مینا و دکتر شفیعی
دره پر از درخت های وحشی بادام بود. چشمه ای کوچک ، کم آب اما
دائمی .باد خنک فروردین، بچه ها از درخت بالا می رفتند مرد ها کباب
می پختند زن ها توی دشت بابونه می چیدند و جوانها ویلچر مادر بزرگ
را مثل تخته روان ملکه های مصری روی دوش بالا و پایین می بردند و
مادر بزرگم می خندید . مینا گفت : کاشکی من حلزون بودم.
گفتم چرا؟
گفت:خونمونو می ذاشتم رو کولم می آوردم اینجا!
یاد شعر شفیعی افتادم: ای کاش آدمی وطنش را...
کلی با هم حرف زدیم در باره ی لاک پشت ها ، جوجه تیغی ها
مارمولک ها یی که دوستان من بودند ...(ظاهرا من در باره ی حلزون
بودن چیز های زیادی می دانستم!)
نه، حلزون بودن هم بیفایده بود . می شد خانه را کول گرفت و رفت
هرکجا که خواست اما خیابان ها یی که در آن با دوستانت
راه رفته ای، فنجان ها یی که در آن با آن ها چای خورده ای ،
درخت ها یی که زیرشان نشسته ای و با کسی حافظ
خوانده ای ،جا می مانند.
بی فایده است ،
حلزون بودن هم بی فایده است ...