عصر بود .کوچه خلوت بود. پسرک وسط کوچه با  عروسک خرسی  اش بازی می کرد. دست خرس

پشمالو را گرفته بود و می دوید انگار با عروسک مسابقه دو  گذاشته بود.مو هایش کوتاه و فر فری

بود فکر کردم کف دست آدم را قلقلک می دهد.  گفتم سلام آقا فرفری! ایستاد . لب ورچید. گفتم

هم آلان است که بزند زیر گریه . پا تند کردم و دور شدم که آرام شود.

فردا عصر نشسته بود روی پله های خانه شان. خرس را بغل کرده بود. از دور ترین فاصله ی ممکن ،

از کنار دیوار رد شدم و حواسم بود که حتا نگاهش نکنم. چند قدم که دور شدم،  صدای نازکی

 از پشت سرم گفت: سلام آقا فلفلی!