گریه نمی کنم.

گریه غم آدم را سبک می کند.

چشمم را نمی بندم.رویم را بر نمی گردانم. نمی روم سرم را با نوشتن ،نقاشی یا بافتن رومیزی گرم

 کنم تا بلکه این روز ها تمام شوند.

کاری نمی کنم که روزگارم راحت تر بگذرد.

کاری نمی کنم حواسم پرت شود از بار خرد کننده ای که روی شانه هایم مانده ، از تاج خاری که تا مغزم

 فرو رفته .خون پیشانی ام را پاک نمی کنم.حواسم به سوزش زخم هایم هست تاروزی که بتوانم این بار

 را زمین بگذارم.به تمامی.