

سرود خوانان نعش كشتگان بر دوش

و

انتهاي هر خيابان ديواري ساختيم

 بي هيچ روزني!

سرنوشت

 

 

وطنم

تبعیدگاه من است...

شهرزاد

 

پادشاه جلاد را گفت:  تیغ تیز کن! نمی خواهم رنج بسیار برد،

روزگاری بسیار دوستش می داشتم.

شب هزار و یکم بود و  شهرزاد دیگر قصه ی تازه ای نداشت...

 

صبح فردا پادشاه دستور داد تا قصه گویی تازه  برایش بیاورند...

... از آن پس، رسم دیگر گونه گشت و  هر شب به جای دخترکان زیبا،

قصه گوی تازه ای را به خوابگاه شاه می بردند...