نمای دور

 

   اسمش را نمی گفت. می گفت شمس من. مریدش بود . بعد ها عاشقش شد.

   ده سال بعد که دیدمش داشت پسرش را می برد مهد کودک. بوسیدمش و به

   حلقه ی نازک زرد توی انگشتش اشاره کردم: باید به کی تبریک بگم؟

   خندید و ماشین را نشانم داد: اون جا نشسته . تو که می شناسیش!

   گفتم: همون شمس دوران دانشکده؟

   گفت آره. اما از نزدیک یه شمسی ایه که نگو!

 

 

 

خدایا !

فرج الله سلحشور را با جمیع انبیا و اولیا و شهدا و صدیقین

 محشور بفرما

تا خودشان مستقیما سزایش را بگذارند کف دستش.

                                                                آمین