نمای دور
اسمش را نمی گفت. می گفت شمس من. مریدش بود . بعد ها عاشقش شد.
ده سال بعد که دیدمش داشت پسرش را می برد مهد کودک. بوسیدمش و به
حلقه ی نازک زرد توی انگشتش اشاره کردم: باید به کی تبریک بگم؟
خندید و ماشین را نشانم داد: اون جا نشسته . تو که می شناسیش!
گفتم: همون شمس دوران دانشکده؟
گفت آره. اما از نزدیک یه شمسی ایه که نگو!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۷ ساعت 10:32
توسط مرجان فولادوند
|