دفتر شعر هاي قديمي ام را ديروز درچمدان كهنه اي پيدا كردم. خنك بود و بوي سيب مي داد.
با هم در باد مي دويديم. دست هم را مي گرفتيم . باد با ما مي آمد و آن وقت ها كه بلند بلند
شعري را مي خوانديم كلمه هاي جا افتاده را به يادمان مي آورد.
با هم از درخت سيب مي چيديم. مي نشستيم روي زمين و سير تماشايشان مي كرديم.
سبزي آرام پوست سيب را نگاه مي كرديم كه آواز خوانان به طرف سرخ مي رفت يا گاهي
به زرد هاي آهسته،تكيه مي داد.
قرار نبود به جايي برسيم.
عجله نزديك ما نبود و ما تكه اي از عمرمان را به تماشاي سيب ها مي گذرانديم.
سيب ها را بو مي كرديم. هنوز هم چشم بسته مي توانم بوي هر كدامشان را به ياد بياورم.
گرسنه بوديم.
به سيب ها قول مي داديم آن ها به شعر تبديل كنيم و به دويدن در باد و به عشق.
بعد سيب ها را آرام مي خورديم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 19:30
توسط مرجان فولادوند
|