این رو در جواب دوستی زیر کامنتش نوشته بودم. مفصل شد. فکر کردم شاید بهتره
بیارمش اینجا توی "محفل آدمهای خسته که دور هم خوش و خوبن" چون به اونا
هم مربوط میشه.
توی کامنتش نوشته :
"چقدر آدمهای خوانندهی شما با شما ابراز همدلی میکنن و همینطوری کنار هم خوش و خوبین!
بنظرم رسید که اینجا محفل یه دسته آدمهای خستهس. خستگانی که همدیگر رو دوست دارن و خستگی هم رو می فهمن
امیدوارم در دور بعدی پرانرژی تر استارت بزنین!!! "
براش نوشته بودم:
راست می گی دوست من.
به همین دلیل بود که اینجا این همه مدت خاک میخورد. فکر میکردم اگه قراره بنویسم
باید به قول تو " انرژی" داشته باشه. دلم میخواست،دلم میخواد ،میتونستم این جا یه چیز شاد
بنویسم.
نشد.
گفتم که حتا اتفاقهای خوب هم نتونست این اندوه ته نشین شده رو زیر و رو کنه.
اما این که گفتی:"یه عده آدم خسته که دور هم خوش و خوبین" شاید درسته. من البته اغلب این
دوستان رو نمیشناسم- متاسفانه- بیشترش اسم مستعاره و بی آدرس- عین خود تو- اما این همدلی
بیشتر از اون که به دلیل دوستی به وجود بیاد فکر کنم به خاطر تجربهی جمعی ماست که اگر چه
تک تک اما در عین حال با هم از سر گذروندیم. این خستگی شاید به این خاطره که ما نسل"شاهد"یم.
شاهد امیدهای بسیار و شکست های سخت و پی در پی بودیم و این مجبورمون کرد بپرسیم "چرا"؟ ما
هم میخواستیم این سوال میراثی رو فراموش کنیم و ساده و معمولی و تا حدی که میشد شاد زندگی
کنیم امااون شکستها هی تکرار شد و نگذاشت این سوال رو از یاد ببریم.
اینطوری بار همهی تاریخ،بار جنگها،اشغالها بار همهی اساطیر و مذهب و تبارشناسی، بار سوالهای
بزرگ هولناکی که پدران ما از ترس جواب دادن بهشون فراموششون میکردن، افتاد روی شونهی ما.
تو راست می گی ما یه مشت آدم خستهایم اما باری رو که روی شونه همه جا با خودمون می بریم رو هم
نگاه کن!شاید همین هم دلیی رو که می گی ایجاد کرده ،انگار کن سربازهایی که از یه جنگ سخت زنده
برگشتن و حالا یه جورایی انگار با هم قوم وخویشن.با ترسها و تجربههای شبیه به هم.
در بارهی نسل بعد 28 مرداد لابد خوندی یا شنیدی؟ نسل نا امید، نسل تلخ مغرور شریف ( کمی از دماغ
فیل افتاده) پناه برده به دود و مستی و فلسفه با مایه های تحقیر توده و ناامیدی از مردم و روضه خونی
برای آرمان از دست رفته.
همیشه میترسیدیم که مثل اونا بشیم. به همین خاطر هی بلند شدیم. هی امید بستیم به تغییر ،هی
هر کدوم به قدر خودمون سعی کردیم بفهمیم چرا؟ چرا اینجاییم؟ چرا هی خودمون رو دور می زنیم؟ چرا
حرکت ما به جای رفتن به جلو یه حرکت پاندولیه؟ هر قدر به جلو میره همون قدر هم به عقب بر
می گرده؟بفهمیم که حالاباید چی کارکنیم؟ اماحواسمون بود که فهمیدن و تسری دادن حس نیاز به
فهمیدن یه فرایند تدریجی و سخته. خسته کننده و بیهیجان و بیصداست و به همین دلیل کُند و
فرسایشیه. سعی کردیم بر خلاف بعد ۲۸ مردادیها یاد بگیریم نه کسی از دماغ فیل افتاده نه به خاطر
دانایی اندکش حق داره به بقیهی مردمِ خوش شادمان فخر بفروشه.حواسمون بود که سرنوشت ما
حداقل به این زودیها،دیدن تغییر،دیدن شادمانیهای بزرگ جمعی،دید پیروزی نیست. که کاری که باید
بکنیم،خویشکاری بزرگ و قهرمانی ما شاید فقط فهمیدن و فهمیدن و فهمیدنه و البته از پا نیفتادن. اینه که
کلی آدم که نمیشناسمشون (تا قبل این حتا فکر نمیکردم که کسی جز دوستان خودم این جا بیاد یا این
جا رو دوست داشته باشه) به قول تو این جا دورهم جمع میشن . و بی اون که همدیگه رو
بشناسن،بشناسیم، یه محفل درست میکنن از آدمهای خسته که حرف هم رو میفهمن و بدون
امیدهای دور و درخشان،بی انتظار هیج اتفاق بزرگ نزدیکی،بهترین کاری که از دستشون بر میاد رو
انجام میدن: نیافتادن!
حالا دیر امید میبندیم و دیرخوشحال میشیم. اما این که یاد بگیری بایستی و همچنان سعی کنی
تا به اون رنج تدریجی و کند فهمیدن و فکر کردن ادامه بدی و نیافتی در عین اینکه دور وبرت نه صدای
تهییج کنندهی طبلها و شیپورهای حماسی باشه و نه شور انقلابیهای جوان چه گوارایی با سرودها و
عشقها و شعرها و نه باور درست کردن دنیا و فتح و ... به خیال من خیلی مهم و خیلی با ارزش و حتا
موثره.ایستادن و نیافتادن در عین اینکه تو امید چندانی هم به هیچ چیز نداری، همین تلاش روز پشت
روز برای گرگدن نشدن توی شهر کرگدنها،فکر کنم حماسهی نسل منه.
نسل آدمهای خستهای که شادی چندانی ندارن اما تلاش میکنن برای بچهها درباره همه چیز طنز
بنویسن.
که هر کدوم به شیوهی خودشون کاری کنن که رسم خندیدن از این خاک قدیمیِ ویران بر نیافته.
همین.