خستگی و خرسندی
صورتش را بالا گرفته بود.
لای پلک هایش ، آن قدر که به کسی تنه نزند یا پایش به چاله ای
فرو نرود ، باز بود.
باد لای چنار ها بود.
ابر می تابید.
لبخند روی لبهایش می رفت و می آمد.
چه قدر پیدا بود که از کلاس بیرون زده.
چه قدر پیدا بود که ورقه اش را ، آن قدر که معلم بس اش باشد، نوشته
و گریخته، خودش را پرت کرده توی خیابان و حالا پشت پلک هایش دوباره
دارد با خرسندی بچه ها را به یاد می آورد و معلم را و سوال ها را که پشت
سرش جا مانده بودند.
سورمه ای لباسش قاطی پاییز شده بود.
دسته ی کوتاه کیف سیاهش را ، چنان که دست دوستی، تاب می داد
و از سرخوشی شیب خیابان پایین می رفت .
باران توی هوا ایستاده بود
و
صورتش را
نرم
می لیسید.....
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 7:34
توسط مرجان فولادوند
|