صورتش را بالا گرفته بود.

 لای پلک هایش ، آن قدر که به کسی تنه نزند یا پایش به چاله ای

فرو نرود ، باز بود.

باد لای چنار ها بود.

ابر می تابید.

لبخند روی لبهایش می رفت و می آمد.

چه قدر پیدا بود که از کلاس بیرون زده.

چه قدر پیدا بود که ورقه اش را ، آن قدر که معلم بس اش باشد، نوشته

و گریخته، خودش را پرت کرده توی خیابان و حالا پشت پلک هایش دوباره

دارد با خرسندی بچه ها را به یاد می آورد و معلم را و سوال ها را که پشت

سرش جا مانده بودند.

سورمه ای لباسش قاطی پاییز شده بود.

 دسته ی کوتاه کیف سیاهش را ، چنان که دست دوستی، تاب می داد

و از سرخوشی شیب خیابان پایین می رفت .

 باران توی هوا ایستاده بود

 و

صورتش را

نرم

 می لیسید.....