وادی هفتم:حیرت
پیش از این در باره ی اسطوره و تاثیر اسم چیز هایی نوشته ام .
اما همیشه خیال می کردم مرجان اسم بی هویتی است.
نمی تواند تاثیر ی خاص روی آدم داشته باشد تا این که چند سال پیش
دوستی که می دانست کار کردن گاه و بی گاه روی این موضوع از
سرگرمی های من است این بیت سنایی را نشانم داد :
پای اندر گل و یکی در جان
متحیر بمانده چون مرجان
و این بیت جرقه ای شد برای جستجوی بیشتر. دیدم همه جا مرجان
رمز تعلیق است و نماد حیرت.
تعلیق در میان همه ی نشات وجود. چنانکه نخل حد فاصل انسان و گیاه
است(مراسم گردن زنی نخل ها را دیده ای؟ چه اسطوره های قشنگی
دارد این وجود ِ گیاه - آدم ) و جیوه حد فاصل جاندار و کانی(جماد) ،
مرجان حد میانه ی سه نشئه ی جان دار – نبات – کانی است.
از میان این همه مرجان سرنوشت عجیبی دارد. جان وری است که برای
ماندن ، سر پا ماندن ، برای آن که موج آواره اش نکند، بر صخره ای ،
صدفی می نشیند و کم کم ترشحات تنش نرم نرم، مثل دل بستن یا
عادت کردن ، پایش را به سنگ می چسباند. دست های جانور آزاد است،
در آب ها شنا می کند اما دیگر هرگز دور تر نمی شود. دست و پا می زند
اما جایی نمی رود . به جایی نمی رسد. جانور به گیاه ریشه دار و ثابت در
خاک تبدیل می شود.
و این جان ور – گیاه ، به محض بیرون آمدن از آب ، می میرد .
به سنگ تبدیل می شود.
قوس نزول از جان دار به گیاه از گیاه به سنگ! تو بگو حجر کریمه، جواهر،
خون منجمد شده ی دل، اشک سرخ همه ی عاشق ها در همه ی
غزل ها ، رنگ لب یار در همه ی قصه ها . اما نشستن بر هیچ انگشتی،
جاودانگی هیچ غزلی اندوه سنگ شدن جان داری را کم نمی کند تسلا
نمی دهد .
و من چه بسیار خیال می کنم آخرین جزر نزدیک است.