یک بار دیگر
چند ماه پيش چيزي نوشته بودم كه شايد دوباره خواندنش خالي از فايده نباشد.
گردنه ای به نام اسفندیار
خیال میکنم اسفندیار یک عقبه است، یک گردنه که همهی ما روزی به ناچار باید از آن بگذریم.
اسفندیار شاهزاده است و نیز پهلوان دینی . زردشت خود رویین تنی به او بخشیده وموید و
نظرکرده است .
پس به عنوان نماینده ی دین و دولت نزد رستم میآید و میخواهد پهلوان ایرانی را دست بسته
به پیشگاه پادشاه برد.همهی افتخار رستم این است که هیچ کس هیچ گاه بند بر دستهای او
ندیده است.
رستم هر کاری میکند تا چون آزادگان بیبند و بی زنجیر همراه اسفند یار نزد شاه برود . اما
شاهزاده او را بی بند نمیخواهد و تاكيد مي كند كه اگرچه قدر و منزلت رستم را ميشناسد و
او را به جوانمردي و پهلواني قبول دارد، اما دستور اكيد شاه بر اين است كه او را با دستهاي
بسته به پيشگاهش ببرند. رستم نمي پذيرد. نرمي ميكند،فداكاريهايي را كه براي ايران و نيز
براي نجات شاه كرده يادآور ميشود و به اسفند يار ميگويد كه با وجود آن كه افسران ايران
همه به او پيشنهاد شاهي دادهاند او خود تاج را به پادشاه بخشيده است و ترجيح داده كه
همچنان پاسدار مرزهاي ايران بماند تا آن كه تاج شاهي بر سر بگذارد.
ميگويد كه در تمام عمر جز راه يزدان يكتا نرفته و جز براي پاسداشت ايران نجنگيده پس چرا بايد
با دستهاي بسته نزد شاهي رود كه خود تاج بر سرش نهاده؟ اما تمام اين حرفها بيهوده
است اسفنديار جز به بستن دستهاي رستم و پياده كشاندنش به پيشگاه شاه راضي
نميشود. کار بالا میگیرد و به جنگ میرسد. تیر و تیغ براسفندیار روین تن بیاثر است .
رستم پیر و زخمی و نا امید از زال و سیمرغ کمک میخواهد . سیمرغ راه کشتن اسفند یار را
به او نشان میدهد . به او ميگويد كه تنها چشمهایش آسیب پذیرند. اما به رستم هشدار
میدهد : خون اسفند يار مقدس است شئامت و شومی اين خون مقدس، او را نابود خواهد
کرد. نه تنها خود دیرگاهی پس از اسفندیار زنده نخواهد ماند. خاندانش نیز بر باد خواهد رفت
و روحش تا ابد سر گردان خواهد شد.
رستم انتخاب سختی پیش رو دارد . در يك سو مرگی بیافتخار، نابودی خاندان بزرگ و
قدیمیاش و سرگردانی و عذاب ابدی روحی که تمام عمر کوشیده بود بیآلایش و " پاک به
درگاه یزدان برد" .
در سويي ديگر: سپردن دستهاي آزادهاش به بند اسفندیار، کسی که توامان نمایندهی
دین و فرستادهی دولت است.
چه كند؟
رستم سرانجام آزادی را انتخاب میکند و به ناگزیر مرگ را و نابودی خانواده وعذاب ابدی روح
بيگناهش را. اما تن به بند نمیدهد.
این که اساطیرهر قوم بخشی از سرنوشت فردی و اجتماعی آنان را میسازند چیزی
است که یونگ از منظر روانشناسی به آن پرداخت و کمبل از نگاه مردم شناسی ، و بیشتر و
جدی تر از همه، ارنست کاسیرر از جنبهی جامعه شناسی اثباتش کرد. هر سهي آنها و
بسياري ديگر از اسطوره پژوهان معتقدند افراد و ملتها در زندگي فردي و اجتماعي شبيه
اسطورههايشان زندگي ميكنند و به ناچار سرنوشتي مشابه آنها خواهند داشت.
من نمیدانم در اساطیر کدام قوم آزادی بهایی چنین سنگین دارد.