ماه و پلنگ

 

پریدی که به ماه برسی پلنگ زخمی !

 

ماه ؟ 

پریدم پرژکتور کوفتی بالای قفس رو بشکنم بلکه بشه کپه ی مرگمونو بزاریم

یه ساعتی بخوابیم.

 نشد . خیلی بالا بود .

افتادم ، خوردم به میله ها.

 سرم شکست.

 

دوست

 

- کجایی؟ پیدات نیست؟

- نزدیکم. همین دور و بر.

- الو؟ صدامو می شنوی؟ ...ببین چه خبره... انگار نصف شهر

 ریختن این جا... یا عکس می گیرن یا امضا می خوان...

کدوم طرف وایسادی تو؟ ...نمی بینمت.

- من نه دوربین آوردم نه امضا می خوام ازت. اگه رو تو برگردونی منو

می بینی... این جا  خیلی خلوته...

 آخه هیچ کس دیگه ای  پشتت واینساده غیر از من...

 

مهربانی

 

سارا توی گلدان روی تراس ارزن کاشته . ارزن ها بزرگ شده اند و

خوشه های پر و پیمانشان رسیده و زرد شده .

 صدایش کردم که : نمی خواهی مزرعه ات را درو کنی؟

گفت : نه.  این ها را کاشته ام برای یا کریم های فقیر!

شکر ایام

 

 

... دوش خیال مست تو آمد و جام در کفش

گفتم: من می نخورم

گفت: مکن، زیان کنی

گفتم: ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم،

 دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

دید که ناز می کنم

گفت: بیا! عجب کسی!

جان به تو روی می کند، روی بدو گران کنی؟

با همگان پلاس و کم، با چو منی پلاس هم؟

خاصبک نهان منم، راز ز من نهان کنی؟

...

...

 من ،بازی و کافه پیانو

 

 در میان دور و بری های من دوست داشتن کافه پیانو یکی از شاخصه های

 روشنفکری عوام زده ، بی سلیقه گی و بی سوادی ادبی و توهین به شعور

آدمیزاد است و یکی از دلایلی است که باعث می شود آدم به درد لای جرز

دیوارهم نخورد.

  پس  نوشتن چند سطر بعدی احتمالا نوعی خود زنی محسوب می شود .

اگر چه دوستانم در دفاع از من خواهند گفت که من دچار نوع بی آزاری

 از جنون ادواری ام و در یکی از آن حمله ها  این ها را نوشته ام  و باید

(با در نظر گرفتن سابقه ام!) تخفیفی درحکمم لحاظ کنید.

با این همه، دلم می خواهد برای این کتاب چیزی بنویسم.شاید  برای این که

 ثابت کنم اصلاح پذیر نیستم و با احترام به رای اساتید  هنوز حرف

خودم را می زنم  .

کافه پیانو جدای از این که قصه ی خوبی هست یا نه ، کار جرات مندی

 است و من بیشتر از هر چیز این جرات و جسارت را – آن هم جایی

که اطاعت و هم رنگ جماعت بودن تقدیس شده و اصلی ازلی است-

 دوست می دارم .

گفتم جرات ، اما نه به خاطر قصه اش یا ماجراها و  رفتار شخصیت هایش 

 -  که جهان قصه، پر است از رفتار های نامتعارف و جسورانه  - بلکه به خاطر

 نوع ارائه ی داستان و نحوه ی روایتش  که بعضی از دیر پا ترین عادت های

ما را می شکند ، دیگر آن که کافه پیانو بازی های رندانه ای دارد.

 کمی هوش ،کمی شوخ طبعی که باعث می شود چیز های دیگر ،

از جمله نثر ناسره اش چندان آزارم ندهد.

 

جرات مندی

  جایی که اسم  آدم ها جزء مسائل خصوصی زندگی شان است و پنهان

 کردنش ریشه های اساطیری کهن دارد، اولین نتیجه ی انتخاب اسم های

 واقعی برای شخصیت ها ، آن است که  قصه را با  خاطره های واقعی

نویسنده اشتباه بگیرند و نویسنده را به همه ی جرم های قهرمان داستان

مجازات کنند.

اما رندی

 نویسنده با استفاده از اسم های واقعی وانمود می کند که دارد زندگی

 حقیقی خودش را باز گو می کند و در واقع از حس کنجکاوی آدم ها به

سود قصه اش استفاده می کند مثل آن که در اتاقتان را جوری باز بگذارید

 که همسایه ی فضولتان بتواند از آن سرک بکشد و آن وقت چیز هایی را

نمایش بدهید که می خواهید او ببیند!

و درست وقتی سیر و راضی و با این احساس که" همه چیز را در مورد

 شما می داند" چشمش را از سوراخ برداشت  صدایش کنید و  بگویید:

" فقط یک نمایش کوچک سرگرم کننده بود، نکند واقعا باورش کردی؟"

  

گفتم جرات،  تقلید از ناطور دشت و عقاید یک دلقک در میان نویسندگان

ایرانی  بی سابقه نبوده (کدام نویسنده ای دلش نمی خواهد ده سال

دوازده سال عمرش را بدهد و یک ناطور دشت دیگر بنویسد؟).

لابد هرکداممان چند تا کتاب خوانده ایم که در لحن یا شخصیت پردازی

 از این دو تاثیر گرفته  اند، اما نویسندگان معمولا این تاثیر را پنهان یا انکار 

می کنند اما کافه پیانو تاثیر بسیار و آشکارش را از این دو کتاب -  که به

 نوعی کتاب مقدس کتابخوان ها هستند- جار می زند. چه در تقدیم نامه

 که کتاب را در کنار خواهر به هولدن تقدیم کرده و چه در متن که جا به جا

یاد آوری می کند .اما این جا هم بازی رندانه ای را با خواننده دارد.

کافی من وقتی از دلبستگی اش به عقاید یک دلقک حرف می زند می گوید

انگار  هانریش بل ، ناطور دشت  را گذاشته جلویش و قصد کرده یکی

بهترش را بنویسد .

اما در واقع نویسنده دارد با زیرکی   خودش را با هانریش بل هم سان

 می گیرد که البته این بار  او هر دوی آن  کتاب ها را جلویش گذاشته

 و قصد کرده یکی بهترش را بنویسد! و به همین دلیل با دفاع از تقلید

 عقاید یک دلقک ، در واقع از خودش دفاع می کند  :

" حالا نه این که چون از روی آن نوشته کتاب خوبی از آب در نیامده باشد!"

 

 نکته ی جالب دیگر این که به نظرم فرهاد جعفری  مهم ترین سوال ها ی

مقدر را پیشاپش در قصه اش جواب داده .  مثل تاثیر پذیرفتنش از این دو

کتاب، واقعی بودن شخصیت هاو... دیگر آن که رندانه به خواننده یاد می دهد

(القا می کند واژه ی بهتری نیست؟) که به کتابش و آدم هایش چه طور نگاه

 کند.چطور به شباهت داستان با کتاب هانریش بل و شباهت کافی من با

هولدن نگاه کند ، به بازی اسم ها و واقعیت ها .دائم یاد آوری می کند که بیا

وسط اما بازی را زیادی جدی نگیر!

 

این کتاب را شاید به دلایل شخصی دوست می داشتم که مهم ترینش

این بوده :

به نظر من بازی قشنگ ترین ، منعطف ترین و انسانی ترین و البته شجاعانه

ترین نوع فهم از جهان است  و من بازی را با همه ی سادگی، دشواری،

شکوه و سر شکستن هایش دوست می دارم.

 

پ .ن.

کاش نویسنده گرامی دست کتاب جانش را (حالاکه راه افتاده) رها

 می کرد و به جای  کشف این که کتاب ها چه طور پر فروش

می شوند، می رفت و می نشست قصه ی دیگری بنویسد. 

 

یک اتفاق کوچک

 

   گاهی بی وقت برای دوستانم مصرعی ، بیتی می فرستم.

گاهی بی وقت تلفن می زنم، که برایشان ، تند و بی مقدمه حتا ،

شعری بخوانم که نفسم را بند آورده یا تکه ای از کتابی که خیال می کنم

زندگی آدمیزاد قبل از خواندن آن کلمه ها و بعدش با هم فرق می کند.

این خبر ها اما، در زمان خودش خوش حالم کرده اما نه آن قدر ها که  هیجان

زده ام کند  و به دوستی خبرش را بدهم .  بیشترشان حتا خیلی قدیمی اند

و من در تمام مدت نیازی به بازگفتشان نمی دیدم. 

 اما دوستی سیلی ام زد که .  حرف مولوی و فردوسی است .

دیدم راست می گوید و من این وسط فقط واسطه ی متن بوده ام ،

پس اگر این خبر ها در آشفته بازار انکار جهانی ما کسی را خوش دل

 می کند ،نوشش:

 

چند روز پیش شنیدم کتاب طوطی و بازرگان را یک ناشر نروژی با همکاری

وزارت آموزش وفرهنگ آن کشور به شکل متن دو زبانه  منتشر می کند .

 دوسال قبل کتاب  را انتشارات syros  با همکاری "انجمن دفاع از حقوق

زندانیان "( سازمان عفو بین الملل) در فرانسه منتشر کرد و کمی بعد

 در ایتالیا  به شکل متن دوزبانه ی فارسی – ایتالیایی منتشر شد.

 پارسال ناشر چینی  رستم و سهراب و طوطی و بازرگان را زیر عنوان

" قصه های ایرانی "هم زمان ترجمه و منتشر کرد.

خیال می کنم دلیل اقبال ناشران کشور های دیگربه این دو کتاب  جز توانایی

ناشر برای ارائه ی خوب آن ،انتخاب آن ها در دو سال پیاپی(83 و 84)به

عنوان یکی از کتاب های برگزیده ی کتابخانه ی بین المللی مونیخ بوده است.

 

ترجمه ی چینی

ترجمه ی فرانسه

 ترجمه ی ایتالیایی                                                 ترجمه ی چینی

 

 

 

                                      

 

 

 

 

و برای من بیشتر از هر چیز به شراکت گذاشتن قصه هایی است

که از آن ها لذت بسیار برده ام.

 

 

شوخی های زبان

 

پیش از این چیزی نوشته بودم  در باره ی شعورپنهان کلمه و توضیح

داده بودم که انگار زبان جدای از کاربرش برای کلمه ها ، معنا، تاریخ یا

دگرگونی شان تصمیم می گیرد، حتا بیشتر از این ،  بارها دیده ام  و 

 لابد دیده اید که زبان معنایی را به کاربر تحمیل می کند.

انگار کلمه ها هم را صدا می کنند و با هم معنایی را می سازند که

ممکن است دقیقا چیزی نباشد که گوینده می خواهد بگوید.

 حتا می تواند معنایی کاملا مخالف قصد گوینده  را پنهانی به مخاطب

برساند که گوینده گمانش را هم نمی برده است. نوعی بازی گوشی و

شیطنت در زبان هست  که انگار کلمه ها دور از چشم گوینده هم را صدا

می زنند ، سربه زیر و آرام کنار هم می نشینند و و انفجار خنده شان را

 زیر قیافه های جدی و محجوب پنهان می کنند.و منتظرند گوینده رویش

را برگرداند تا شلیک خنده شان هفت محله آن طرف تر برود!

 شاهد مثالش جمله ای که این روزها به درشت ترین خط روی در و

دیوار نوشته اند:" رزمایش امنیت و آرامش " ! شرط می بندم سازنده ی

این شعار قند توی دلش آب شده و از شدت احساس خلاقیت و ادبیت!

دو سه روزی از عرش پایین نمی آمده که با ساختن سجع رزمایش و

 آرامش چه شاهکاری از یک شعار آهنگین و با معنا ساخته، و کلمه ها

 آن طرفتر قاه قاه می خندیده اند و از زور خنده  پیچ و تاب  می خورده اند

  که  چطور هم را صدا زده اند ودور از چشم او چه معنایی را (با همه ی

 ارجاعات فرامتنی اش)به مخاطب می رسانند .چه معنایی!  

 

  

در ستایش بازی

 

نوشته بودم   " به نظرمن بازی شجاعانه ترین و شاد ترین و منعطف ترین

نوع فهم از جهان است"  

 کسی پرسی:" شجاعانه و منعطف چرا؟"

 این که نوشتم همه ی چیزی که می خواستم بگویم نبود اما همین قدرش

را شد که بنویسم:

 

گفتم شجاعانه  چون خیال  می کنم  فهم تاریخی و آبا و اجدادی ما

از جهان ، جدی  گرفتن همه چیز است. به فلسفه ما ن نگاه کن . و به

فهممان از دین . و کدام آدمی است که از کنار گذاشتن این قرائت قدیمی،

آشنا  و تایید شده، نترسد؟ کدام آدم است که نترسد از این که  باور کند

 همه چیز ، حتا  رنجهای باشکوه  و درد های حماسی ، و از آن بیشتر

شادمانی های اندکی که می خواهیم شکوهمند و آسمانی اش بینیم ،

 همه نوعی بازی اند . کوتاه،  موقت که اعتبارشان  را از اهمیتی می گیرند

 که ما برایشان قائلیم ، همان قدر باشکوه اند که آتش بازی مراسم افتتاحیه

 ای  که ما برایشان راه انداخته ایم . سخت است باور کنی که همه ی دردی

که می کشی از زمین خوردن توی زمین فوتبال است. حتا اگر گردنت بشکند

 و تمام عمر روی تخت بخوابی ، باز  توی زمین فوتبال زمین خورده ای نه

 جای دیگر! و آن بازی فوتبال می تواند مسابقه ی محله ی خانی آباد و

قلعه مرغی باشد یا جام جهانی . (می بینی ؟ رنجش واقعی است و هم

اندازه، فقط حواشی اش فرق می کند.). واقعا چه کسی جرات دارد

جهان را این طور ببیند؟

 

 این که گفتم البته با معنای آن آیه که :"ما هیچ چیز را بی هوده و بازیچه

نیافریدیم " کاملا فرق دارد. منظورم از بازی اصلا  چیزی بی معنا یا بی اهمیت

نیست . فقط  این که بازی همیشه معنا ها و منظور های دیگری دارد که زیر

فرم بازی پنهان اند.مثلا یاد گرفتن چیزی ، کار گروهی، کمک کردن ،

قوی شدن ، پیدا کردن ، حدس زدن، یا حتا فقط خندیدن، شادمانی با هم

بودن.... اما در تمام این احوال باید یادت باشد که داری بازی می کنی .

فقط بازی. با همه ی قواعدش. جر نزدن. آسیب نرساندن .تقلب نکردن....

 یادت باشد که بازی می کنی تا پیدا کنی کشف کنی حدس بزنی، بزنی،

بزنی  حتا اگر به جواب نرسی. بدوی دستت را بزنی  به درخت و برگردی.

بدوی بی آن که قرار باشد به جایی برسی. پیدا کنی که دوباره پنهان شود

و تو باز بگردی و در این گشتن چیز ها را دوباره نگاه کنی دور و برشان را

کناره ها و پشتشان را... که بخندی که با همازی هایت دوست تر شوی.

 که تشنه شوی و اب بخوری و بگویی چقدر چسبید! که عرق کنی و بگویی

کاش باد می آمد.

 

گفتم منعطف. توی بازی باید بلد باشی مرتب  جایت را عوض کنی، چابکی ات

 را نگه داری، بدوی ،هماهنگ باشی  . باید بلد باشی که بازی ها کی تمام

 می شوند و تو بروی سراغ یک بازی تازه تر باید بلد باشی که همبازی هایت

 را انتخاب کنی یا اگر نتوانستی، ان قدر و انعطاف داشته باشی  که با ز هم

بازی را پیش ببری  و کاری کنی که به همه خوش بگذرد. اگر برنده شدی

 یادت باشد فقط یک بازی بود و اگر باختی باز هم یادت بماند ....

  این ها جرات می خواهد.

خندیدن شجاعانه ترین کار عالم است.

 

یک فرق کوچک کوچک

 

او جدیت وحشتناکش را زیر تمسخر آشکارش پنهان می کند

و من این تمسخر قدیمی دائم را پشت جدیتی که باورش

می کنند!

 

زندگی

 

یک لیوان بزرگ  چای بهار نارنج

اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا !