نوروز خیلی قصه دارد. من اما یکی را بیشتر دوست دارم:

  اهریمن، خدای تاریکی پیمان نامه ی اهورا مزدا را دزدید و به اعماق تاریک دوزخ برد

  و  آن را در میان عفریت ها و عذاب های دوزخ،در دورترین دخمه های سیاه آن را 

  پنهان کرد.

 پس از آن خورشید از تابیدن ایستاد و باد از وزیدن ماند. ابرها نمی آمدند و باران

نمی بارید. دروغ و طمع در میان مردمان رواج یافت.جهان تاریک شد.

 سرد شد.

بد کنش و نامهربان شد.

 جمشید،شاه ایران، در لباس عفریتان دوزخ،به تاریک ترین دخمه های عذاب فرو رفت.

پیمان نامه را یافت و با دیوان و اهریمنان بد کنش دوزخ جنگید و  نامه ی اهورا مزدا را

به زمین باز آورد. خورشید رها شد. باد  وزید . ابر ها آمدند و باران بارید. دروغ  و طمع

از ایران رفت. 

 زمین  سبز شد و مردمان راست گفتند و مهربان شدند.

 و روز نو شد.

 نوروز شد.