ظهر بود که رسیدیم.   از شانه ی خاکی جاده ،  از آن جا  که ماشین را پارک کرد، 

 به نظر می رسید رود خانه سال هاست خشک شده.   گفتم: تموم شد. آب نداره. 

 فاتحه ی  شاعریت خونده است! و خندیدم.  جواب نداد، سراشیبی بستر رودخانه

 را دوید.من هم دنبالش. از آن رود بزرگ،باریکه آبی مانده بود که لای قلوه سنگ ها

 زیر آفتاب برق می زد. نشست و مشت هایش را پر از آب کرد  اما  نخورد.

 گفت: ... و آن کس که از این آب نوشد  شعری گوید که  آنش در عالم زند!

و جوری نگاهم کرد  که  انگار  دارد از هواپیما  می پرد پایین  بدون آن که از چتر

 نجاتش مطمئن باشد.

گفتم: یه پرت و پلایی  خوندم برات از رو کتاب ، تو که  واقعا باور نکردی؟  کردی؟

 گفت: خودت  چی؟  باور نکردی؟  جرات  داری بخوری ازش؟

 

.... خیلی وقت بود  شعر نگفته بود.  بد اخلاق و  غمگین و بی حوصله بود. یک روز

عصر  توی کار گاه  صحافی ام  نشسته بود ، فقط محض این که  حال و هوایش را 

عوض کنم  صفحه ای  از  کتاب کهنه ی  بی جلد را  برایش خوانده بودم :

... و اندر این سوختن  حکمت و حکایتی است. گویند چون منصور حلاج را دست و پا

بریدند انا الحق می گفت و چون زبان بریدند اناالحق می گفت به آوازی که نه  از زبان

سر است . پس وی را بسوختند و خاکستر بر آب دادند. خاکستر سالیانی بر آب

می رفت تا اهل خویش بیابد. زنی  از آن نوشید و از او شهید اول شیخ اشراق پا

گرفت .پس او را بسوختند و خاکستر بر ارس پراکندند. خاکستر سالیانی بر آب بود تا 

 اهل خویش بیابد . شاعری از آن نوشید که  نامش را کس ندانست جز آن که بعد

 از مرگ آذرش خواندند از آن که   شعر هایش آتش در عالم زد . وی را  چنان که

حکایت رفت کشتند و سوختند و خاکستر به باد دادند. باد خاکستر  به زمین افشاند

 و به رود شیرین انداخت  در ناحیت فارس که پس از آن  شور شد  از آن که  حکم

بود  جز  شاعری تشنه ،از آن  شورابه ننوشد. گویند هر که از آن آب نوشد که

خاکستر ایشان  دارد و از آن گندم خورد که از آن زمین رسته باشد که خاکستر

آنان بر آن پراکنده ، از وارثان است و کلامش آتش در عالم زند و خود ازسوختنش

چاره نه . که چراغ عالم افروخته به سوختگان است. 

 پس زنهار تا از کدام آب  نوشی و از چه گندم نان کنی ...

 

 ...هنوز نگاهم می کرد. دوباره پرسید:  نگفتی؟  می ترسی ازش بخوری؟

 گفتم: ول کن بابا  حالا یه چیزی  نوشته بود، جدی گرفتی . این آب  شوره ، 

 مرض می شیم می میریم ها !

دست هایش را  پر از آب کرد و خورد.

 

...خیلی گذشته است...

گاهی خاکسترش را توی باد می بینم....