لبه ی چادر اکسیژن را کنار زد . پرستار گفت: فقط یک دقیقه.

سرش را کمی به سمت شانه خم کرد و چشم هایش را بست: چشم.

ایستاد کنار تخت. خندید.  دستش را گذاشت روی باند پیشانی ام : پریدی

 که به ماه برسی پلنگ زخمی؟

دستم را بلند کردم . انگشتم را کشیدم روی گونه اش.

 اینجا بود.

 دیگر

 پریدن نمی خواست.