گفتند : در او بدم . نجاتش بده .

 

 اورا که هنوز گرم است .

 

هنوز تنش می تپد.

 

 هنوز روحش دور نرفته است .

 

 

گفت: چه کاریه؟ اول ، عمر خودشو کرده .

 

دوم ،  وقتی  که زنده بود  هم خیلی بهش خوش نمی گذشت.

 

سوم، ....

 

اصلا  وایسین عقب تر... من قراره معجزه کنم یا شما ها؟

 

 

و بچه را از تن زن بیرون کشید و بر او دمید.

 

 و زن خود مرده بود.

 

 بچه زنده ماند.

 

 همه صدایش می کردند مرده زاد.

 

 به درازی زیست اما هیچ گاه به تمامی زنده نبود.

 

 

 

 

نتیجه ی اخلاقی : چرا نفهمید اگه زن رو نجات می داد  نوزاد – بی معجزه ای -  زنده

 

می موند و هردو  کامل بودن ؟