نوروز. روز نو  بعد از شکست تاریکی

 

  نوروز خیلی قصه دارد. من اما یکی را بیشتر دوست دارم:

  اهریمن، خدای تاریکی پیمان نامه ی اهورا مزدا را دزدید و به اعماق تاریک دوزخ برد

  و  آن را در میان عفریت ها و عذاب های دوزخ،در دورترین دخمه های سیاه آن را 

  پنهان کرد.

 پس از آن خورشید از تابیدن ایستاد و باد از وزیدن ماند. ابرها نمی آمدند و باران

نمی بارید. دروغ و طمع در میان مردمان رواج یافت.جهان تاریک شد.

 سرد شد.

بد کنش و نامهربان شد.

 جمشید،شاه ایران، در لباس عفریتان دوزخ،به تاریک ترین دخمه های عذاب فرو رفت.

پیمان نامه را یافت و با دیوان و اهریمنان بد کنش دوزخ جنگید و  نامه ی اهورا مزدا را

به زمین باز آورد. خورشید رها شد. باد  وزید . ابر ها آمدند و باران بارید. دروغ  و طمع

از ایران رفت. 

 زمین  سبز شد و مردمان راست گفتند و مهربان شدند.

 و روز نو شد.

 نوروز شد.

 

سوگ سياوش

مبادا مباد كه قطره اي از اين خون بر زمين ريخته شود.


بچه بودم. بهار بود. ميان خرابه ­هاي معبد آناهيتا در بيشاپور بازي مي كردم.

كناره ­هاي سايه ­دار ديوارهاي سنگي پر بود از گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك سياه، ‌چند تا چيدم. آمدم پيش مادر بزرگم كه تنها نشسته بود لب

رودخانه كنار وسايل. همه رفته بودند كوه كتيبه­ ي شاپور را از نزديك ببينند.

گل­ ها را دادم به او گرفت و بو كرد و بعد چاله­ ي كوچكي كند و باريكه راهي

ساخت تا چاله از آب رود خانه پر شود.بعد ساقه­ ي گل­ ها را گذاشت توي آب.

مي ­خواستم بروم پيش بقيه. كوه صاف بود. مادر بزرگم مي­ ترسيد.

گفت تنها نرو. صبر كن و تا يكي پيدا شود كه همراهش بروم، دستم را گرفت و

همان دور و برچرخيديم. گفت: بيا گل بچينيم. مي­ دانستي گلي هست كه  هر

چقدر بيشتر بچيني­ اش، بيشتر مي ­شود؟  و نشانم داد كه زير سايه­ ي كوه،

‌كنارهردرخت، توي شكاف هر سنگ را دسته دسته گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك تيره  پر كرده است و همان طور كه گل­ ها را توي دامن پيراهنش جمع مي­ كرد

برايم گفت كه اسم اين گل پرسياوشان است­ و داستاني دارد كه وقتي باد مي­ آيد،

اگر خوب گوش كني،همين طور كه ساقه­ اش خم و راست مي ­شود و

گلبرگ ­هايش به هم ساييده مي­ شوند، برايت تعريف مي ­كند:


روزي شاهزاده­ اي بود  خيلي زيبا و خيلي جوان ، شاهزاده آن قدر پاك و نجيب و

مهربان بود كه حتا آتش او را نمي سوزاند. اسم شاهزاده سياوش بود. اما بالاخره

يك روز شاه ‌ او را در برجي كه هيچ كس نشاني اش را نداشت زنداني كرد و

كشت.

شاه به جلادها دستور داده بود سر سياوش را در تشت طلا ببرند وخونش را

جلوي آفتاب بخشكانند  و بدنش را خوراك گرگ­  ها كنند تا هيچ كس از ماجرا

بويي نبرد.

سفارش كرده بود " مبادا خون سياوش بر زمين بريزد"

اما جلاد شلخته و نادان وقت سربريدن حواسش پرت شد و يك قطره از خون

سياوش ريخت روي زمين. خون به زمين فرو نرفت . روي زمين پخش شد. از زير هر

سنگ  جوشيد و  جوشيد و به راه افتاد .هركس آن را مي­ديد مي ­فهميد كه جايي

بي گناهي را كشته­ اند. خون جوشيد تا به ايران  رسيد و رستم خبر دار شد.

رد خون را گرفت و رفت تا بالاخره فهميد آن كشته ­ي بيگناه سياوش،

‌شاهزاده­ ي ايران بود­ه­است . رستم لشكر كشيد و  انتقام خون سياوش را گرفت.

 تازه آن وقت بود كه خون از جوشيدن ماند و به زمين فرو رفت و حالا هزار سال

است كه هرسال به جاي آن خون همين گل­ ها سبز مي­شوند كه  مردم اسمشان

را  گذاشته­ اند خون سياوشان يا پرسياوشان...

...

يكي از دايي ها آمد. مادر بزرگم گفت: حالا برو كوه  و به دايي ام گفت:

دستش را ول نكني ها!

 ...   


يكي از قوانين جهان اسطوره ­اي ايراني (مطمئن نيستم اين "قانون " اسطوره­ هاي

غير ايراني را هم شامل مي­ شود يا نه) اين است كه خون بي­ گناه نبايد بر زمين

ريخته شود، اين سفارش مدام در افسانه ­ها تكرار مي­ شود:

فرشي چرمي بگستران و بر آن تشتي زرين بگذار و سر را در همين تشت از تن

جدا كن!‌

مبادا مباد كه قطره ­اي از اين خون بر زمين ريخته شود، كه ازهر سنگ خون بجوشد

و تا غرقه­ ات نكند از جوشش باز نخواهد ماند.

   اما جلاد معمولا شلخته و نادان است و معمولا به هشدار توجه نمي ­كند

و قطره ­اي بر زمين مي­ چكد و تكثير مي­شود و از هر سنگ مي­ جوشد يا به زمين

فرو مي­ رود و هر سال تا قيام قيامت به شكل گلي كبود از زمين مي ­رويد يا به

شكل ني كه هر گاه باد در آن مي ­پيچد اسم

قاتل و داستان كشته شدنش را به آواز مي­ خواند.


  ‌مبادا مباد كه قطره­ اي از اين خون بر زمين ريخته شود،

 كه ازهر سنگ خون بجوشد و تا غرقه ­ات نكند از

جوشش باز نخواهد ماند.


  اين قانون جهان اساطيري است. 


یک بار دیگر

 

چند ماه پيش چيزي نوشته بودم كه شايد دوباره خواندنش خالي از فايده نباشد.

 

 گردنه ای به نام اسفندیار

 

خیال می­کنم اسفندیار یک عقبه است، یک گردنه  که همه­ی ما روزی به ناچار باید از آن بگذریم.

 

اسفندیار شاهزاده است و نیز پهلوان دینی .  زردشت خود رویین تنی به او بخشیده وموید و

 نظرکرده است .

پس  به عنوان نماینده ی دین و دولت نزد رستم می­آید و می­خواهد پهلوان ایرانی را دست بسته

 به پیشگاه پادشاه برد.همه­ی افتخار رستم این است که هیچ کس  هیچ گاه بند بر دست­های او

 ندیده است.

 رستم هر کاری می­کند تا چون آزادگان بی­بند و بی­ زنجیر همراه اسفند یار نزد شاه برود . اما

شاهزاده او را بی بند نمی­خواهد و تاكيد مي كند كه اگرچه قدر و منزلت رستم را مي­شناسد و

 او را به جوانمردي و پهلواني قبول دارد، اما دستور اكيد شاه بر اين است كه او را با دست­هاي

بسته به پيشگاهش ببرند. رستم نمي پذيرد. نرمي مي­كند،‌فداكاري­هايي را كه براي ايران و نيز

 براي نجات شاه كرده يادآور مي­شود و به اسفند يار مي­گويد كه  با وجود آن كه افسران ايران

همه به او پيشنهاد شاهي داده­اند او خود تاج  را به پادشاه بخشيده است و ترجيح داده كه

 هم­چنان پاسدار مرز­هاي ايران بماند تا آن كه تاج شاهي بر سر بگذارد.

مي­گويد كه در تمام عمر جز راه يزدان يكتا نرفته و جز براي پاسداشت ايران نجنگيده پس چرا بايد

با دست­هاي بسته نزد شاهي رود كه خود تاج بر سرش نهاده؟ اما تمام اين حرف­ها بي­هوده

است اسفنديار جز به بستن دست­هاي رستم و پياده كشاندنش به پيشگاه شاه راضي

نمي­شود. کار بالا می­گیرد و به جنگ می­رسد. تیر و تیغ  براسفندیار روین تن بی­اثر است .

رستم پیر و زخمی و نا امید از زال و سیمرغ کمک می­خواهد . سیمرغ راه کشتن اسفند یار را

به او نشان می­دهد . به او مي­گويد كه  تنها چشم­هایش آسیب پذیرند. اما به رستم هشدار

می­دهد :  خون اسفند يار مقدس است شئامت و شومی  اين خون مقدس، او را نابود خواهد

کرد. نه تنها خود دیرگاهی پس از اسفندیار  زنده نخواهد ماند. خاندانش نیز بر باد خواهد رفت

 و روحش تا ابد سر گردان خواهد شد.

رستم انتخاب سختی پیش رو دارد . در يك سو مرگی بی­افتخار، نابودی خاندان بزرگ و

قدیمی­اش و سرگردانی و عذاب ابدی روحی که تمام عمر کوشیده بود بی­آلایش و " پاک به

 درگاه یزدان برد" .

در سويي ديگر: سپردن دست­هاي آزاده­اش به بند اسفندیار، کسی که توامان  نماینده­ی

دین و فرستاده­ی دولت است.

چه كند؟

 رستم سرانجام آزادی را انتخاب می­کند و به ناگزیر مرگ را و نابودی خانواده وعذاب ابدی روح

 بي­گناهش را. اما تن به بند نمی­دهد.

این که اساطیرهر قوم بخشی از سرنوشت فردی و اجتماعی آنان را می­سازند چیزی

 است که یونگ از منظر روانشناسی به آن پرداخت و کمبل از نگاه مردم شناسی ، و بیشتر و 

جدی تر از همه، ارنست کاسیرر از جنبه­ی جامعه شناسی اثباتش کرد. هر سه­ي آن­ها و

 بسياري ديگر از اسطوره پژوهان معتقدند افراد و ملت­ها  در زندگي فردي و اجتماعي شبيه

اسطوره­هايشان زندگي مي­كنند و به ناچار سرنوشتي مشابه آن­ها خواهند داشت.

 

من نمی­دانم در اساطیر کدام قوم آزادی بهایی چنین سنگین دارد.

 

 

وادی هفتم:حیرت

  

 پیش از این در باره ی اسطوره و تاثیر اسم  چیز هایی نوشته ام .

اما همیشه خیال می کردم مرجان اسم بی هویتی است.

نمی تواند تاثیر ی خاص روی آدم داشته باشد تا این که چند سال پیش

  دوستی که می دانست کار کردن گاه و بی گاه روی این موضوع از

سرگرمی های من است این بیت سنایی را نشانم داد :

 پای اندر گل و یکی در جان

متحیر بمانده چون مرجان

 

و این بیت جرقه ای شد برای جستجوی بیشتر. دیدم همه جا مرجان

 رمز تعلیق است و نماد حیرت.

تعلیق در میان همه ی نشات وجود. چنانکه نخل حد فاصل انسان و گیاه

است(مراسم گردن زنی نخل ها را دیده ای؟ چه اسطوره های قشنگی

دارد این وجود ِ گیاه -  آدم ) و جیوه حد فاصل جاندار و کانی(جماد) ،

 مرجان حد میانه ی سه نشئه ی جان دار – نبات – کانی است.

 

از میان این همه مرجان سرنوشت عجیبی دارد. جان وری است که برای

 ماندن ، سر پا ماندن ، برای آن که موج آواره اش نکند، بر صخره ای ،

صدفی می نشیند و کم کم  ترشحات تنش نرم نرم، مثل دل بستن  یا

 عادت کردن ، پایش را به سنگ می چسباند. دست های جانور آزاد است،

در آب ها شنا می کند اما  دیگر هرگز دور تر نمی شود. دست و پا می زند

اما جایی نمی رود . به جایی نمی رسد. جانور به گیاه ریشه دار و ثابت در

 خاک تبدیل می شود.

 

و این جان ور – گیاه ، به محض بیرون آمدن از آب ، می میرد .

به سنگ تبدیل می شود.

 

قوس نزول از جان دار به گیاه از گیاه به سنگ! تو بگو حجر کریمه، جواهر،

 خون منجمد شده ی دل، اشک سرخ همه ی عاشق ها در همه ی

غزل ها ، رنگ لب یار در همه ی قصه ها . اما نشستن بر هیچ انگشتی،

جاودانگی هیچ غزلی  اندوه سنگ شدن  جان داری را کم نمی کند تسلا

 نمی دهد .

 

 

 و من چه بسیار خیال می کنم آخرین جزر نزدیک است. 

 

من دیگه بر نمی گردم !  هورررااا

 

 من روی اسطوره ی اسم کار می کردم   و او روی معنای

رمزی و آیینی  اعداد.

من نتوانسته ام هنوز  اسطوره ی اسم  او را پیدا کنم

اما او توانست عدد آیینی نام مرا پیدا کند.

جزییاتش را  را نگفت  . گفت باید از استادش بپرسد.

 گفت که  عدد سختی است . پیچیده است.

بار همه ی عدد های قبل ، زندگی های قبل را با خودش

 می کشد . بار همه ی عشق ها ، رنج ها ، آدم ها، 

از دست دادن های همه ی زندگی های قبلی اش را .

بار همه ی  تولد ها  و همه ی مرگ های قبلی اش را .

گفت عدد اسم من ، رمز" دور آخر" است .

 آخرین دور تناسخ.

 

اسطوره ی اسم 1

 

 

رابطه ی" نام " و" ذات "  هم دربحث های جدی فلسفه و اسطوره شناسی  صاحب فصل های مفصل است وهم در دانش نو آمده ی روانشناسی و هم در علوم غریبه مثل رمل و جفر. جدای نگاه متفاوت هریک از این حوزه ها، اولین چیزی که از این تواتر فهمیده می شود این است که لابد چیزکی هست و موضوع بیش از آن تکرار و تجربه شده که بشود به راحتی با انگ خرافه کنارش گذاشت.

در علوم غریبه مثل جفر، رمل و زیج نشستن برای خواندن سرنوشت و سعد و نحس طالع، که اغلب بر اساس حساب ابجد است ملاک اسم کوچک و نیز اسم مادر است ( که جای تامل بسیار دارد و ریشه هایش را باید در اعتقاد انتقال خون به وسیله ی مادر- یادگار دوران مادر سالاری- دید که هنوز هم در میان یهودیان رایج است).

نام،  نیمی از وجود انسان دانسته می شده . نیمی که با دانستن آن امکان تسلط بر فرد فراهم می شده است. سنت  کتمان نام در میان پهلوانان- که تراژدی رستم و سهراب را آفرید- درست به همین دلیل امری پذیرفته بوده است . هنوز هم ردی و رنگی از این اعتقاد باستانی در رفتارهای آدم امروز دیده می شود. زنان نام کوچکشان را به غریبه ها نمی گویند. مردان نام کوچک همسرشان را در جمع بر زبان نمی آورند، هنوز هم برای صدا کردن کسی به اسم کوچک باید با او آشنایی بسیار داشته باشی یا اجازه بگیری .چون هنوز هم در ناخوداگاه مان باور داریم  اسم نیمی از روح هر آدمی است.و با دانستن آن می توان به فرد دست یافت.

 دقت در نام گذاری فرزند در اغلب ادیان به تاکید توصیه شده .زیرا این باوروجود داشته که فرد خصوصیات نامش را خواهد گرفت.

 نام گذاری  به نوعی تعیین هویت فرد است و به همین دلیل در میان تمام فرهنگ ها معمولا با آیین های خاص همراه است ،  مراسمی که به نوعی شبیه به آیین تشرف است.

به نظرمی رسد اسم ، خود مستقل از مسما ، هاله ، معنا و شخصیتی دارد که بر فرد ، سرنوشت و روحیاتش بی تاثیر نیست.

 

 

فراخوان!

هر کس در باره ی اسم چیزی پیدا کرد بگذارد وسط! شاید از کنار هم گذاشتنش معنایی حاصل شود.