تعبیر" کاکل آویزان"  در زبان امروز بیشتر به معنای بی تکلیفی ، سر در گمی ،

 تعلیق و پا در هوا بودن به کار می رود. اما ریشه ی این تعبیر آن قدر ها

هم انتزاعی نیست.

کاکل آویزان کردن در تاریخ ما  نوعی شکنجه بوده ، مجرم را از موی سر آویزان

می کردند ، تا پوست سر کم کم کنده شود.

هر چند این تعبیر می تواند به مجاز جزء و کل( ذکر قسمتی از چیزی و اراده ی

 کل آن چیزمثل الحمد گفتن به سوره ی فاتحه الکتاب ) به معنای آویختن

 از سر یا دار زدن هم باشد. یعنی از آوردن موی پیشانی کل سر را اراده کرده باشند.

دار زدن، معمولا راه سریعی برای اعدام نبوده است ، بلکه طریقی بوده برای زجر کش

کردن مجرم و اغلب با شکنجه های بیشتری همراه بوده ، مثل پوست کندن از پاها ،

به مقراض بریدن و نمک پاشیدن و شمع آجین کردن قطع دست و پا بر خلاف هم

 و گاه به همراه زبان و بینی(نگاه کنید به حکایت بر دار کشیدن حلاج) ، شکستن

 مفاصل و.... . شکنجه ای که می توانست روز های متوالی تا مرگ مجرم،

در میدان شهر پیش چشم مردم ادامه داشته باشد.

 

رد این شکنجه را در متون کهنی مثل رساله ی پهلوی ارداویراف نامه هم

می شود دید، آن جا که ارداویراف ، موبد  زردشتی با نوشیدن شیره ی

گیاه آیینی هوم به جهان بعد از مرگ سفر می کند و دوزخیان و عذاب هایشان

را می بیند که در اکثرقریب به اتفاق آن ها آویزان بودن، جزء ثابت

 شکنجه های متنوع  است .

در معراج نامه های بعد از اسلام هم آویخته شدن از مو  در چاه ویل

 که انتها ندارد، از شکنجه های سخت دوزخ است.

 

 این حکایت تاریخ است اما ماجرا آن جا برای من جالب می شود که

می بینم از آن همه شکنجه های وحشتناک واقعی ، آن چه در ذهن و زبان

مردم باقی مانده نه پوست از سر و پا کندن است نه به مقراض بریدن

 

 گوشت و نمک پاشیدن و نه شمع آجین کردن( که همه را به چشم دیده

بوده اند). حتا خود دار زدن ، خود مرگ هم فراموش شده ، و عذابی

 که بیشتر از هر کدام این ها در ذهن و نگاه مردم دردناک بوده جایگزین

همه ی این ها شده: آویزان ماندن میان زمین و هوا ، تعلیق ، بلاتکلیفی .

واضح است که در گذر زمان وجه پر رنگ تر و مهم تر هر چیز، هر واقعه ،

 هر آدم ، به یاد می ماند و  وجوه کم اهمیت تر فراموش می شود.

و ببین این ملت همیشه آویخته میان زمین و آسمان چه رنجی کشیده

از این تعلیق و پا در هوایی که همه ی آن شکنجه ها را فراموش کرده است

 و

 این یکی را

 نه...