ناگهان ديدم از آن صورت كه دوستش داشتم، از آن صورت كه آن همه دوستش داشتم و

مي شناختمش،‌چيزي يادم نيست.

فقط دو دندان جلو را به ياد مي آورم. دو دندان پيش بالايي كه روي هم افتادگي ملايمي داشت.

انگار يكي شان در رفاقتي ابدي به شانه ي آن ديگري تكيه داده بود.

فقط همين؛ از آن همه دارايي.