اعتراض 2

 

 با این همه...

 

نه این که در من امیدی به تغییر مانده باشد.

 نه این که ندانم بی اعتایی به خواست مردم ،

 بی تفاوتی محض نسبت  به افکار عمومی

(چیزی که بسیاری از دولت ها و دولتمردان را در تمام

 دنیا از کارهایی باز می دارد یا به انجام کارهایی

وادارشان می کند) درست همان چیزی است که اینجا

به هیچ هم نمی خرندش ، اما باز زنگ  می زنم به

روابط عمومی مجلس، می گوید: برای رد لایحه ؟

یاد همه ی ان بچه های بی شناسنامه می افتم و مادران

 سرگردان، سعی می کنم توضیح بدهم. اما آن که پشت

خط است فقط کارمند خسته ی دلزده ای است که شاید

 از اول صبح تا حالا بیشتر از صد تا تلفن این چنینی جواب

داده یا نداده. شاید گرسنه است یا فقط می خواهد برود

 دستشویی!  بی فایده است . با این همه سعی

 می کنم  حرفم را  واضح و کوتاه بگویم. می شنود

 و گوشی را می گذارد. 

 

نه این که در من امیدی به تغییر مانده باشد.

 اما خیال می کنم گوسفند هم که باشی،

دست و پا بسته آویخته از نقاله ی کشتارگاه ـ گیرم که

 نه راهی برای فرار هست نه جایی برای رفتن ـ باز اگر

دست و پایی نزنی ، اگر به نعره ای ، جیغی حتا ،

گوش قصابت را کر نکنی ، پس سر بریدن  و پوست

 کندن و شقه شدن کمترین بلایی است که لیاقتش

 را داری و دست سلاخ مریزاد که مرداری را از روی

زمین بر می دارد!

 

این آدرس ها به درد می خورند اگر خواستید بیشتر بدانید

یا دست و پایی بزنید! 

1.متن 53 ماده‌ای لایحه

2.سایت مخالفت با این لایحه

آدرس پستي مجلس شوراي اسلامي:

تهران، ميدان بهارستان، کد پستي: 009821-39931
شماره تلفن مجلس : 39931 -021

شماره تلفن نمايندگان كميسيون حقوقي و قضايي مجلس:
موسي قرباني 09121121608
علي شاهرخي 09123988104
محمد محمدي 09121489045
ذاکر سليماني 0914401569
فرهاد تجلي 09181347995

ايميل مجلس : info@majlis.ir

 

 آدرس ها و شماره ها را از یک وحیدگرفتم به خاطرش ممنون

 

اعتراض

 

ایمیلم ،نظرات خصوصی این جا و تلفن های دوستانم پر است

از تشویق و دستور اعتراض به لایحه ی حمایت از خانواده.

 کاش می شد با خیال راحت اعتراض کرد اما این جا ایران است

و هیچ چیز هیچ وقت  یک رویه و روشن و مطلق نیست.

 

 ماجرا وقتی شروع شد که  شورای نگهبان بند مربوط به

مجازات ازدواج مجدد مردان بی اجازه ی همسر اول را مورد

 باز بینی قرار داد . تا ان زمان مجازات این عمل زندانی شدن

 مرد و عدم ثبت رسمی ازدواج دوم و غیر قانونی شمرده

شدن آن بود. اما شورای نگهبان زندانی شدن مرد را خلاف

 شرع دانست و این بخش از قانون حذف شد. اما غیر

قانونی بودن ازدواج مجدد (بی اذن همسر اول) باقی ماند.

نتیجه ی این تصمیم به وجود آمدن لیست سیاه پنهانی

از زنان دوم یا چندم و فرزندانشان شد که قانون هیچ

حمایتی از آن ها نمی کرد. ازدواج این زنان قانونی نبود

 – پس نمی توانستند حقی( نفقه مهریه ارث)  مطالبه کنند.

 حتا برای گرفتن شناسنامه با نام پدر برای فرزندشان دچار

 مشکلات بسیار می شدند.

در واقع این جا هم زن بهای هوس بازی مرد را می پرداخت

و به سختی مجازات می شد .

 

دولت در یک حرکت انقلابی نبوغ آمیز لایحه ای  را به مجلس

 فرستاد که   برای حمایت از خانواده و رفع این مشکل

اجازه ی  زن اول را  برای ازدواج مجدد حذف کرده است .

 

یک طرف بچه های بی شناسنامه و مادران  بد نام شده

 ایستاده اند و یک طرف زنان بی پناه و بی دفاع در برابر

 قانون. من به چه چیزی اعتراض کنم؟

 

 به لایحه ای که تصویبش  در حکم ترویج حرمسرا داری

 پولدارار هاست و ردش بی شناسنامه ماندن بچه ها و

 بی پناهی زنان لیست سیاه!

می بینی؟ جایی که من ایستاده ام

ظلم بالسویه یگانه چهره ی عدل است!

 

من دیگه بر نمی گردم !  هورررااا

 

 من روی اسطوره ی اسم کار می کردم   و او روی معنای

رمزی و آیینی  اعداد.

من نتوانسته ام هنوز  اسطوره ی اسم  او را پیدا کنم

اما او توانست عدد آیینی نام مرا پیدا کند.

جزییاتش را  را نگفت  . گفت باید از استادش بپرسد.

 گفت که  عدد سختی است . پیچیده است.

بار همه ی عدد های قبل ، زندگی های قبل را با خودش

 می کشد . بار همه ی عشق ها ، رنج ها ، آدم ها، 

از دست دادن های همه ی زندگی های قبلی اش را .

بار همه ی  تولد ها  و همه ی مرگ های قبلی اش را .

گفت عدد اسم من ، رمز" دور آخر" است .

 آخرین دور تناسخ.

 

آه

 

جوان بودم

و خیال می کردم

دست های تو

برای ادامه ی روز

کافی خواهد بود...

شعور پنهان کلمه 3

 

 

 تعبیر" کاکل آویزان"  در زبان امروز بیشتر به معنای بی تکلیفی ، سر در گمی ،

 تعلیق و پا در هوا بودن به کار می رود. اما ریشه ی این تعبیر آن قدر ها

هم انتزاعی نیست.

کاکل آویزان کردن در تاریخ ما  نوعی شکنجه بوده ، مجرم را از موی سر آویزان

می کردند ، تا پوست سر کم کم کنده شود.

هر چند این تعبیر می تواند به مجاز جزء و کل( ذکر قسمتی از چیزی و اراده ی

 کل آن چیزمثل الحمد گفتن به سوره ی فاتحه الکتاب ) به معنای آویختن

 از سر یا دار زدن هم باشد. یعنی از آوردن موی پیشانی کل سر را اراده کرده باشند.

دار زدن، معمولا راه سریعی برای اعدام نبوده است ، بلکه طریقی بوده برای زجر کش

کردن مجرم و اغلب با شکنجه های بیشتری همراه بوده ، مثل پوست کندن از پاها ،

به مقراض بریدن و نمک پاشیدن و شمع آجین کردن قطع دست و پا بر خلاف هم

 و گاه به همراه زبان و بینی(نگاه کنید به حکایت بر دار کشیدن حلاج) ، شکستن

 مفاصل و.... . شکنجه ای که می توانست روز های متوالی تا مرگ مجرم،

در میدان شهر پیش چشم مردم ادامه داشته باشد.

 

رد این شکنجه را در متون کهنی مثل رساله ی پهلوی ارداویراف نامه هم

می شود دید، آن جا که ارداویراف ، موبد  زردشتی با نوشیدن شیره ی

گیاه آیینی هوم به جهان بعد از مرگ سفر می کند و دوزخیان و عذاب هایشان

را می بیند که در اکثرقریب به اتفاق آن ها آویزان بودن، جزء ثابت

 شکنجه های متنوع  است .

در معراج نامه های بعد از اسلام هم آویخته شدن از مو  در چاه ویل

 که انتها ندارد، از شکنجه های سخت دوزخ است.

 

 این حکایت تاریخ است اما ماجرا آن جا برای من جالب می شود که

می بینم از آن همه شکنجه های وحشتناک واقعی ، آن چه در ذهن و زبان

مردم باقی مانده نه پوست از سر و پا کندن است نه به مقراض بریدن

 

 گوشت و نمک پاشیدن و نه شمع آجین کردن( که همه را به چشم دیده

بوده اند). حتا خود دار زدن ، خود مرگ هم فراموش شده ، و عذابی

 که بیشتر از هر کدام این ها در ذهن و نگاه مردم دردناک بوده جایگزین

همه ی این ها شده: آویزان ماندن میان زمین و هوا ، تعلیق ، بلاتکلیفی .

واضح است که در گذر زمان وجه پر رنگ تر و مهم تر هر چیز، هر واقعه ،

 هر آدم ، به یاد می ماند و  وجوه کم اهمیت تر فراموش می شود.

و ببین این ملت همیشه آویخته میان زمین و آسمان چه رنجی کشیده

از این تعلیق و پا در هوایی که همه ی آن شکنجه ها را فراموش کرده است

 و

 این یکی را

 نه...

شعور پنهان 2

 

  

در زبان مردم جنوب و استان فارس تعبیر یا مثلی هست که اگر چه تحقیق مستندی

از آن وجود ندارد، اما می شود حدس زد که در زبان مردم مناطق دیگر ایران هم باشد.

 تعبیر "ترکمن برده" یا به شکل دیگر:" اسیر دست ترکمن".

این تعبیر  معمولا برای تشریح موقعیت زنی  گفته می شود که شوهر یا خانواده ی

 شوهر به او بسیار ستم می کنند.و او از هر نظر در سختی ، تنگنا و تحقیر قرار دارد.

" ترکمن برده " اوج شکنجه ای است که می شود برای یک زن تصور کرد .

از نظر فنون بلاغت این تعبیر مشبه به ای است که وجه شبه آن، یعنی

مورد ظلم بودن در سرزمینی بیگانه بدون هیچ راه چاره و امکان نجات را،

به شدید ترین وجه دارد و به این دلیل  مشبه ( هر زن شکنجه دیده و در شرایط دشوار ) به آن تشبیه می شود.

  جالب آن که  این تعبیر در باره ی مردان هر چند در موقعیتی  رنج آور باشند

به کار نمی رود.

 ماجرا در سطح زبانی آن جا برای من جالب می شود که می بینم

 ریشه های تاریخی این تعبیر بسیار دور تر و دیر تر از زمان و مکانی

 که این تعبیر را به شکل اصطلاحی روزمره می شنوم روی داده است.

در مرز های شمالی خراسان ، بیشتر از صد سال پیش!

 

در اواخر دوره ی قاجار در زمان حکومت آصف الدوله در خراسان که

 فقر و مالیات سنگین و خشک سالی و هجوم ترکمن ها به دهکده های

 مرزی چنان روزگار را به مردم تنگ کرده بود که دختر بچه های سه تا

دوازده ساله شان را به  ترکمن ها می فروختند تا مالیات حاکم را بدهند

 و در آن قحط سال بی باران برای بچه های دیگر غذا تهیه کنند.

بچه هایی که اگر نمی فروختند یا از گرسنگی می مردند یا ترکمن ها

 و افغان ها در شبیخون های هر روزه خود به بردگی می بردند یا خود سربازان

 ایرانی به جای مالیات می گرفتند و ارزان تر به ترکمن ها می فروختند.

 

این دخترکان بیشتر برای کار در میخانه ها ، رقص و روسپیگری و اگر

مناسب آن نبودند  خدمتکاری، برده می شدند.

می شود حدس زد که چقدر طول کشیده تا خبر، در ایران کند و کاهل

 عهد قاجار زبان به زبان بچرخد و به مردم فارس در جنوب برسد. اما

 درد و رنجی که مردم حتا در دور ترین جای ایران از شنیدن این ماجرا کشیده اند را، زخمش را، هنوز بعد

 از صد سال می شود در زبان دید .

ماجرا آن چنان تلخ و دردناک بوده که هنوز رنج  و شکنجه ی دختری عزیز با آن سنجیده

می شود. اسم دختران قوچانی ، سرنوشتشان ، ترس ها، ترانه ها و

گریه هایشان فراموش شده اند. کسی ، از میان بسیار مردمی که

تعبیر "ترکمن برده " را به کار می گیرند نه آن ها را می شناسد نه

حکایتشان را شنیده است. اما زبان ، آن را حفظ کرده . گویی منتظر

فرصتی مانده باشد تا  کسی دوباره رد این تعبیررا پی بگیرد و قصه را از نو بخواند

 و نگذارد مردم آن بچه ها را فراموش کنند.

خیال می کنم زبان این جا، نوعی وجدان فراتر از زمان است.

 ،  مثل مادری پیر که  یادگار کودک از دست رفته اش را هنوز نگه داشته ،

عروسکی کهنه، رشته مویی بافته ، چیزی که برای بچه های جوان تر

 فاقد معنا یا انگیزش احساسی است  اما مادر آن را جایی جلوی چشم

 می گذارد تا روزی بالاخره یکی از بچه ها بپرسد این چیست؟

 ومادر قصه اش را دوباره بگوید ....

شعور پنهان کلمه

 

 

 

چیزی شگفت آور و هیجان انگیز در زبان هست ، که من اسمش را گذاشته ام "شعور پنهان کلمه".

انگار زبان جدای از کاربرش برای کلمه ها ، معنا، تاریخ یا دگرگونی شان تصمیم می گیرد.

گاه معنایی اصلی کلمه ، اشاره و واقعه ای که متضمن به وجود آمدن تعبیر یا اصطلاحی

شده ،کاملا از بین رفته است اما زبان یه نوعی آن را بدون آگاهی کاربر

 – گویی با اراده ای مستقل -  حفظ کرده است(نمونه هایش را بعد از این خواهم آورد).

حتا بیشتر از این ،  بارها دیده ام  و لابد دیده اید که زبان معنایی را به کاربر تحمیل می کند.

انگار کلمه ها همدیگر را صدا می کنند و با هم معنایی را می سازند که ممکن است

دقیقا چیزی نباشد که گوینده می خواهد بگوید.

 

دکتر شفیعی کدکنی این خاصیت زبانی را در سطح آوایی  بر رسیده بود و نامش را 

 می گفت جادوی مجاورت. یعنی کلمه ها تحت تاثیر آوایی کلمه ی قبل از خود قرار می گیرند.

و این  خاصیت موجب یدایش معناهایی می شود که الزاما قصد گوینده نبوده است

و مثال می آورد از تذکره الاولیا که مثلا وقتی اسم شخص محمد واسع بوده

شیخ برای او صفت توانگر قانع  می آورد که با واسع سجع دارد و هماهنگ است و

اگر نامش مثلا محمد ثانی بود  عطار او را با صفت عاشق باقی و عارف فانی  توصیف می کرد.

جدای از این که واقعا به درجه ی فنا یا رتبه ی بقا رسیده باشد یا نه.

 در شعار های تبلیغاتی هم  صفات ، مشخصات  حتا برنامه های کاندیداها کاملا

تحت تاثیر نامشان تنظیم می شود . مثلا محسن آل طاها گشاینده ی راه ها!

 

اما آن چه من به آن شعور پنهان کلمه می گویم  از سطح آوایی بسیار فراتر

 می رود  و وارد حیطه ی معنا می شود. جاهایی کاملا مستقل عمل می کند.

چیزی را به کار بر، حتا، تحمیل می کند.

 

این شعور گاهی چنان معناهایی در سخن ایجاد می کند که گوینده ابدا به ساحت آن راه ندارد.

لابد بارها دیده اید شعری یا داستانی یا کلامی که معنایش بسیار بیشتر از فهم نویسنده 

 شاعر یا گوینده ی آن است.

 خیال می کنم این که شعر را به تابعه( جنی که شعر را به شاعر الهام می کند)

یا به الهه ی سخن نسبت می دادند نه به خود شاعر همین بوده . این که

می دیده اند خود او از درک کامل آن چه گفته عاجز است.

 

این مقدمه ای بود  برای روشن شدن موضوع .  دلم می خواست مصداق هایی از این

 شعور هیجان انگیز را بنویسم که محتاج این توضیح بود .

 

 

 

اشکو الیه!

 

 

      ...نه منش ، نه آموزش ، نه خرد ، نه باور، نه گفتار ،

 

       نه کردارو نه روان ما دو  با هم سازگارند.

 

      ای مزدا اهوره!

 

       از تو می پرسم ! این جهان خرمی بخش را برای که آفریده ای؟

                                                                                                         

       

 

                                                                         اوستا. یسنه . هات 45

 

                : این را نیز از تو می پرسم

 

 

       آیا دیوان هرگز خداوندگاران  خوبی بوده اند؟

 

 

مراد

 

 

داشتم از تشنگی می مردم.

هر دو داشتیم از تشنگی می مردیم. خوابیده  ، نه ، افتاده بودیم روی شن ها،

وسط بیابان ، مگر کسی از شتر دار های محلی یا راه بلد ها پیدایمان کند،

کسی به صرافت بیفتد که چرا این همه دیر کرده ایم.

آفتاب بریانمان می کرد.

از خودم بدم می آمد از این همه ضعف در برابر تشنگی.

مخصوصا وقتی به او نگاه می کردم.

کمی جلوتر ، پشت به من تکیه داده بود به سنگی که کمی سایه داشت

 و چیز می نوشت.

انگار نه انگار که داریم از تشنگی می میریم و کسی پیدایمان نکرده است.

عرق از گردن تا میانه ی کتف هایش را خیس کرده بود. هر از گاه بر می گشت

 و می پرسید: خوبی؟

تا چند ساعت قبل جواب مفصل می دادم . حرف زدن با او، پیدا کردنش تنها،

دور از حلقه ی مریدان ،غنیمتی بود که به بیابان و ترس و تشنگی می ارزید.

 

 وقتی آدم را نگاه می کرد، وقت زود می گذشت.

 

دفتر چه اش را بست . چرخید سمت من. پرسید: خوبی؟

 جان جواب دادن نداشتم.

زبانم از زور خشکی نمی چرخید لب هایم انگار ورم کرده باشد تکان نمی خورد.

از ضعف خودم در برابر او، خجالت می کشیدم. با حرکت دست گفتم خوبم.

بلند شد و راه افتاد کمی دور و بر را نگاه کرد و دوباره برگشت

گفت:بی فایده اس . باید صبرکنیم تا پیدامون کنن.

و سرش را تکیه داد به تخته سنگ که کمی سایه داشت و خوابید.

 انگار نه انگار .

همین  یقین و توکلش پا گیرم کرده بود.

 

 

خواب نبودم . چشم هایم را بسته بودم که آفتاب کورم نکند.

 نیمه هشیار صدایی شنیدم.

صورتم تر شد.

مردی کنارم نشسته بود . شترش کمی دورتر . مرد از قمقمه آب

 می ریخت توی دستش و می پاشید به صورتم.

بدنم شعله می کشید. صورتم تاول زده بود. آب صورتم را می سوزاند .

قمقمه را از مرد گرفتم . دستم در نیمه راه دهان ماند.

خودم را کشاندم سمت تخته سنگ.

می ترسیدم .

ََ نکند از تشنگی مرده باشد؟َ

 

کلاه را آرام از روی صورتش بر داشتم. آب را ریختم روی لب هایش.

بیدار شد . چشم هایش را باز کرد. قمقمه را دستم دید.

 با همان صدای عمیق زنگ دار گفت:

ممنون. خودت بخور. این آب هنوز یخ یخه.

و به قمقمه اش اشاره کرد که زیر سایه ی سنگ کنار دفترچه گذاشته بود...

 

پناه

 

 

شب بود.

سرد بود.

گم شده بودیم.

بره اکم را بغل کردم تا او را از گرگ ها در امان بدارم

و

خودم را از سرما.

شب دیر بود.

شب صبح نمی شد.

گرسنه بودیم.

بره اکم سبزی چشم هایم را جای تازه ترین علف ها جوید.

 

 

بره اکم بزرگ شده است . توی بغلم جا نمی شود.

می گویند صبح شده .

می گویند موهای من  مثل برف سفید شده است

 

معجزه

 

 

 

گفتند : در او بدم . نجاتش بده .

 

 اورا که هنوز گرم است .

 

هنوز تنش می تپد.

 

 هنوز روحش دور نرفته است .

 

 

گفت: چه کاریه؟ اول ، عمر خودشو کرده .

 

دوم ،  وقتی  که زنده بود  هم خیلی بهش خوش نمی گذشت.

 

سوم، ....

 

اصلا  وایسین عقب تر... من قراره معجزه کنم یا شما ها؟

 

 

و بچه را از تن زن بیرون کشید و بر او دمید.

 

 و زن خود مرده بود.

 

 بچه زنده ماند.

 

 همه صدایش می کردند مرده زاد.

 

 به درازی زیست اما هیچ گاه به تمامی زنده نبود.

 

 

 

 

نتیجه ی اخلاقی : چرا نفهمید اگه زن رو نجات می داد  نوزاد – بی معجزه ای -  زنده

 

می موند و هردو  کامل بودن ؟

 

خواب تلخ

 

قدش بلند بود. ایستاده ندیده بودمش اما می دانستم بلند است.

 

 نشسته بود جلوی خانه شان روی پله و خودش را آرام به جلو و عقب

 

  تاب می داد، انگار همیشه آن جا نشسته باشد و تن باریک و بلندش را

 

 تاب داده باشد .

 

 سنش را نمی دانستم. بچگی اش را می شد توی صورتش دید ، پیری اش راهم .

 

 من از مدرسه بر می گشتم با روپوش آبی و مقنعه ی سفید.

 

و او بزرگ بود . می خندید. خنده اش قشنگ بود. صورتش خیس اشک بود

 

 می دانستم که همیشه ، هر وقت از پیچ کوچه دیده امش می خندیده و

 

صورتش خیس بوده . خط باریک سرخی  از پلک پایین تا چانه را اشک مدام،

 

 سوزانده بود. انگار بار اول بود که  رفتم نزدیک.روشن تر خندید اما حس

 

 می کردم این واکنش ربط چندانی به من ندارد. کمی کنار رفت .روی پله

 

جا باز شد به قدر نشستن یک نفر. اما من روبه رویش  روی زمین نشستم .

 

 پاهایش برهنه بود. خون بین انگشت هایش خشک شده بود.

 

مچ پایش را به طناب پلاستیکی زبری بسته بودند به قفل در.

 

طناب گوشت مچ پا یش را جویده بود. قلبم فشرده می شد .

 

پس این بود!  که نمی ایستاد که چشم هایش خشک نمی شد.

 

دست کردم توی جیب روپوش مدرسه ام.

 

توی دستم یک سیب کوچک گلاب بود و یک چسب زخم کهنه.

 

هر دو را پرت کردم روی زمین . گریه می کردم و می دویدم.

 

هیچ وقت حتا در بیداری آن همه  تلخ ، تهی دست نبوده ام.