داشتم از تشنگی می مردم.

هر دو داشتیم از تشنگی می مردیم. خوابیده  ، نه ، افتاده بودیم روی شن ها،

وسط بیابان ، مگر کسی از شتر دار های محلی یا راه بلد ها پیدایمان کند،

کسی به صرافت بیفتد که چرا این همه دیر کرده ایم.

آفتاب بریانمان می کرد.

از خودم بدم می آمد از این همه ضعف در برابر تشنگی.

مخصوصا وقتی به او نگاه می کردم.

کمی جلوتر ، پشت به من تکیه داده بود به سنگی که کمی سایه داشت

 و چیز می نوشت.

انگار نه انگار که داریم از تشنگی می میریم و کسی پیدایمان نکرده است.

عرق از گردن تا میانه ی کتف هایش را خیس کرده بود. هر از گاه بر می گشت

 و می پرسید: خوبی؟

تا چند ساعت قبل جواب مفصل می دادم . حرف زدن با او، پیدا کردنش تنها،

دور از حلقه ی مریدان ،غنیمتی بود که به بیابان و ترس و تشنگی می ارزید.

 

 وقتی آدم را نگاه می کرد، وقت زود می گذشت.

 

دفتر چه اش را بست . چرخید سمت من. پرسید: خوبی؟

 جان جواب دادن نداشتم.

زبانم از زور خشکی نمی چرخید لب هایم انگار ورم کرده باشد تکان نمی خورد.

از ضعف خودم در برابر او، خجالت می کشیدم. با حرکت دست گفتم خوبم.

بلند شد و راه افتاد کمی دور و بر را نگاه کرد و دوباره برگشت

گفت:بی فایده اس . باید صبرکنیم تا پیدامون کنن.

و سرش را تکیه داد به تخته سنگ که کمی سایه داشت و خوابید.

 انگار نه انگار .

همین  یقین و توکلش پا گیرم کرده بود.

 

 

خواب نبودم . چشم هایم را بسته بودم که آفتاب کورم نکند.

 نیمه هشیار صدایی شنیدم.

صورتم تر شد.

مردی کنارم نشسته بود . شترش کمی دورتر . مرد از قمقمه آب

 می ریخت توی دستش و می پاشید به صورتم.

بدنم شعله می کشید. صورتم تاول زده بود. آب صورتم را می سوزاند .

قمقمه را از مرد گرفتم . دستم در نیمه راه دهان ماند.

خودم را کشاندم سمت تخته سنگ.

می ترسیدم .

ََ نکند از تشنگی مرده باشد؟َ

 

کلاه را آرام از روی صورتش بر داشتم. آب را ریختم روی لب هایش.

بیدار شد . چشم هایش را باز کرد. قمقمه را دستم دید.

 با همان صدای عمیق زنگ دار گفت:

ممنون. خودت بخور. این آب هنوز یخ یخه.

و به قمقمه اش اشاره کرد که زیر سایه ی سنگ کنار دفترچه گذاشته بود...