در ستایش بازی
نوشته بودم " به نظرمن بازی شجاعانه ترین و شاد ترین و منعطف ترین
نوع فهم از جهان است"
کسی پرسی:" شجاعانه و منعطف چرا؟"
این که نوشتم همه ی چیزی که می خواستم بگویم نبود اما همین قدرش
را شد که بنویسم:
گفتم شجاعانه چون خیال می کنم فهم تاریخی و آبا و اجدادی ما
از جهان ، جدی گرفتن همه چیز است. به فلسفه ما ن نگاه کن . و به
فهممان از دین . و کدام آدمی است که از کنار گذاشتن این قرائت قدیمی،
آشنا و تایید شده، نترسد؟ کدام آدم است که نترسد از این که باور کند
همه چیز ، حتا رنجهای باشکوه و درد های حماسی ، و از آن بیشتر
شادمانی های اندکی که می خواهیم شکوهمند و آسمانی اش بینیم ،
همه نوعی بازی اند . کوتاه، موقت که اعتبارشان را از اهمیتی می گیرند
که ما برایشان قائلیم ، همان قدر باشکوه اند که آتش بازی مراسم افتتاحیه
ای که ما برایشان راه انداخته ایم . سخت است باور کنی که همه ی دردی
که می کشی از زمین خوردن توی زمین فوتبال است. حتا اگر گردنت بشکند
و تمام عمر روی تخت بخوابی ، باز توی زمین فوتبال زمین خورده ای نه
جای دیگر! و آن بازی فوتبال می تواند مسابقه ی محله ی خانی آباد و
قلعه مرغی باشد یا جام جهانی . (می بینی ؟ رنجش واقعی است و هم
اندازه، فقط حواشی اش فرق می کند.). واقعا چه کسی جرات دارد
جهان را این طور ببیند؟
این که گفتم البته با معنای آن آیه که :"ما هیچ چیز را بی هوده و بازیچه
نیافریدیم " کاملا فرق دارد. منظورم از بازی اصلا چیزی بی معنا یا بی اهمیت
نیست . فقط این که بازی همیشه معنا ها و منظور های دیگری دارد که زیر
فرم بازی پنهان اند.مثلا یاد گرفتن چیزی ، کار گروهی، کمک کردن ،
قوی شدن ، پیدا کردن ، حدس زدن، یا حتا فقط خندیدن، شادمانی با هم
بودن.... اما در تمام این احوال باید یادت باشد که داری بازی می کنی .
فقط بازی. با همه ی قواعدش. جر نزدن. آسیب نرساندن .تقلب نکردن....
یادت باشد که بازی می کنی تا پیدا کنی کشف کنی حدس بزنی، بزنی،
بزنی حتا اگر به جواب نرسی. بدوی دستت را بزنی به درخت و برگردی.
بدوی بی آن که قرار باشد به جایی برسی. پیدا کنی که دوباره پنهان شود
و تو باز بگردی و در این گشتن چیز ها را دوباره نگاه کنی دور و برشان را
کناره ها و پشتشان را... که بخندی که با همازی هایت دوست تر شوی.
که تشنه شوی و اب بخوری و بگویی چقدر چسبید! که عرق کنی و بگویی
کاش باد می آمد.
گفتم منعطف. توی بازی باید بلد باشی مرتب جایت را عوض کنی، چابکی ات
را نگه داری، بدوی ،هماهنگ باشی . باید بلد باشی که بازی ها کی تمام
می شوند و تو بروی سراغ یک بازی تازه تر باید بلد باشی که همبازی هایت
را انتخاب کنی یا اگر نتوانستی، ان قدر و انعطاف داشته باشی که با ز هم
بازی را پیش ببری و کاری کنی که به همه خوش بگذرد. اگر برنده شدی
یادت باشد فقط یک بازی بود و اگر باختی باز هم یادت بماند ....
این ها جرات می خواهد.
خندیدن شجاعانه ترین کار عالم است.