قدش بلند بود. ایستاده ندیده بودمش اما می دانستم بلند است.

 

 نشسته بود جلوی خانه شان روی پله و خودش را آرام به جلو و عقب

 

  تاب می داد، انگار همیشه آن جا نشسته باشد و تن باریک و بلندش را

 

 تاب داده باشد .

 

 سنش را نمی دانستم. بچگی اش را می شد توی صورتش دید ، پیری اش راهم .

 

 من از مدرسه بر می گشتم با روپوش آبی و مقنعه ی سفید.

 

و او بزرگ بود . می خندید. خنده اش قشنگ بود. صورتش خیس اشک بود

 

 می دانستم که همیشه ، هر وقت از پیچ کوچه دیده امش می خندیده و

 

صورتش خیس بوده . خط باریک سرخی  از پلک پایین تا چانه را اشک مدام،

 

 سوزانده بود. انگار بار اول بود که  رفتم نزدیک.روشن تر خندید اما حس

 

 می کردم این واکنش ربط چندانی به من ندارد. کمی کنار رفت .روی پله

 

جا باز شد به قدر نشستن یک نفر. اما من روبه رویش  روی زمین نشستم .

 

 پاهایش برهنه بود. خون بین انگشت هایش خشک شده بود.

 

مچ پایش را به طناب پلاستیکی زبری بسته بودند به قفل در.

 

طناب گوشت مچ پا یش را جویده بود. قلبم فشرده می شد .

 

پس این بود!  که نمی ایستاد که چشم هایش خشک نمی شد.

 

دست کردم توی جیب روپوش مدرسه ام.

 

توی دستم یک سیب کوچک گلاب بود و یک چسب زخم کهنه.

 

هر دو را پرت کردم روی زمین . گریه می کردم و می دویدم.

 

هیچ وقت حتا در بیداری آن همه  تلخ ، تهی دست نبوده ام.