سي چهل تايي بودند . ريخته بودشان روي هم توي قفس

آهني كثيف كه نصفش توي سايه بود و نصفش توي آفتاب

  ساعت دو ي عصر ، بعضي هاشان هنوز داشتند پر پر

مي زدند و خودشان را مي كوبيدند به ميله هاي قفس كه

لابد زير آفتاب داغ شده بود و لابد پاهاي نرم و نازك شان را

مي سوزاند. آن ها كه زير بودند ديگر ناي بال زدن نداشتند.

زير وزن ديگران  آرام مي مردند.

پياده رو خلوت بود. ايستاده بودم و نگاه مي كردم و سعي

مي كردم بفهمم اين همه گنجشك له شده به چه كارش

مي آيد كه گفت : هزار تومن!‌ در راه خدا آزادشان كنيد

وگرنه مي ميرند.

توي سرم چيزي آتش گرفت. چيزي دست هايم را جلو

مي برد كه يقه ي مردك را بگيرم و پرتش كنم وسط خيابان.

حالي بود كه مطمئن بودم مي توانم به حد مرگ بزنمش و

وادارم كه قفل زرد كهنه را با دندان هايش بشكند. حالم نه

فقط از مردك زشت رو، كه از همه ي آن ها كه نگاهش

مي كردند ،‌همه ي آن ها كه اين همه گنجشك له شده ي

بي گناه در حال مرگ را مي ديدند و مي توانستند راهشان

را بكشند و بروند به هم مي خورد. به قصد دعوا رفتم جلو،

سرش را چرخاند به سمتم و خنديد. اميد توي صورتش بود.

يخ كردم. چه مي گفتم به اين مردك بدبخت افيوني كه قتل

گرماي تابستان  خودش را مچاله كرده بود توي يك كف

دست سايه ي كنار خيابان و گرسنگي محض توي صورتش

بود؟ مشتم را باز كردم. آن قدر فشار داده بودم كه

ناخن هام فرو رفته بود توي گوشت كف دست.

به جاي هركار ديگري گفتم: چند؟


سه روز است كه هزار گنجشك له شده توي سرم پر پر

مي زنند. از خودم بيشتر از مردك معتاد ،‌بيشتر از آدم هاي

خيابان ،‌بيشتر از باز جو ها ، شكنجه گر ها اعتراف گير ها

بدم مي آيد.

نزدمش. حتا يك سيلي به گوشش نزدم. يك داد سرش

نكشيدم . قفس را از چنگش در نياوردم، ‌وا نداشتم

آدم هاي خيابان بريزند سرش و قفل را بشكنند.

ترسم را زير دلسوزيم پنهان كردم.

ترسيدم دهان دريده جوابم بدهد ترسيدم كاسب هاي

محل بعد از اين با دست مرا نشان هم بدهندكه :

"اين جور نگاهش نكن ،‌آن روز سليطه بازيي  در آورد كه

نگو! "

ترسيدم  و ترسم را با دورويي ودروغ و زشتي زير دلسوزي

پنهان كردم. هم چنان كه او بي رحمي اش را زير بدبختي

چندش آورش پنهان كرده بود. ترسيدم چون زود تر از راه

رفتن يادم داده اند از زن سليطه و ديوار شكسته دوري

كنم. قبل از حرف زدن يادم داده اند حرفم را صد بار

بچرخانم توي دهانم تا مطمئن شوم  به هيچ جاي عالم بر

نمي خورد. كه يادم داده اند از كنار آدم خورها آرام رد شوم

و مواظب باشم پرم به پرشان نگيرد تا اين سر بي ارزش به

درد نخور مدت بيشتري روي گردن نازك كوفتي بماند  ولابد

بتوانم آن قدر عمر كنم كه فلج شدن دست و پايم را از

شدت پيري با لذت تماشا كنم  وبه خودم  افتخار

كنم كه سر سالم به گوربرده ام.


تف!