ترس

 

من می­ترسم. من به­طور دائم می­ترسم.

من از ابتدا یاد گرفته بودم که نترسم. من برای شجاع بودن تربیت شده بودم 

 و هم زمان برای دوست داشتن.

به من گفته شده بود شجاعت عشق است.

اما این تنها تکه­ای از حقیقت بود.زیرا کسی که دوست می­دارد دائم می­ترسد.

کسی که دوست می­دارد به طور دائم از آزردن کسان یا خراب کردن چیزهایی

که دوست دارد می­ترسد.

آن قدر که می­ترسد حرف بزند .

می­ترسد کاری کند.

 می­ترسد بلند شود و برود.

 می­ترسد حتا انگشتش را تکان دهد

من از آدم­ها یا چیزهای بزرگ ، از آدم­ها یا چیزهای دشوار خشمگین یا قوی

نمی­ترسم.

من از کودکان می­ترسم. از دوستانم و خانواده­ام.

و خیال می­کنم برای نترسیدن باید باورم بشود که کودکان، کسان و چیزهایی

که دوست می­دارم آن قدرها هم شکستنی نیستند.

برای نترسیدن خیال می­کنم باید کمتر دوست داشت و بیستر اعتماد کرد.

 باید از آزردن تا این اندازه نترسید زیرا آزردگی، زمان که می­گذرد، کمتر و

کمرنگ­تر می­شود اما ترس هی بیشتر می­شود ،

انبوه­تر می­شود

 تا سرانجام

 جهان را ازتردید و سکوت پر کند.

 

 

مراقبت

 

اتاق را مرتب می کردم. سی دی "دایره زنگی" از لای کتاب"

بنویسیم" مینا افتاد بیرون. گفتم: جای سی دی این جاست؟

 گفت : نه خب .ولی قایم کرده بودم شما نبینی. گفتم :چرا؟

گفت: آخه بد آموزی داره! گفتم: بد آموزی داره اون وقت من نباید

ببینم؟ گفت:خب اگه شما ببینی می¬فهمی بد آموزی داره بعد

 نمی ذاری من ببینم!

 

از سر نو

 

سال­ها پیش، شاملو در یک سخنرانی جنجالی گفته بود ملت ما

حافظه­ی تاریخی ندارد. این حرف پس لرزه­هایی داشت، یکی­اش

سر کلاس ادبیات معاصرما که بحث داغ دکتر محمد ترابی و یکی از

همکلاسی­ها کشید به فحش­های آب نکشیده­ی ایران باستانی و

حواله دادن صندلی­های تاشوی ارج به طرف هم (درست بعد ازآن

ماجرا صندلی­های چوبی آوردند و پیچ کردند به زمین که دیگرهیچ

رقم نمی­شد آن را به سمت کسی پرت کرد وبه ناچار دعواهای

سیاسی – ادبی  دانشکده­ی ما باهیجان کمتر و فقط با استفاده از

انواع مهارت­های زبانی برگزار می­شد.) استاد می­گفت حق با

 شاملو است و شما سواد ندارید و کم دیده­اید و کم خوانده اید و

نمی­فهمید که صد سال است داریم خودمان را رفتار­ها و آرمان­ها و

 قهرمان­هایمان را دوره می کنیم و آخرسرهم  همان بلاهای

باستانی را سرشان می­آوریم و سرمان می­آورند و بازهم ازسرنو.

آن دوست می­­گفت شاملو شکر زیادی خورده و پیرشده وهوا برش

 داشته وهیچ چیز، مطلقا هیچ چیز به اواین اجازه را نمی­دهد که

به نژاد ایرانی توهین کند وحافظه نداشتن و تکرار کردن تاریخ  به

خودی خود نوعی فحش ناموسی است و بای نحو کان درحکم

محاربه با تاریخ پرافتخاروملت ایران.

ما هم  دست جمعی برایش هورا کشیدیم.

 

 آن روز هر دو به یک اندازه کتک خوردند و آخرش هم معلوممان

نشد زور دست کدامشان بیشتر بود. بعد هم  دکترترابی، با ساطت

ریس دانشکده، دانشجو را بخشید و هیچ کس پی­اش را نگرفت تا

تکلیف حافظه تاریخی ما را روشن کند. کمی بعد شاملو هم مرد و

کل پرونده مختومه به خیر شد و تا باد چنین بادا.

 

 حالا انتخابات که می شود، در و دیوار را نگاه می­کنم و و با دیدن

این همه سیاست­مدار خوش چهره­ی فتوژنیک  قند توی دلم آب

می­شود وشعارهای پر و پیمانشان را که می­خوانم می­بینم همه­ی

آرزو­هایم را شماره کرده­اند تا به نوبت برآورده کنند و به خودم

می گویم دیگر مرگ می­خواهی برو گیلان.

 

گاهی عکس­ها  به چشمم آشنا می­آیند انگار جایی دیده

باشمشان البته شاید با روتوش کمتر. شاید روزگاری خسروانی

 بوده اند صلاح مملکت خویش دانسته و کارها کرده و حکم­ها

رانده،  یا لحنشان را شنیده باشم که چیز­های دیگری می­گفتند

 که لابد جاهایی مکتوب است و قابل دسترس. اما من حواس جمع

و حوصله­ی حسابی یا سر به راه و دل همراهی ندارم که بروم و

بگردم و پیدا کنم. شاید از اصل این منجیان خوش چهره را با این

همه حرف­های دلنشین، با کسان دیگر عوضی گرفته­ام البته آن­ها

نه این قدر خوش­چهره بودند نه این همه خوش سخن ، پس حتما

اشتباه می­کنم.  البته درست هم  یادم نمی­آید.

 آدمیزاد شیر خام خورده است دیگر.