دل مشغولی آن روز ها هم اسم ها بودند و معناهای پیدا

و پنهان شان و نیز خدا. خدایی بازیگوش ، فرار، منتشر

 میان معنا ها ، تصور ها، و تفسیر ها و دستور های بسیار.

 حاصل این دو، شد دریافت هایی کاملا شخصی از

 اسم های خدا .

 به اصرار دوستی که این ها به کارش می آمد چند

 تایی اش را نوشتم و نیمه و ناقص تمام شد.

هم نوشته ها هم احوالی که باعثش شده بود .

بعد از یک سال دوباره برگشتن به آن احوال سخت بود .

می شد پیشنهاد دوباره از سر گرفتنش را رد کرد .

 نکردم. ناتوانی از نه گفتن در برابر اصرار تازه بود یا

 آن حس ناتمام ماندن که بسیار بد آیند من است ؟

دوباره نوشتنش حال خوبی بود اما شنیدنش با صدای

دیگری ،مخصوصا وقتی با تبحر تاتری و  درمان ناپذیر

 گوینده ی خوش صدای تلوزیون این همه

بی نقص خوانده می شود،برایم غریبه و دور است.

به اسم هایی که انتخاب کرده ام نگاه می کنم .از خودم

 می پرسم این خدای من است؟ آن چه من از تمامی 

 او انتخاب کرده ام؟ دوست داشته ام؟

 

رفیق

من رفاقت سرم می شود.تا حالا پشت رفیقم را خالی

 نکرده ام . رازش را ،پناه و پسله های روحش را برای

کسی وا گو نکرده ام.

کاری داشته کارم را زمین گذاشته ام و به خاطرش

تا آن سر شهر کوبیده ام.تا بوده مانده ام وقتی

 خواسته برود همه ی پس اندازم را گذاشته ام

 جیبش مبادا مجبور شود به غریبه ها رو بیندازد.

منتی نیست.کاری نبوده اصلا.رسم رفاقت است فقط.

 حالا تو چه می کنی رفیق الاعلی؟