سالها پیش، شاملو در یک سخنرانی جنجالی گفته بود ملت ما
حافظهی تاریخی ندارد. این حرف پس لرزههایی داشت، یکیاش
سر کلاس ادبیات معاصرما که بحث داغ دکتر محمد ترابی و یکی از
همکلاسیها کشید به فحشهای آب نکشیدهی ایران باستانی و
حواله دادن صندلیهای تاشوی ارج به طرف هم (درست بعد ازآن
ماجرا صندلیهای چوبی آوردند و پیچ کردند به زمین که دیگرهیچ
رقم نمیشد آن را به سمت کسی پرت کرد وبه ناچار دعواهای
سیاسی – ادبی دانشکدهی ما باهیجان کمتر و فقط با استفاده از
انواع مهارتهای زبانی برگزار میشد.) استاد میگفت حق با
شاملو است و شما سواد ندارید و کم دیدهاید و کم خوانده اید و
نمیفهمید که صد سال است داریم خودمان را رفتارها و آرمانها و
قهرمانهایمان را دوره می کنیم و آخرسرهم همان بلاهای
باستانی را سرشان میآوریم و سرمان میآورند و بازهم ازسرنو.
آن دوست میگفت شاملو شکر زیادی خورده و پیرشده وهوا برش
داشته وهیچ چیز، مطلقا هیچ چیز به اواین اجازه را نمیدهد که
به نژاد ایرانی توهین کند وحافظه نداشتن و تکرار کردن تاریخ به
خودی خود نوعی فحش ناموسی است و بای نحو کان درحکم
محاربه با تاریخ پرافتخاروملت ایران.
ما هم دست جمعی برایش هورا کشیدیم.
آن روز هر دو به یک اندازه کتک خوردند و آخرش هم معلوممان
نشد زور دست کدامشان بیشتر بود. بعد هم دکترترابی، با ساطت
ریس دانشکده، دانشجو را بخشید و هیچ کس پیاش را نگرفت تا
تکلیف حافظه تاریخی ما را روشن کند. کمی بعد شاملو هم مرد و
کل پرونده مختومه به خیر شد و تا باد چنین بادا.
حالا انتخابات که می شود، در و دیوار را نگاه میکنم و و با دیدن
این همه سیاستمدار خوش چهرهی فتوژنیک قند توی دلم آب
میشود وشعارهای پر و پیمانشان را که میخوانم میبینم همهی
آرزوهایم را شماره کردهاند تا به نوبت برآورده کنند و به خودم
می گویم دیگر مرگ میخواهی برو گیلان.
گاهی عکسها به چشمم آشنا میآیند انگار جایی دیده
باشمشان البته شاید با روتوش کمتر. شاید روزگاری خسروانی
بوده اند صلاح مملکت خویش دانسته و کارها کرده و حکمها
رانده، یا لحنشان را شنیده باشم که چیزهای دیگری میگفتند
که لابد جاهایی مکتوب است و قابل دسترس. اما من حواس جمع
و حوصلهی حسابی یا سر به راه و دل همراهی ندارم که بروم و
بگردم و پیدا کنم. شاید از اصل این منجیان خوش چهره را با این
همه حرفهای دلنشین، با کسان دیگر عوضی گرفتهام البته آنها
نه این قدر خوشچهره بودند نه این همه خوش سخن ، پس حتما
اشتباه میکنم. البته درست هم یادم نمیآید.
آدمیزاد شیر خام خورده است دیگر.