آخرین باز مانده
ما چیز های زیادی را از دست داده ایم. چیز های زیادی را از ما گرفته اند، به زور،
به حیله. چیز هایی را خودمان فراموش کرده ایم و چیز هایی را واداشته اند فراموش
کنیم. یکی از این همه و شاید دریغ ناک تر از همه، شادمانی است. در باور و
اندیشه ی ایرانی غم و اندوه آفریده ی اهریمن بوده است و نور و شادمانی، فراوانی
و خنده را اهورا مزدا برای آراستن جهان و زیبایی آن آفریده بوده. شاید به همین
دلیل در تاریخ باستانی ایران جشن ها این اندازه فراوانند. از جشن هایی که معنا،
فلسفه یا تاریخی خاص داشته اند مثل جشن تیرگان در سال روز تیر انداختن آرش و
رها شدن ایرانیان از محاصره و نجاتشان از نابودی،جشن مهرگان ، سال روز شکست
ضحاک،جشن سده، سال روز کشف آتش و...
و اگر هیچ دلیل تاریخی یا مناسبتی پیدا نمی شد، مردم باز دلیلی برای جشن پیدا
می کردند و لباس نو و غذای فراوان و دید و باز دید و موسیقی و شادی ،که مثلا
باد می آید! و یکی از جشن های مهم پاییزی می شده جشن باد روزه! یا مثلا
زمستان رفته و حالا باید همه چیز را شست پس در یک آب بازی جمعی همه جا،
در کوچه و خیابان،در خانه ها و در مهمانی ها به هم آب می پاشیده اند و می شده
جشن آبریزگان.
سنت این که مردم با هم مناسبتی را جشن بگیرند، این که از خانه بیایند بیرون و
با هم شهری ها، هم سایه ها و آدم هایی که نمی شناسند یک مناسبت،سال روز
یک واقعه یا افسانه یا هر چیز دیگری را جشن بگیرند، از آدم های غریبه "ملت"
می سازد،آن ها را در تجربه ای یگانه شریک می کند. این تجربه که هر سال
با آیین ها و رسم های یکسانی برگزار می شود در حافظه ی آن قوم می ماند و
خاطره ی جمعی آن ها را می سازد، خاطره ی جمعی،همان ناخودآگاه قومی
است که از بدو تولد با بچه های آن ها می ماند و از آن ها چیزی می سازد که
"ملت" است. چیزی است که با بچه های آن ملت به دنیا می آید و آن ها بی آن که
آموزش مستقیمی دیده باشند به نوعی در ناخود آگاه خودشان حسش می کنند و
می شناسندش.
شاید، شاید این که ما علیرغم قرن ها اشغال، قرن ها حاکمیت غیر ایرانی ها
هنوز چیز هایی را به عنوان یک" ملت" یا یک ایرانی به یاد می آوریم قدرت عجیب و
غریب همین خاطره های قومی کهن سال باشد. این جشن ها البته بیشتر
جنبه ی عمومی داشته در کوچه و خیابان برگزار می شده و اغلب در بیابان های
اطراف شهر یا روستا در هوای آزاد ، معمولا بیشترشان با خانه تکانی و لباس نو و
خوراکی های مخصوص همراه بوده و تقریبا تمامشان با برافروختن آتش و نیایش
روشنایی تمام می شده، مردم خوراکی هایشان را بیرون از خانه ها و با هم
دیگر صرف می کرده اند ضیافتی جمعی،همه مهمان همه میزبان. تا آن جا که
یادم هست تنها جشنی که به شکل خانگی برگزار می شده و نمود جمعی خاص
نداشته جشن شب یلدا در زمستان بوده که شب نشینیی خانوادگی و فامیلی
است .
تقریبا همه ی آن جشن ها و رسم ها از بین رفته،جشن همگانی که درکوچه و
خیابان بر گزار شود باید پشتوانه ی حاکم شهر را داشته باشد که در طول قرن ها
هیچ گاه نداشته است. بیشتر این جشن ها را آیین های زردشتی می دانسته اند،
واضح است حاکم اسلامی برگزاری اش را نخواهد اما من فکر می کنم هر چند در
این جشن ها اعمال مذهبی اجرا می شده، مثل خواندن نیایش از یشت های
اوستا یا رفتن به آتشکده ها و انجام اعمال مذهبی، اما این جشن ها ملی اند و
اغلب ریشه های تاریخی یا اساطیریی دارند که بسیار کهن تر از دین زردشت است.
واضح است که بعد از رسمی شدن دین زردشت موبدان به تمام این جشن ها رنگی
دینی بدهند و به نوعی اعمال مذهبی خودشان را وارد آیین های آن کند اما
ریشه ی این جشن ها دینی نیست. درست مثل آن که ما در نوروز به عربی دعا
می خوانیم یا در مفاتیح برای اول تا آخر نوروز اعمال و ذکار و حتا روزه ی مستحب
داریم و یا خیلی ها نوروز را در زیارتگاه ها و مرقد امامان می گذرانند اما این باعث
نمی شود که نوروز عید اسلامی بشود.
با این همه حکومت ها اغلب آیین ها و جشن های ایرانی را با بر چسب دین
زردشت، حذف و منع و تحقیر کردند . این جشن ها به زور ممنوع شد یا چنان
تحقیر شد که مردم باور کردند "خرافه های دین مجوس" است و "مرده ریگ موبدان
فاسد" .
ازمیان همه ی آن جشن های بزرگ از یاد رفته ،تنها جشن هایی باقی مانده اند که
نیازی به موافقت حاکمان نداشته اند،جشن هایی که همگانی بودن جزء هویتشان
نبوده و می شده در خانه بر گزارشان کرد. دو جشن نوروز و شب یلدا.
اما چهارشنبه سوری،جشن آتش،جشنی که نمی شود آن را در نهان خانه ها
برگزار کرد چطور جان به در برده و تا حالا زنده مانده است؟ تیرگان،مهرگان، حتا
جشن بزرگ سده که چیزی شبیه نوروز بوده،تقریبا منسوخ اند و جز در جاهایی
محدود،و با شرایط نه چندان آزاد بر گزار نمی شوند و به طور کلی از شکل"جشن
ملی" خارج شده اند،یلدا و نوروز نیازی به همگانی بودن ندارند و کاملا خانوادگی اند
اما چهارشنبه سوری فقط در خارج از خانه معنا می گیرد،با حضور مردم و هنوز از
پی همه ی این سال ها و قرن ها و ممنوعیت ها و تحقیرها زنده مانده،چرا؟
نمی دانم، اما یک چیز را خوب می دانم. این بار ما خودمان درحال کشتن این
جشنیم. درست کنار همه ی آن ها که منع یا تحقیر ش می کنند.
کشتن این آخرین آیین جمعی که از پس این همه منع و حد و دشمنی برآمده،
این تنها جشن عمومی جان به در برده. این بار ما شمشیر را بالا برده ایم تا
آخرین ضربه را به این تن زخمی که خودش را تا این جا کشیده و به ما رسیده،
بزنیم. ما از جشنی که روزگاری زیبا بود،معنا و تاریخ و فلسفه و آیین داشت، شاد
و امن و آرام بود،پر بود از نور، گرمی،خوراکی،خنده، رقص و موسیقی،جنگ
ساخته ایم. خشونت بی منطق آزار دهنده، آزاد کردن انرژی بی شکل و به بدوی ترین
حالت ممکن.بی معنا، بی قصه،بی شادی.خشونت گروهی و غریبگی گروه بزرگتری
که از این جشن می ترسند و کسانی که به این ترس دامن می زنند تا آن را نابود
کنند. دور کردن مردم، پیر ها، زن ها و مردها بچه های کوچک ترسیده،همان چیزی
است که ذات این جشن را نابود می کند وحالا تبدیل شده به تنها رسم و آیین آن.
چهار شنبه سوری، جشن آتش،جشن پایان زمستان،سال روز گذشتن سیاوش
از آتش است.
سیاوش سوار بر اسب خاکستری در حالی که جامه ای یکسره سپید پوشیده بود
از شعله های بلند آتش گذشت تا بی گناهی و پاکدامنی اش را ثابت کند.
از میان کوه شعله ها بیرون آمد در حالی که خاکستری بر موهایش ننشسته بود.
هر چند بعدها تورانیان شاهزاده ی بی گناه را سر بریدند و کشتند اما ایرانیان در
سال روز گذشتن او از آتش، هر سال ،بوته ی خار خشک و شاخه های بی ثمر را
آتش می زدند و از روی آن شعله ها می گذشتند تا سیاوش، بی گناهی، پاک دامنی
و شجاعتش را از یاد نبرند.کسی بر اندوه سیاوش نمی گریست بلکه خاطره اش را
در جشنی بزرگ زنده می کردند زیرا اندوه ایرانیان، اهریمن را خوشنود می ساخت ...
حالم خوب نیست. حالم خوب نیست، دلم شادمانی تحریم نشده،
ممنوع نشده،
شادمانی بی بغض ،
دلم شادمانی آشکارمی خواهد.
دلم شادی کردن با مردم می خواهد ...
بهنود اعدام شد.
به من بگو چه كسي قاتل است؟
پسركي كه در هيجان يك نزاع ، دوست نوجوانش را ، بي آن كه
نقشه اي كشيده باشد،در يك لحظه ي خشم مي كشد.
يا مادر ي كه روز به روز ، هر روز براي كشتن پسر انتظار مي كشد
و التماس هاي پسرك گريان ترسيده از طناب دار، دلش را نرم
نمي كند؟
مادري كه چهار پايه را از زير پاي پسر مادري ديگر مي كشد
و مردنش را تماشا مي كند؟
يا قانوني كه از مادري غمگين، قاتلي خون سرد مي سازد؟
اين كوزه چو من خاك نگاري بوده است
فنجان ها، رنگ شيري شفافي داشتند با غنچه هاي
گل بهي ظريف وخوشرنگ و لبه هاي خيلي نازك با
سايه ي كم رنگ طلايي_ سبز و چين خوردگي كم و
لطيف .انگار كن چين خوردن گلبرگ هاي شكوفه ي سيب.
من هيچ وقت عاشق چيني هاي زيباي سبك ويكتوريايي
نبوده ام ،به نظرم اين جور ظرف ها بيشتر مال زندگي هاي
اشرافي قرن هجدهمي است با مبل هاي رويه اطلسي و
لباس هاي تور بلند چين دار و باغ هاي نيمه روشن
انگليسي . شبيه به نقاشي هاي خوش بخت و
خوش حال از زندگي رويايي اشراف.
سخت است آدمي با شلوار جين و پليور گشاد كه وقت كار
سبو سبو چاي مي خورد بتواند حق چنين فنجان ها يي
را ادا كند . اما آن فنجان ها ،زير نور چراغ هاي ويترين
جوري قشنگ بودند كه انگار الهامي از جهان ديگري.
و ديدم دلم مي خواهد يك بار هم كه شده توي آن ها چاي
بخورم. رفتم داخل.
فروشنده جعبه را با احتياط جلو آورد و يكي را داد دستم.
ظريف تر ، نازك تر و سبك تر از آن چيزي بود كه انتظار
داشتم. چيزي بود شبيه خيال.
فروشنده ذوق زده فنجان را گرفت جلوي چراغ تا ببينم
چه طور نور از آن عبور مي كند و توضيح داد : اصلا با آدم
حرف مي زنند اين ظرف ها وتوضيح داد علت اين همه
شفافيت و نازكي و سبكي اين است كه اين فنجان
ها حتا يك ذره خاك چيني ندارند و تماما از پودر استخوان
ساخته شده اند...
به سختي خودم را كنترل كردم كه فنجان از دستم پرت
نشود. راستش كلي طول كشيده تا با تصور اين كه خاك
ما گل كوزه گران خواهد شد كنار بيايم و به اين كه فنجان
عزيز سفالي ام خاك نگاري و دسته ي آبي فيروزه ايش،
دستي بر گردن ياري بوده است ،عادت كنم .
اما تصوراين كه حتا امان نمي دهند كه آدم سر فرصت خاك
شود و همان تازه تازه آسيابش مي كنند و باهاش نه سبو
و پيمانه ،كه كاسه آبگوشت و شيريني خوري و فنجان
چاي مي سازند ، حكايت ديگري است.
فروشنده توضيح داد كه ماده ي اوليه ي اين ظروف، پودر
استخوان شتر و گاو است و احتمالا هنوز از آدميزاد براي
ساختن ظرف و ظروف استفاده نمي كنند.
بي فايده بود،خيام كار خودش را پيش از اين كرده بود .
از همه ي اين ها گذشته، تصور اين كه هر بار چاي
مي خوري فنجان به حرف بيايد و نصيحتت كند، تصور
عجيبي بود:
لب بر لب كوزه بردم از غايت آز
تا زو پرسم واسطه ي عمر دراز
لب بر لب من نهاد و مي گفت اين راز
مي خور كه بدين جهان نمي آيي باز!
از مغازه آمدم بيرون.
/*]]-->
مصائب مصاحبه
دیروز دوستی زنگ زد که روزنامهی جام جم را ببین.
نوشته بود که من گفتهام" ادبیات انقلاب باید در دانشگاه تدریس شود
و این که خلق داستان بیش از هرچیز نیازمند آموزش های آکادمیک
است."
این اولین بار نیست که از قول من حرف هایی نقل می شود که آنها که مرا
می شناسند از روی انتخاب کلمات می توانند بفهمند که این ادبیات گفتاری من نیست.
ماجرا از گفتگوی نسبتا طولانی با خبرنگاری شروع شد که از من پرسید
نظرتان در باره ی ادبیات انقلاب چیست و من گفتم که معنی دقیق این
اصطلاح چیست؟
ادبیات انقلاب یعنی چه؟
اول- ادبیاتی که در طی این سی سال به وجود آمده و به اعتبار
دورهی تاریخی این اسم را به آن می دهیم؟ مثل ادبیات دوران صفوی یا
دوره ی سامانی؟
واضح است که در این تعریف، همهی آثار خلق شده حتا با موضوعات
کاملا متفاوت و بی ربط به فضای انقلاب را هم شامل میشود.
دوم- ادبیاتی که به طور مشخص به موضوع انقلاب اسلامی سال 57
و مسائل پس از آن می پردازد؟
این تعریف شامل تمام آثاری می شود که از فضای سیاسی و اجتماعی
این سی سال تاثیر پذیرفته چه آن را تایید کند و چه مخالف آن باشد .
سوم - ادبیاتی که گفتمان و رفتار سیاسی و اجتماعی نظام جمهوری
اسلامی را در تمام جوانب به تمامی تایید می کند؟
خبر نگار گفت که منظورش همهی بضاعت ادبی ما در این سی سال
است ، به طور موسع و فراگیر . من گفتم پس بهتر است بگوییم ادبیات
معاصر زیرا نخستین معنایی که از ادبیات انقلاب فهمیده می شود همان
تعریف سوم است که تنها بخشی از ادبیات جدی ایران در این سی سال
بوده و ضعف ها و قوت ها و آسیب شناسی خاص خودش را دارد.
و بعد هم همان دادهای قدیمی که از دوره ی دانشجویی هر جا
دستمان رسیده گفته ایم و نوشته ایم که جریان ادبیات امروز جایی
خارج از دانشکده های ادبیات اتفاق می افتد و این که نقد، داستان
کوتاه، رمان ، فیلمنامه نویسی و نمایشنامه، نظریه های ادبی و البته
ادبیات خلاق،بعضی به قدر دو واحد در دستگاه عریض و طویل دانشگاه-
های ما جا دارند و بعضی هیچ.
در این آشفته بازار که هر کس عرضه ی انجام کار جدی را ندارد به ادبیات
رو میآورد که شهر بی در و دروازه است و بازار مسگرها که هیچ کسی
به هیچ صدای مشکوکی نمی خندد؛ من محصل ادبیات ، اگر بنا باشد
راه نشان دهم که همان طومار قدیمی را باز می کنم که گرایشی شدن
رشته ی ادبیات و زبان فارسی است و بودن امکان تحصیل در رشته های
مختلف و نیز رشته ای به نام ادبیات معاصر، که آن وقت ادبیات انقلاب
اسلامی هم به هر چند معنا، جزیی از آن می شد و نمی شود نادیده اش گرفت.
من محصل ادبیات هرچه ندانم این یکی را یاد گرفته ام که سیاسی
کردن ادبیات وهن آن است و سفارشی کردن امضای حکم مرگش .
به جای همه ی این حرفها از قول من نوشتهاند" ادبیات انقلاب در
دانشگاه ها تدریس شود" .شاید چون جمله ، کلیشهی متواتر است و
خیلیها گفتهاند و میگویند، شاید چون نیاز این یکی را احساس
می کنند و نیاز وجود درس های دیگر را نه . شاید خیال می کنند اگر
این اتفاق بیفتد خوش به احوالشان می شود و با مدرک دکتری چنان
که افتد و دانی، می روند هیئت علمی می شوند و دو واحد حمید سبزواری
درس می دهند.
و من بنده، نه خری دارم که غم کاهم باشد نه کاهی که حسرت خریدن
خری!
اعتراض
ایمیلم ،نظرات خصوصی این جا و تلفن های دوستانم پر است
از تشویق و دستور اعتراض به لایحه ی حمایت از خانواده.
کاش می شد با خیال راحت اعتراض کرد اما این جا ایران است
و هیچ چیز هیچ وقت یک رویه و روشن و مطلق نیست.
ماجرا وقتی شروع شد که شورای نگهبان بند مربوط به
مجازات ازدواج مجدد مردان بی اجازه ی همسر اول را مورد
باز بینی قرار داد . تا ان زمان مجازات این عمل زندانی شدن
مرد و عدم ثبت رسمی ازدواج دوم و غیر قانونی شمرده
شدن آن بود. اما شورای نگهبان زندانی شدن مرد را خلاف
شرع دانست و این بخش از قانون حذف شد. اما غیر
قانونی بودن ازدواج مجدد (بی اذن همسر اول) باقی ماند.
نتیجه ی این تصمیم به وجود آمدن لیست سیاه پنهانی
از زنان دوم یا چندم و فرزندانشان شد که قانون هیچ
حمایتی از آن ها نمی کرد. ازدواج این زنان قانونی نبود
– پس نمی توانستند حقی( نفقه مهریه ارث) مطالبه کنند.
حتا برای گرفتن شناسنامه با نام پدر برای فرزندشان دچار
مشکلات بسیار می شدند.
در واقع این جا هم زن بهای هوس بازی مرد را می پرداخت
و به سختی مجازات می شد .
دولت در یک حرکت انقلابی نبوغ آمیز لایحه ای را به مجلس
فرستاد که برای حمایت از خانواده و رفع این مشکل
اجازه ی زن اول را برای ازدواج مجدد حذف کرده است .
یک طرف بچه های بی شناسنامه و مادران بد نام شده
ایستاده اند و یک طرف زنان بی پناه و بی دفاع در برابر
قانون. من به چه چیزی اعتراض کنم؟
به لایحه ای که تصویبش در حکم ترویج حرمسرا داری
پولدارار هاست و ردش بی شناسنامه ماندن بچه ها و
بی پناهی زنان لیست سیاه!
می بینی؟ جایی که من ایستاده ام
ظلم بالسویه یگانه چهره ی عدل است!
شب متفاوت
شب اهدا جایزه ی "رمان متفاوت"،"واو" پرفروش ترین نویسنده ی سال ۸۵ سخنرانی کرد:
من مهرنوش صفایی هستم ، کارشناس مامایی، هیچ تحصیلات آکادمیک ادبی نداشتم
هیچ استادی نداشتم و هیچ کس یا هیچ کلاسی به من داستان نویسی یاد نداده .
من پرفروش ترین نویسنده ی سال ۸۵ هستم و کتاب آخرم به نام خلوت خلود هم
پرفروش ترین کتاب امسال می شه اگر چه کتاب هنوز چاپ نشده اما من از
اس ام اس هایی که دوستان می زنن مطمئن شدم .خوش حالم که برای
مردمم می نویسم و افتخار می کنم که صنعت نشر کشورم رو با کتابام نجات دادم....
نویسنده های زیادی توی سالن بودند ، ردیف دوم یاسوم محمود دولت آبادی نشسته بود.
مرگ مولف
آقا من می میرم واسه این نظریه ی مرگ مولف!
البته که این نظریه هم مثل باقی علوم و فنون از اصل مال خودمون بوده ،غافل شدیم حضرات بالفور زدن به نام . و گرنه توی کشور خودمون نمونه های عملی داریم به جون شما ، همین شیخ اشراق (البته حق با شماس باید گفت شیخ نما، چون اسناد و مدارکش در اومده که از خرس روس و روباه انگلیس و افعی استعمار پول می گرفته )، با همون چارتا جزوه ی دست نویس داشت اذهان عمومی رو تشویش می داد که شکر خدا بالفور شمع آجینش کردن انداختنش تو رود ارس . حالا راه دور نرو اون یارو.. اسم نحسش چی بود خدا؟... میرزا یوسف مستشار دوله لعنت الله علیهم جمیعا آمین، مگه قانون اساسی فنارسه رو ترجمه نکرد به اسم رساله ی یک کلمه ،که اگه دین می خواین قانون اگه دنیا می خواین قانون؟ البته سزاشو تموم و کمال دادن، شاه شهید که خودش شرح و تکمله داشت رو نظریه ی مرگ مولف ، امر کرد با همون رساله ی ضاله اون قدر زدن تو سرش که چشاش در اومد.
حالا بعد این همه شاهد و مدرک آقای بارته ؟ مارته ؟ کیه این؟ به اسم خودش کتاب
می نویسه در باره ی این نظریه که اصلش دانش بومی این آب وخاکه . حالام همینه، باید به فرهنگ گران سنگ خودمون بر گردیم . چه معنی داره چار تا زن و ضعیفه مجله در بیارن به اسم زنان بعد م شرح هرچی بی ناموسیه بنویسن توش و پیراهن عثمان درس کنن ؟ گیرم چار پنج تا جوون خام یه غلطی کردن زنه باید حیا رو بخوره آبرو رو قی کنه بره پیش پلیس نامحرم شکایت ؟
اینا هم تو مجله پی شو بگیرن و وکیل بازی که چی ؟ روی زنای دیگه باز شه که دوره بیفتن که فلان مرده گفته بالای چشت ابرو و بعدش روسری شونو باز کنن که روی گلوشون جای چاقو نشون بدن؟
از سر تا ته مجله تشویش اذهان عمومی، مشتی زن بد گل اخمو، سینما هم که می زنن بد تر از بد. حالا نمی گیم عکس هنر پیشه های فاسد الاخلاقی مث جولی رو بزنن، تو این فیلم آخریه دیدیش؟ به چشم برادری عجب...اما حد اقل نرن سراغ هرچی فیلم تشویش کننده اس.آقا از حق نمی شه گذشت ، این رضا خان آدم بی اصل و نسب و بی دینی بود اما می دونست با زن جماعت باید چه جوری طرف شد ، می داد مجله و خونه و مدرسه شونو غارت می کردن چارتا انگم بهشون می زد ولشون می کرد ، بس بود آقا. می موندن گوشه ی خونه دق می کردن . لابد شنیدی ماجرای زندخت و دولت آبادی و اون یکی فخر آفاق خانم رو؟
نه آقا اختیار دارین مارو چه به تاریخ دونی ؟ اینا میراث فرهنگی ماس، باید تو مدرسه ها درسش بدن که هر کی از راه برسه نتونه بذاره به حساب خودش غارت فرهنگیمون کنه .
از حرف خودمون پرت افتادیم آقا، داشتم می گفتم این نظریه آقای بارته؟ مارته؟ کیه ؟ نفهمیدیم ما بالاخره،حالا هرچی ، که این همه سر و صدا کرده همون نظریه ی مرگ بر مولف آبا اجدادی خودمونه به خدا، ما غافلیم.
به های های خندیدن 2
لبان می دوختند، (پیش از این چشمها برکنده بودند و کلهمنارها ساخته) فرخی را
از آن میان میشناختم و جهانگیرخان را و شیخ شرزین را که چشمهاش دو کاسه
خونابهی تهی بودند.
به تن خویش به سلسلهی سربازان زدم که زره از تیغ سه شعبه داشتند. پارهپاره
پیش پای خیاط رسیدم که سوزن تازه نخ کرده بود. گفتم این که میدوزی نه خورجین
سکه است و نه کیسهی زر، نگاه کن! دهان شعر است این که میبندی.
- دزدی است میان دزدان که به هزاریاوهی چرب مردمان میفریبد و چون مال و
ناموس برد بر آنان بیت میسازد و در شهر به لودگی میخواند.
و من به فرخی نگاه میکردم و به جهانگیرخان و سپس به مرد که زیر دست خیاط
میلرزید.
بایست یک کرور چشم و زبان، به شماره، به دیوان حساب بریم. اینک چشمان یا
زبانت؟
که به رشحهای از وحی حقیقت متبرک است.
زبان بریده بد هیبت بود. مرد که رهانده بودمش بیآن که نگاهم کند میگریخت.
قامت. مرا دید و خندهام را نه، که خون لبانم را پو شانده بود.
بر من خم شدند. جیبهام را کاویدند. آنچه داشتم، دواتی میراث بود و پارهای نان.
دوات بر سرم شکستند و نان بردند.
یکی شان با پوزهی کفش به پهلوم کوفت و بو یم کشید: اه! گندت بزنن. بوی یابوی
پیر می ده این رفیق فداییت! چه جوری اسکلش کردی؟ مگه می شناختیش؟
- په واسه چی خودش و انداخت وسط؟
و به آواز خواند:
الاغ زیاد پیدا میشه تو دنیا
اما يكيش اينقده خر نميشه...