اردوی دانش آموزی بود،  رامسر یا باغ رود نیشابور؟ هردو برگزیده های بخش داستان بودیم.

من دفتر نوری داشتم با جلد قرمز که پر بود از  قصه ها ی نیمه تمام و تمرین های ریاضی

 و زبان و سیاه مشق های خط و جا به جا سیاه شده از گرده ی طرح های ذغالی و

خام دستانه که همکلاسی ها کنارش یادگاری  و شماره تلفن نوشته بودند .

 نفیسه اما سر رسید داشت، کرمی یا سبز کم رنگ. با اتود پنج دهم نوک سخت می نوشت

ریز و یک دست. قصه ، جمله هایی از نهج البلاغه، شعر و خاطره ی شب های بمباران و

پناه گاه. من خواندن آن ها را دوست داشتم . و بعد از آن  که هر کدام برگشتیم شهر

خودمان،  تا سال ها خواندن نامه هایش را  .

من، هنوز دفتر هایم پر است از قصه های نا تمام که آخر هر صفحه اش طرح  دیگری است

 که شتابزده  و بد خط نوشته ام و  نفیسه هنوز تا قصه ای را " درست" نکند دست از سرش

بر نمی دارد.  سر رسید کرمی اش را نمی دانم کجاست اما این روز ها این جا می نویسد و من

هنوز ازخواندنش لذت می برم.

اسم قصه ای که در آن اردوی دور نوشته بودم یادم نیست. اسم قصه ی نفیسه " بغض ابری"بود.