نگاه محض تو در تابوت
گفته بودی مرگ را
با بوی سرگیجه آور سنگین
لابه لای برگ های دیوان حافظ بگذاریم
کنار برگ های خشک قدیمی
و
نگاه محض تو در تابوت
جوان بودیم
خیال می کردیم
شعر مرگ را آب خواهد کرد
نگاه محض ترا آب خواهد کرد...
گفته بودی مرگ را
با بوی سرگیجه آور سنگین
لابه لای برگ های دیوان حافظ بگذاریم
کنار برگ های خشک قدیمی
و
نگاه محض تو در تابوت
جوان بودیم
خیال می کردیم
شعر مرگ را آب خواهد کرد
نگاه محض ترا آب خواهد کرد...
بودن دکتر حائری در دانشکده ،خنده هایش.
مهربانی و همدلی اش بدیهی بود. ساده و بدیهی.
انگار می بایست آن جا باشد. با مهربانی تغییر ناپذیر
و بی پایانش. مرگش همین اندازه ساده بود. بعد از
جلسه ی دفاع در دانشکده ی ادبیات کرج. انگار مرگ
همیشه آن جا بوده. آرام. بدیهی. مطلق.
حالا برای آن ها که او را می شناختند جای او را یک فقدان بزرگ پر کرده. گوشه ای از جهان که با
خنده ای او روشن می شد تاریک خواهد ماند.
دلمان برایش تنگ خواهد شد. تنگ خواهد ماند.
را آشفته می کنند نگاه کنی.
اندوه بومرنگ است. به سمت هرکس پرتابش کنی میچرخد و برمی گردد و محکم تر به
صورتت می خورد.
عصبانی و ترسیده بودم و بی انصاف تر از تمام عمرم، این بوم رنگ را به سمت دوستی پرت کردم.
ته دلم فکر می کردم می فهمد و می بخشد.
تمام اندوهی را که باعث شدم روز به روز چشیده ام و تلخ بوده ام.
کاری نمی شود کرد. بخشی از دنیا برای من تمام شده است .
زنانی چه تاریک
ولی کوه هایی چه روشن!
سیروس شمیسا
۴۰ شعر
همه ی خیابان ها
از آن جا آغاز می شدند
از بیست سالگی من
با کفش های نو!
زنجير زنها با طبل و سنج. بلندگوهاي روشن. سينه زنها ،علم كشها ، قمه زنها ،مياندارها ،
نوحه خوانها به صف در انتظار نوبت. دستهي زنهاي تماشا چي مشكي پوش پشت سر.
سواري عرق ريزان از راه رسيد و در گوش نوحهخوان چيزي گفت. نوحهخوان مكث كرد. زنجير زنها
يك لحظه ريتم را از دست دادند اما دوباره هماهنگ شدند. نوحهخوان به سوار از راه رسيده چيزي
گفت بعد با صداي خستهي خش برداشته از فرياد و گرد و خاك بيابان، داد كشيد: گوش كن برادر!
گوش كن عزيز من. زنجيرزنها ساكت شدند اما طول كشيد تا دستههاي آخر آرام بگيرند و همه از
بين گريهي بچهها و همهمهي جمعيت حواسشان را به نوحهخوان بدهند. نوحهخوان گفت: يك
فرسخي كربلاييم. صداي شيون از جماعت برخاست. نوحهخوان ادامه داد: همين حالا از ميدان
جنگ خبر آوردند ... گوش كن!... گريه نكن... گوش كن.. خبر آوردهاند هنوز امام حسين كاملا به
شهادت نرسيدهاند... جمعيت ناگهان ساكت شد. همه سراپا گوش شدند.... نوحهخوان ادامه داد :
همين حالا خبر آوردند كه ياران با وفاي امام خيلي بيشتر از حد انتظار مقاومت كردهاند... البته
تا حالا همهي ياران يك به يك شهيد شدهاند. جوانان بني هاشم هم تا آخرين قطرهي خون
جنگيدهاند و دست دشمن را از وجود مبارك امام كوتاه كردهاند ... همين حالا خبر آوردهاند امام
در ميان ميدان ايستاده و فرياد ميزند: آيا كسي هست مرا ياري كند؟... شيون مردم، مرد و زن
به آسمان رفت. نوحهخوان با صداي سوزناكش ادامه داد: از آن جا كه كمتر از يك فرسخ با
ميدان فاصله داريم و برادران خسته اند خواهش مي كنم با شربت زعفران و گلاب نذري كه
بوي كربلا دارد لبي تر كنيد و نفسي تازه كنيد، تا آن وقت شمر لعنت الله عليه هم شقاوت را
به نهايت رسانده و اما م مظلوم ما را شهيد كرده. مردم زمزمه كردند :مظلوم حسين جان ...
و اشك ريختند. نوحهخوان محزون و دلسوز راهنمايي كرد: سر گودال قتلگاه خدا را به خون تازه
ريخته شده ي حسين قسم بدهيد و دعا كنيد، مریضان و بدهکاران و ملتمسین دعا، دختر ها و پسرهای
دم بخت، بنیان گزاران مجلس را فراموش نکنید. شك نكنيد كه به اجابت قرين است ان شاالله.
خاك تربت هم برداريد. شفاي جسم و شفاعت شب اول قبر است. برادران ! دلتان را صاف كنيد.
هنوز كمي وقت داريم...
پادشاه جلاد را گفت: تیغ تیز کن! نمی خواهم رنج بسیار برد،
روزگاری بسیار دوستش می داشتم.
شب هزار و یکم بود و شهرزاد دیگر قصه ی تازه ای نداشت...
صبح فردا پادشاه دستور داد تا قصه گویی تازه برایش بیاورند...
... از آن پس، رسم دیگر گونه گشت و هر شب به جای دخترکان زیبا،
قصه گوی تازه ای را به خوابگاه شاه می بردند...