پایان

 

پادشاه حکیم را نزد کنیزک برد.

حکیم رنگ و رو و نبض و قاروره بدید    هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت: درد عشق است چاره اش دانم.

و فرمود تا مرد زرگر را از سمرقند آوردند که جوانی به قامت بود و شهر آشوب .

و حکیم سی شب ، هرشب شربتی زهر بر شراب جوان افزود تا هر روز

 تکیده تر گشت و سر انجام زرد و رنجور بر بستر افتاد.  اندک چیزی حتا از

زیبایی اش نمانده بود. حکیم به پادشاه گفت : کنیزک از عشق مرد شفا

خواهد یافت به دیدن زیبایی که به زشتی می گراید و صورتی که زردی

می پذیرد و می میرد ، زان که عشق مردگان پاینده نیست  ...و پادشاه

شادمان مثنوی می خواند : عشق هایی کز پی رنگی بود .... هردو چشم

 انتظار پایان قصه ای بودند که پیش از این مولانایشان در مثنوی عظیم الشان

معنوی سروده بود که قرآن عجم بود و تالی وحی.

شب سی ام جوان،که دیگر کسی را نمی شناخت حتا کنیزک را،  لاغر و

زشت و زرد جان داد و مرد.

و کنیزک شگفته و شاداب در کنارش ماند

و با خنجری زهرآلود پهلوی خود را درید.

 

آن ها همه مثنوی خوانده بودند

و کنیزک خسرو و شیرین.  

 

دلتنگی

 

SMS

غزلی تازه گفته بود. شاه بیتش را برای همه فرستاد. حتا دوست های

 دوره ی دانشکده که خیلی وقت بود برگشته بودند شهر شان ،

 همکار ها  ، بچه های فامیل. فقط از روی یک شماره گذشت .

شماره ی کسی که تمام غزل را برا ی او گفته بود از سر دلتنگی.

 

قربانی

 

بنا بود بمیرم انگار . زنده ماندم. گوسفند قربانی را از کنارم کشان کشان بردند.

آن بلاهت مشهور گوسفندان ،آن تسلیم گیج و کودن در چشم هایش نبود.

  پا پس می کشید .سر می تافت و نمی رفت.  همه چیز در سکوت

می گذشت .وقاری داشت این تن ندادن و سکوت. پشت کردم و راه

افتادم. پله ی دوم بودم ، صدا کرد. برگشتم. قصاب طناب دور گردنش

 را می کشید و او سرچرخانده بود و نگاهم می کرد. نگاهش  روشن و

آگاه بود.به خودم گفتم : " می داند"

دلم می خواست بمیرم.

 

خواب

شده خواب دیده باشی که تبدیل شده ای به یک ساختمان؟

خودت هستی با همه ی احساس ها و فهمت از پیرامون، اما تنت ساختمان

بزرگی است . چیزی میان مسجد شاه اصفهان و عمارت باغ ارم که ایوان های باز و

گچ بری های نفس گیر شاهچراغ را دارد؟

پیش رویت میدان نقش جهان است با آدم ها مغازه ها درشکه ها و

اسب های منگوله بسته . و تو بخشی از این میدان هستی بخشی که

همیشه بوده همیشه خواهد بود و هم این است که همه خیال می کنند

همیشه فرصت دیدنت هست و هیچ کس نگران این نیست که ممکن است

یک روز صبح بیدار شود و ببیندکه تو،این ساختمان که چیزی است میان

مسجد شاه و عمارت باغ ارم و شاهچراغ، خسته شده و از میدان رفته است

یا ناامید و دلزده از چیزی خودش را کشته . هیچ کس نگران نمی شود چون

ساخمان ها خودکشی نمی کنند گم نمی شوند جایی نمی روند . فقط

آهسته آهسته بی آن که کسی بیند ، کهنه و پیر و خراب می شوند و

دست آخر بی آن که کسی نگران شود می میرند.

عمارتی بزرگ، آن قدر باشکوه و آن قدر مرعوب کننده که دیگر کسی در آن

زندگی نمی کند . همه برای تماشایش می آیند .به سر در بلندش نگاه

می کنند یا پایشان را روی کاشی میان شبستان می کوبند که انعکاس

صدا را تا دور ها می برد و خوششان می آید و روی همان کاشی جیغ

می کشند یا اسم معشوقشان را داد می زنند تا صد بار و هر بار جایی

دور تر ، تکرار شود . اما گل فرنگی ها شاه عباسی ها و تشعیر ها

گره چینی پنجره هاو ملیله های گچی دهانه ی باد گیر ها را نمی بیند.

زیبایی دور و منسوخی که چنان نازک و ظریف و در هم تنیده است که فقط

اگر کسی خیلی نزدیک شود ، اگر عینکش را چند با ر جا به جا کند ، اگر

حوصله داشته باشد قوس سر گیجه آور اسلیمی ها را دنبال کند می بیندش،

می شناسد و دل بسته اش می شود. اما این همه ،حوصله و فراغت و

عشقی می خواهد که دوره اش گذشته و عمارت پیر آن قدر آدم دیده است

که این را بفهمد.

شده خواب دیده باشی جای مسجد شاه کنار نقش جهان ایستاده ای و با

چشم های دل زده ای که دیگر منتظر هیچ چیز نیست.به گروه توریست های

هر روزه نگاه کنی که راهنمایشان سعی می کند قلم زنی های نازک در را

نشانشان دهد وآن ها هی انگشت می کشند روی گل های ظریف برنجی

و حرف هایی می زنند که هیچ وقت برای تو مهم نبوده است؟

توریست ها عکس می گیرند و تو از فلاش ها یشان از صدای فشردن دکمه ی

دوربینشان متنفری . از عکس هایی که باتو برای یادگاری می گیرند بی آن

که هرگز تو را دیده باشند . عکس را به همه نشان می دهند و در باره ات

حرف می زنند جوری که انگار سال هاست که تو را می شناسند.

شده از آن بالا یکی را ببینی که تنها ایستاده و چشم دوخته به مقرنس های

تو در توی پیشانی ات که نور را می شکنند و آبی لاجوردیشان هر وقت روز

به رنگی است ، از فیروزه ای محض تا بنفش خاکستری . رقص نور و رنگی

که هیچ کس ان قدر نمی ماند تا ببیند و بفهمدش.

توریست ها ، محقق ها ، دانشجو های معماری همه دوربین دارند. عکس

یادگاری می گیرند یا برای تحقیق ها و پایان نامه هایشان یادداشت بر

می دارند یا به حرف های راهنما گوش می دهند. اما او عکاس نیست .

دوربین ندارد. چیزی نمی نویسد . فقط نگاه می کند . و نگاهش مثل آفتاب

گرم است.

و تو بعد قرن ها چشم هایت را باز می کنی و بعد از قرن ها دلت می خواهد

این نگاه روشن فهیم حاشیه ی سدری ایوان را هم بیند و آن ملیله های نازک

چند لایه را ، کتیبه های خط بنایی را، نیلوفر ها ی تغییر شکل داده ی تخت

جمشیدی را . بعد قرن ها دلت می تپد شور می زند که نکند این ها را نبیند،

نداند، نتواند بخواند . غمت می گیرد که ساختمان ها حرف نمی زنند دلت

می خواهد می توانستی حرکت کنی دستش را بگیری و همه جا بچرخانی

نشانش بدهی و از دیدن شادی و شگفتی و شیدایی اش حظ ببری.

از خودت می پرسی شده که عمارتی ناگهان به رقص در اید؟ واز تصور

رقصیدن ساختمان خنده ات بگیرد .

... چشم از مقرنس ها بر می دارد .

دور سریعی توی ساختمان که تویی می زند .

از کنار ملیله های نازک گچی ات رد می شود .

از کنار نیلوفر های تغییر شکل داده ی تخت جمشیدی و از طاوس بالای

ایوانت که بسته به زاویه ی ایستادن، هر کس به رنگی می بیندش.

قدم هایش را حس می کنی در تو . روی تو راه می رود.

کنار در قلم زنی شده ات می ایستد

از عکاس دوره گرد میدان می پرسد :

دوربینمو فراموش کردم. شما کارت پستال این ساختمونو ندارین؟

.........

شده از خواب پریده باشی با حال عمارتی بعد از بمباران؟

خوش دلی

 

هنوز

سه شنبه پایتخت جهان است...

حافظ و خاقانی، دکتر شفیعی کدکنی. طبقه چهارم . اتاق۴۴۲

وادی هفتم:حیرت

  

 پیش از این در باره ی اسطوره و تاثیر اسم  چیز هایی نوشته ام .

اما همیشه خیال می کردم مرجان اسم بی هویتی است.

نمی تواند تاثیر ی خاص روی آدم داشته باشد تا این که چند سال پیش

  دوستی که می دانست کار کردن گاه و بی گاه روی این موضوع از

سرگرمی های من است این بیت سنایی را نشانم داد :

 پای اندر گل و یکی در جان

متحیر بمانده چون مرجان

 

و این بیت جرقه ای شد برای جستجوی بیشتر. دیدم همه جا مرجان

 رمز تعلیق است و نماد حیرت.

تعلیق در میان همه ی نشات وجود. چنانکه نخل حد فاصل انسان و گیاه

است(مراسم گردن زنی نخل ها را دیده ای؟ چه اسطوره های قشنگی

دارد این وجود ِ گیاه -  آدم ) و جیوه حد فاصل جاندار و کانی(جماد) ،

 مرجان حد میانه ی سه نشئه ی جان دار – نبات – کانی است.

 

از میان این همه مرجان سرنوشت عجیبی دارد. جان وری است که برای

 ماندن ، سر پا ماندن ، برای آن که موج آواره اش نکند، بر صخره ای ،

صدفی می نشیند و کم کم  ترشحات تنش نرم نرم، مثل دل بستن  یا

 عادت کردن ، پایش را به سنگ می چسباند. دست های جانور آزاد است،

در آب ها شنا می کند اما  دیگر هرگز دور تر نمی شود. دست و پا می زند

اما جایی نمی رود . به جایی نمی رسد. جانور به گیاه ریشه دار و ثابت در

 خاک تبدیل می شود.

 

و این جان ور – گیاه ، به محض بیرون آمدن از آب ، می میرد .

به سنگ تبدیل می شود.

 

قوس نزول از جان دار به گیاه از گیاه به سنگ! تو بگو حجر کریمه، جواهر،

 خون منجمد شده ی دل، اشک سرخ همه ی عاشق ها در همه ی

غزل ها ، رنگ لب یار در همه ی قصه ها . اما نشستن بر هیچ انگشتی،

جاودانگی هیچ غزلی  اندوه سنگ شدن  جان داری را کم نمی کند تسلا

 نمی دهد .

 

 

 و من چه بسیار خیال می کنم آخرین جزر نزدیک است. 

 

کابوس

 

چشم ها باز بودند . نمی توانست ببنددشان.

 چشم ها پلک نداشتند. موریانه ها جویده بودندشان؟

 پلکی نبود تا چشم ها را بپوشاند .  از عذاب دیدن خلاص نمی شد.

نه می توانست بمیرد نه چشم فرو بندد. امیدی نبود.

 حتا  کرم ها و موریانه ها مردمک هایش را نخواهند خورد ،

بس که این چشم ها تلخ اند،

تلخ اند و تا ابد باز خواهند بود.