در آفرینش شعر
در آغاز، آدمیزاد تنها نبود. آدمها "زنامردان"ی بودند توامان، با دو سر، چهار دست و
چهار پا. چسبیده به هم از پهلو. موجوداتی سریع و بسیار قوی ، خود بسنده و
بی نقص ؛ و چنان به خود مشغول که به جهان اعتنایشان نبود. بینیاز از همه چیز
حتا از خدایان. زئوس، خدای خدایان، خشمگین شد. تاب بی نیازیشان رانداشت،
پس با صاعقه ای آنان را از وسط به دو نیمه کرد. نیمی را به شرق انداخت و
نیمه ای را به غرب، کسی را به شمال و نیمهاش را به جنوب. آدمیزاد گیج و
غمگین و سر گردان روی زمین ماند و ناامید از یافتن نیمه ی خویش دست به
دامان خدایان شد. دست به دامان معابد و نذرها و نیایشها...
و چنین بود که تنهایی آفریده شد
و رنج
و شعر...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 10:20
توسط مرجان فولادوند
|