باز هم از سر نو
لیلی که چراغ دلبران بود
رنج خود و گنج دیگران بود
نظامی گفت: دیگه وقتشه لیلی جان. حاضری؟
لیلی گفت:دوباره؟ هشتصد ساله هی من از عشق مجنون
میمیرم و مجنون از غصهی من.
-: خوب مردم همین رو میخوان.
- : نه گمونم. نمیبینی تماشاچیها هی دارن کمتر میشن؟
بذار یه جور دیگه تمومش کنیم.
-: حرفی ندارم . پیشنهادت چیه؟
-: خوب مثلا بعد از یه تعلیق حسابی پدرم بالاخره از مجنون
خوشش بیاد و موافقت کنه. یه هپیاند خانوادگی خوب!
-: کجای این که گفتی شییه اسطورهی عشق ابدی بود؟
این جا که بالیوود نیست بچه.
-: باشه. با هم فرار کنیم.
-: واویلا! فکر نکردی مجوزمون رو لغو میکنن که بد آموزی داره؟
-: منظور بدی نداشتم. پس خودم با ابن سلام حرف بزنم . بگم
آقای محترم من کس دیگهای رو...
-: باریکلا دیگه چیا یاد گرفتی؟ نمیگن هی رمان خوند فیلم دید
هوایی شد؟ نمیگن حیای زن چی شد؟ غیرت مرد کجا رفت؟
.-: باشه خوب مهرم حلال جونم آزاد. از ابن سلام طلاق بگیرم.
-: حواست هست چی میگی؟ این که شد سست کردن بنیان
خانواده.
-: پس از اصل بیخیال عشق و مجنون. فراموشش کنم . بشینم
سر خونه زندگیم و یک عمر با خوبی و خوشی...
-: تکلیف مردم چی میشه اون وقت؟ این همه ترانه، قصه ، ضرب
المثل... تکلیف دنیا چی میشه ؟ باید یه چیزی توش ثابت باشه
یا نه؟ باید یه چیزی باشه که هر وقت بخوایش همون جا باشه که
بود؟ که گیرم نداشته باشیش. اما بدونی که هست؟
لیلی چیزی نگفت. طبق عادت گردنش را کمی به سمت شانهی
راست کج کرد و از لای پلکهای نیم باز حکیم نظامی را نگاه کرد.
از همان حالتها که نمیدانی همالان میخندد یا میزند زیر
گریه .
-: پس حد اقل بگو صحنه رو یه جارو بزنن. خاک خالیه.