گردن بند ي  كه شكل پروانه بود _هست _ را در مي آوردم و لباس پسرانه مي پوشيدم

اما به جاي فوتبال بازي كردن با پسر هاي كوچه مي رفتم شيشه گري ميرزا عبدالله

قرابه ساز بلكه مرا به شاگردي قبول كند!

 محو چرخاندن خمير نرم شيشه مي شدم كه مثل آتش مذاب  از ميله هاي بلند

تو خالي آويزان مي شد و مي چرخيد و  وقتي ميرزا يا شاگردش توي لوله مي دميدند

مثل آدامس باد كنكي باد مي كرد و مثل حبا ب صابون نازك مي شد .

عمه عادله، خواهر ميزا عبدالله توي حياط حاشيه ي سايه دار ديوار مي نشست و

با برگ هاي خيس كرده ي  نخل براي قرابه ها ي نازك  غلاف حصيري مي بافت.

فصل  ليمو و غوره اگر نبود يا اگر بهار گذشته بود و عرقگيران تمام شده بود،‌

سر ميرزا عبدالله خلوت مي شد و  دوباره يادش مي آمد كه قول داده برايم

آبدزدك دوقلوي تو در تو درست كند كه توي هركدامش يك رنگ جوهر باشد.

 روي يكي از طاقچه ها ي گچي كارگاه يك رديف شيشه هاي بلوري كوچك  شبيه

آبدزدك هاي بچگانه بود، درهايشان ابريشم پيچي داشت كه كار دست عمه عادله

بود با بند بافته اي كه در را به گردن ظريف تنگ وصل مي كرد. اندازه ي تنگ ها فرق

مي كرد، كمي كوچك تر ، كمي بزرگ تر.  يكي را كه ابريشم پيچي سبز داشت

مي خواستم  ميرزا عبدالله  به جايش  برايم يك آبدزدك رنگي ديگر آورد و گفت :

همين را ببر و بازي كن. هنوز براي تو زود است اشك دان بخري!

شب مادر بزرگم  توضيح داد كه هركس آرزوي بزرگي داشته باشد بايداشك ها ي

زيادي بريزد. آن قدر كه يك اشك دان پر شود. فقط آن وقت است كه آرزويش بر

آورده خواهد شد.


آ‌رزوي بزرگي داشته ام، دارم.

آي ميرزا عبدالله! يعني همه ي گريه هاي من در اين سال ها

به اندازه اي كه يكي از اشك دان ها ي ترا پر كند نبوده است؟