یاد آوری

 

  آدم فراموش كاري هستم . بعضي چيزها يادم مي رود  يادم

 

   مي رود سلام ، حتما ، هستم ، مي مانم ، و... فقط كلمه اند و

 

   مي توانند هيچ معنايي نداشته باشند.

 

   دوستاني دارم كه هر از گاه ، به يادم مي آورند.

 

                                                             شكر.

 

شب متفاوت

 

   شب اهدا جایزه ی "رمان متفاوت"،"واو"  پرفروش ترین  نویسنده ی سال ۸۵ سخنرانی کرد:

  من مهرنوش صفایی هستم ،  کارشناس مامایی، هیچ تحصیلات آکادمیک ادبی نداشتم

  هیچ استادی نداشتم و هیچ کس یا هیچ کلاسی به من داستان نویسی یاد نداده .

  من پرفروش ترین نویسنده ی سال ۸۵ هستم و کتاب آخرم به نام خلوت خلود هم

پرفروش ترین کتاب امسال می شه  اگر چه کتاب هنوز چاپ نشده اما من از

 اس ام اس هایی که دوستان می زنن مطمئن شدم .خوش حالم که برای

مردمم می نویسم و افتخار می کنم که صنعت نشر کشورم رو با کتابام نجات دادم....

نویسنده های زیادی توی سالن  بودند ، ردیف دوم یاسوم محمود دولت آبادی نشسته بود.

 

خوش دلی

 

دیلماج برنده ی جشنواره ی شهید غنی پور شد و لوح تقدیر رمان متفاوت را

گرفت چاپ دومش الان در بازار است. خیلی ها برایش نقد نوشتند و بنیاد

 فارابی امتیازش را برای ساخت فیلم خریده است. این ها مرا بسیار

خوش حال می کند . نه تنها به این دلیل که شاهد شکل گرفتن

ادم ها یش ، اتفاق هایش بوده ام. نه تنها به این دلیل که میرزا شفیعایش

 را می شناسم و دوست می دارم . بیشتر به این دلیل که دیلماج کتاب

نجیب و دردمندی است . از درد  ویترین   جلب مشتری نمی سازد ، "درد"

 نمی فروشد.  همین است که دیده شدنش خوش دلم می کند .

دیلماج  همیشه مرا یاد نیما می اندازد :

 دستها می سایم

تا دری بگشایم 

 به عبث می پایم

 که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

به سرم می شکند...