ماه و پلنگ 2
لبه ی چادر اکسیژن را کنار زد . پرستار گفت: فقط یک دقیقه.
سرش را کمی به سمت شانه خم کرد و چشم هایش را بست: چشم.
ایستاد کنار تخت. خندید. دستش را گذاشت روی باند پیشانی ام : پریدی
که به ماه برسی پلنگ زخمی؟
دستم را بلند کردم . انگشتم را کشیدم روی گونه اش.
اینجا بود.
دیگر
پریدن نمی خواست.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۸۷ ساعت 7:43
توسط مرجان فولادوند
|