پیش از این در باره ی اسطوره و تاثیر اسم  چیز هایی نوشته ام .

اما همیشه خیال می کردم مرجان اسم بی هویتی است.

نمی تواند تاثیر ی خاص روی آدم داشته باشد تا این که چند سال پیش

  دوستی که می دانست کار کردن گاه و بی گاه روی این موضوع از

سرگرمی های من است این بیت سنایی را نشانم داد :

 پای اندر گل و یکی در جان

متحیر بمانده چون مرجان

 

و این بیت جرقه ای شد برای جستجوی بیشتر. دیدم همه جا مرجان

 رمز تعلیق است و نماد حیرت.

تعلیق در میان همه ی نشات وجود. چنانکه نخل حد فاصل انسان و گیاه

است(مراسم گردن زنی نخل ها را دیده ای؟ چه اسطوره های قشنگی

دارد این وجود ِ گیاه -  آدم ) و جیوه حد فاصل جاندار و کانی(جماد) ،

 مرجان حد میانه ی سه نشئه ی جان دار – نبات – کانی است.

 

از میان این همه مرجان سرنوشت عجیبی دارد. جان وری است که برای

 ماندن ، سر پا ماندن ، برای آن که موج آواره اش نکند، بر صخره ای ،

صدفی می نشیند و کم کم  ترشحات تنش نرم نرم، مثل دل بستن  یا

 عادت کردن ، پایش را به سنگ می چسباند. دست های جانور آزاد است،

در آب ها شنا می کند اما  دیگر هرگز دور تر نمی شود. دست و پا می زند

اما جایی نمی رود . به جایی نمی رسد. جانور به گیاه ریشه دار و ثابت در

 خاک تبدیل می شود.

 

و این جان ور – گیاه ، به محض بیرون آمدن از آب ، می میرد .

به سنگ تبدیل می شود.

 

قوس نزول از جان دار به گیاه از گیاه به سنگ! تو بگو حجر کریمه، جواهر،

 خون منجمد شده ی دل، اشک سرخ همه ی عاشق ها در همه ی

غزل ها ، رنگ لب یار در همه ی قصه ها . اما نشستن بر هیچ انگشتی،

جاودانگی هیچ غزلی  اندوه سنگ شدن  جان داری را کم نمی کند تسلا

 نمی دهد .

 

 

 و من چه بسیار خیال می کنم آخرین جزر نزدیک است.