شايدهم. كسي چه مي داند؟
" وعده"
آزادی جان!
با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده
در حالي كه سر و رويت از آب دهان رهگذران آلوده است
لنگ لنگان گام بر میداري
اما سرت سلامت باشد
روزی کفش به پا خواهی داشت و شاید هم
_کسی چه میداند_
جوراب!
آزادی
روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت
با لبههای بلند كه گوش هايت يخ نكند
آن روز تو در راهها از بادها و طوفانها نخواهي ترسيد
و مردم دیگر
به دریغ وتحقير در برابرت سر تکان نخواهند داد
حتا
_ كسي چه مي داند؟_
شايد ترا به خانهٔ خود راه دهند
و اطعام کنند.
هاینریش هاینه شاعر آلمانی قرن ۱۹.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 9:40
توسط مرجان فولادوند
|