کودکی
عصر بود .کوچه خلوت بود. پسرک وسط کوچه با عروسک خرسی اش بازی می کرد. دست خرس
پشمالو را گرفته بود و می دوید انگار با عروسک مسابقه دو گذاشته بود.مو هایش کوتاه و فر فری
بود فکر کردم کف دست آدم را قلقلک می دهد. گفتم سلام آقا فرفری! ایستاد . لب ورچید. گفتم
هم آلان است که بزند زیر گریه . پا تند کردم و دور شدم که آرام شود.
فردا عصر نشسته بود روی پله های خانه شان. خرس را بغل کرده بود. از دور ترین فاصله ی ممکن ،
از کنار دیوار رد شدم و حواسم بود که حتا نگاهش نکنم. چند قدم که دور شدم، صدای نازکی
از پشت سرم گفت: سلام آقا فلفلی!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 15:55
توسط مرجان فولادوند
|