دانشکده ی ادبیات جای خوبی است .

د انشکده ی ادبیات شاعر کم دارد . جایی که کار همه شعر خواندن و شعر شناختن است کمتر کسی جرات شعر گفتن دارد و اگرحواسش پرت شد واز دستش در رفت و خامی و جوانی کرد و گفت ، معمولا مثل چیزی که موجب شرمندگی است  پنهانش می کند. این است که در حیاط دانشکده ی ادبیات می توانی با خیال راحت چای بخوری بی آن که کسی با دفتر چه ی صد برگ جلویت را بگیرد و با غزل ها و قصیده ها و نیمایی ها یش چایی ات را کوفتت کند.( اتفاقی که در حیاط هر دانشکده ی دیگری کاملا محتمل الوقوع  است).

و من توی حیاط دانشکده ی ادبیات ، بارها به زهرای عبدی

التماس کرده ام که شعر بخواند.و حق داشتم و شرمنده

نیستم  مگر چند نفر الان روی زمین خدا نفس می کشند که

می توانند چنین چیزی بگویند؟


 ‏

تهمتن! ‏
ميان دو ابروم ‏
به جاي هلال دل آشوب ماه ‏
رد خنجري ‏
به لبخند تلخي نشسته است ‏
‏***‏
براي گذشتن از افسون خويش ‏
ترا ماه پيشاني گم شده ‏
مرا قصه‌ي پهلوان تك افتاده بس ‏
ترا گيسوان به هذيان پريشان ‏
مرا رقص در چرخباد قضا و قدر ‏
و يك خوشه انگور ‏
كه نامت به آن جرأت مستي و راستي داده بس ‏
هميشه پس پشت اين ماجرا ‏
كسي در كمين بود ‏
ترا ماه جا مانده در خاطر سرخ پيشانيم ‏
مرا پهلواني كه صد خنجر از پشت خورده ‏
ولي چون جنون روبروي من استاده بس ‏
تهمتن!‌‏
مرا قصه‌ي پهلوان تك افتاده بس! ‏

            

            آهای زهرای عبدی! چرا در وبلاگت همه جور چیزی هست

جز شعر؟