هوا خنک بود.

پرنده  آرام٬ بی ترس٬ زیاد.

 خورشید نرم. مهربانی بسیار .

مهربانی مثل خنده جاری بود و به همه سرایت می کرد.

  آسمان  تازه شسته از باران  می درخشید.

خوب بودم. اندوه دور  دور بود. دستش به من نمی رسید.

اما

چيزي٬ انگار كن آتش سيگار  روي  پوست نازك تن ٬

 انگار كن ذغالي گداخته  روي قلبت٬ زير پيراهن٬ پوشيده از چشم همه حتا خودت٬

در من مي سوخت.

توي سرم،‌ پشت صداي آواز پرنده ها٬‌كسي به سه تارش پنجه مي كشيد و مي خواند:

...به هر خون دلي سروي قد افراشت

 به هر سروي تذروي نغمه بر داشت

 صداي خون در آواز تذرو است

دلا اين يادگار خون سرو است...