خیال می کنم اسفند یار یک عقبه است. یک گردنه که همه ی ما

روزی به ناچار باید از آن بگذریم.

 اسفند یار شاهزاده است و نیزپهلوان دینی.زردشت خود رویین تنی

به او بخشیده و موید و نظر کرده است .

پس به عنوان نماینده ی دین و دولت نزد رستم می آید و می خواهد پهلوان 

 ایرانی را دست بسته به پیشگاه پادشاه برد.همه ی افتخار رستم این است

که هیچ کس، هیچ گاه بند بر دست های او ندیده است.

 رستم هرکاری می کند تا چون آزادگان بی بند و بی زنجیر همراه

اسفند یار نزد شاه برود . اما  شاهزاده او را بی بند نمی خواهد . 

 کار بالا می گیرد و به جنگ می رسد. تیر و تیغ براسفندیار روین تن

بی اثر است .رستم پیر و زخمی و نا امید از زال و سیمرغ کمک می خواهد .

سیمرغ راه کشتن اسفند یار را یه او نشان می دهد  که تنها چشم هایش

آسیب پذیرند. اما به رستم هشدار می دهد : 

 شئامت و شومی خون مقدس اسفند یار او را نابود خواهد کرد

 دیر گاهی پس از اسفند یار  زنده نخواهد ماند.

 خاندانش  بر باد خواهد رفت

و روحش تا ابد سر گردان خواهد شد.

رستم انتخاب سختی پیش رو دارد . مرگی بی افتخار  ،نابودی خاندان بزرگ و

 قدیمی اش ، و سرگردانی و عذاب ابدی روحی که تمام عمر کوشیده بود

 بی آلایش و " پاک به درگاه یزدان برد" و یا  دست سپردن به بند اسفند یار،

کسی که توامان  نماینده ی دین و فرستاده ی  دولت است.

رستم آزادی را انتخاب می کند و به ناگزیر مرگ را  و نابودی خاندان و  عذاب

ابدی را . اما تن به بند نمی دهد.

این که اساطیر هر قوم بخشی از سرنوشت فردی و اجتماعی آنان را

 می سازند چیزی است که یونگ از منظر روانشناسی به آن پرداخت و

کمبل از نگاه مردم شناسی ، و بیشتر  و جدی تر از همه ارنست کاسیرر

 از جنبه ی جامعه شناسی اثباتش کرد.

 

من نمی دانم در اساطیر کدام قوم آزادی بهایی چنین سنگین دارد؟