دره پر از درخت های وحشی بادام بود. چشمه ای کوچک ، کم آب  اما

دائمی .باد  خنک فروردین، بچه ها از درخت بالا می رفتند مرد ها کباب 

می پختند زن ها توی دشت بابونه می چیدند و جوانها ویلچر مادر بزرگ

را مثل تخته روان ملکه های مصری روی دوش بالا و پایین می بردند و

مادر بزرگم می خندید . مینا گفت : کاشکی من حلزون بودم.

گفتم چرا؟

گفت:خونمونو می ذاشتم رو کولم می آوردم اینجا!

یاد شعر شفیعی افتادم: ای کاش آدمی وطنش را...

کلی با هم حرف زدیم در باره ی لاک پشت ها ، جوجه تیغی ها

مارمولک ها یی که دوستان من بودند ...(ظاهرا من در باره ی حلزون

بودن چیز های زیادی می دانستم!)

نه، حلزون بودن هم بیفایده بود . می شد خانه را کول گرفت و رفت

هرکجا که خواست اما  خیابان ها یی که در آن با دوستانت

راه رفته ای، فنجان ها یی که در آن با آن ها  چای خورده ای ،

 درخت ها یی که زیرشان نشسته ای و با کسی حافظ

خوانده ای ،جا می مانند.

بی فایده است ،

حلزون بودن هم بی فایده است ...