ترس
من میترسم. من بهطور دائم میترسم.
من از ابتدا یاد گرفته بودم که نترسم. من برای شجاع بودن تربیت شده بودم
و هم زمان برای دوست داشتن.
به من گفته شده بود شجاعت عشق است.
اما این تنها تکهای از حقیقت بود.زیرا کسی که دوست میدارد دائم میترسد.
کسی که دوست میدارد به طور دائم از آزردن کسان یا خراب کردن چیزهایی
که دوست دارد میترسد.
آن قدر که میترسد حرف بزند .
میترسد کاری کند.
میترسد بلند شود و برود.
میترسد حتا انگشتش را تکان دهد
من از آدمها یا چیزهای بزرگ ، از آدمها یا چیزهای دشوار خشمگین یا قوی
نمیترسم.
من از کودکان میترسم. از دوستانم و خانوادهام.
و خیال میکنم برای نترسیدن باید باورم بشود که کودکان، کسان و چیزهایی
که دوست میدارم آن قدرها هم شکستنی نیستند.
برای نترسیدن خیال میکنم باید کمتر دوست داشت و بیستر اعتماد کرد.
باید از آزردن تا این اندازه نترسید زیرا آزردگی، زمان که میگذرد، کمتر و
کمرنگتر میشود اما ترس هی بیشتر میشود ،
انبوهتر میشود
تا سرانجام
جهان را ازتردید و سکوت پر کند.