نیلوفر و نوزاد مرده

 

 

یکی دو سال پيش ، مادر بزرگم همراه بهار نارنج و مرباي اترج ، توي قوطي

 

قرص هاي قلبش برايم تخم گل فرستاد.گذاشتم توي كشو و فراموشش كردم.

 

 تابستان امسال آن قدرخواب نيلوفر ديدم كه گشتم و از بين خرده ريز ها قوطي را

 

پيدا كردم. پر بود. تخم لادن ها را مي شناختم كه درشت اند و سبزكم رنك.

 

تخم نازها واطلسي ها راهم. بين آن ها تخم هاي ريز سياهي بود كه نمي دانم

 

از كجا مطمئن بودم نيلوفر است. بي وقت بود . وسط تابستان ، حكايتش را

 

این جاو اين جا نوشته ام.

 

تجربه كاشتن نيلوفر تجربه ي منحصري بود . گفتگويي داشتيم ،

 

عجيب باهوش بود وعجيب زيبا . لج مي كرد ، به راه خودش مي رفت ،

 

قهر مي كرد و گل دادنش عين آشتي كردن بود .

 

 

 

 

گفتم گفتگو چون هيچ حركتي از سوي هيچ كداممان از طرف ديگر

 

 بي پاسخ نمي ماند .هوا كه سرد شد مي دانستم فصلش گذشته است اما 

 

 باز ماندم  آب و آفتابش را مواظب بودم و حواسم به حال و رنگ

 

 تك تك برگ هايش بود .

 

بي هوده بود. زمستان بود و و قرار دنیا بر این بود که گل ها خشک  شوند.

 

عقل هم مثل كتاب ها و تقويم هاي بي وقفه ي دقيق به كار نمي آمد.

 

 روي تراس نمي رفتم حتا براي آب دادن. نيلوفرم خشك مي شد و

 

 اين را هيچ چيز تغيير نمي توانست داد.هوا خيلي سرد شد.

 

 رفتم و نگاهش كردم . شاخه هايش خشك شده بود اما يك غنچه ي كوچك ،

 

 عين يك معجزه ي سبز روي شاخه ي بي برگ جوانه زده بود. همان جا نشستم.

 

گفتگو باز شروع شد . غنچه مثل يك گلايه به من نگاه مي كرد كه اين همه زود

 

 تسليم زمان شده بودم،تسليم چيزي كه در باره ي فصل و عمر نيلوفر شنيده بودم.

 

 بيرون سرد بود. و نيلوفر دور نرده ها پيچيده بود و من 

 

 نمي توانستم بياورمش داخل كه گرم بود.نمي خواستم شاخه اي را بشكنم. با نايلون

 

اطرافش را پوشاندم كه سرما كمتر آزارش بدهد. كاري ديگر نمي توانستم ،

 

 نمي دانستم.

 

 

 

 بيشتر از هر وقت ديگري منتظر باز شدن غنچه بودم. خواب هايم پر از

 

 نوزاد هاي مرده بود و خيال مي كردم باز شدن اين گل مثل طلسم و تعويظ ،

 

تعبير تلخ  همه ي ان ها را بر مي گرداند.هر روز دقيقه هاي طولاني نگاهش

 

 مي كردم  . هر تغييري را مي ديدم .  قهوه اي كم رنگي نرم نرم توي

 

رگ برگ هايش مي دويد آن قدر آرام كه خيال مي كردم رنگ گلبرگ هاست

 

كه مي شكفد. روز ها گذشت.

 

 فايده اي نداشت ،دیگر هیچ چیز فایده ای نداشت.

 

غنچه ام  خیلی وقت بود از سرما خشک شده بود.

 

 

 

سرانجام

 

لیلی توی قصه ماند.

مجنون سر به بیابان گذاشت و یک چند همنشین بهائم شد.

قبیله های بسیار دید و سرزمین های بسیار.

و

قصه های بسیار شنید.

سعدی را در نجد دید، سعدی نصیحتش کرد:

به هیچ یار منه خاطر و به هیچ دیار     که برو بحر فراخ است و آدمی بسیار

 و دست زد پشت شانه اش.

مجنون حافظ را ندید، حافظ با جهان گردها خوش نبود

و مجنون هرگز گذارش به شیراز نیفتاد.

لیلی توی قصه پیر شد. مجنون رسید آن طرف دنیا.

مجنون مرد جهان دیده ی جذابی شده بود که در بهترین تاترهای "برادوی "

هرشب و برای سالها نمایش:                     

                               لیلی و مجنون

           از قصه های عاشقانه ی نظامی گنجه ای

   را روی صحنه می برد و زن ها برایش می مردند. 

  

مرگ مولف

 

  

        آقا من می میرم واسه این نظریه ی مرگ مولف!

       البته که این نظریه هم  مثل باقی علوم  و فنون از اصل مال خودمون بوده ،غافل شدیم حضرات بالفور زدن به نام . و گرنه توی  کشور خودمون نمونه های  عملی داریم به جون شما ، همین شیخ اشراق  (البته حق با شماس باید گفت شیخ نما، چون اسناد و مدارکش در اومده که از خرس روس و روباه  انگلیس و افعی استعمار پول می گرفته )، با همون چارتا جزوه ی دست نویس داشت اذهان عمومی رو تشویش می داد که شکر خدا بالفور شمع آجینش کردن انداختنش تو رود ارس .  حالا راه دور نرو اون  یارو.. اسم نحسش چی بود خدا؟... میرزا یوسف مستشار دوله لعنت الله علیهم جمیعا آمین، مگه قانون اساسی فنارسه رو ترجمه نکرد به اسم رساله ی یک کلمه ،که اگه دین می خواین قانون اگه دنیا می خواین قانون؟ البته سزاشو تموم و کمال دادن، شاه شهید که  خودش شرح و تکمله داشت رو نظریه ی مرگ مولف ، امر کرد با همون رساله ی ضاله اون قدر زدن تو سرش که چشاش در اومد. 

     حالا  بعد این همه شاهد و مدرک آقای بارته ؟ مارته ؟ کیه این؟ به اسم خودش کتاب

     می نویسه در باره ی این نظریه که اصلش  دانش بومی این آب وخاکه . حالام همینه،  باید به فرهنگ گران سنگ خودمون بر گردیم . چه معنی داره چار تا زن و ضعیفه مجله در بیارن به اسم زنان  بعد م شرح هرچی بی ناموسیه بنویسن توش و پیراهن عثمان درس کنن ؟ گیرم چار پنج تا جوون خام  یه غلطی کردن زنه باید حیا رو بخوره آبرو رو قی کنه بره  پیش پلیس نامحرم شکایت ؟

      اینا هم تو مجله پی شو بگیرن و وکیل بازی که چی ؟ روی زنای دیگه باز شه که  دوره بیفتن که فلان مرده گفته بالای چشت ابرو و بعدش  روسری شونو باز کنن که روی گلوشون جای چاقو نشون بدن؟

      از سر تا ته مجله تشویش اذهان عمومی، مشتی زن بد گل اخمو، سینما هم که می زنن بد تر از بد. حالا نمی گیم عکس  هنر پیشه های فاسد الاخلاقی مث جولی رو بزنن، تو این فیلم آخریه دیدیش؟ به چشم برادری عجب...اما حد اقل نرن سراغ هرچی فیلم تشویش کننده اس.آقا از حق نمی شه گذشت ، این  رضا خان آدم بی اصل و نسب و بی دینی بود اما می دونست با زن جماعت باید چه جوری طرف شد ، می داد مجله و خونه و مدرسه شونو غارت می کردن چارتا انگم بهشون می زد ولشون می کرد ، بس بود آقا. می موندن گوشه ی خونه دق می کردن . لابد شنیدی ماجرای زندخت و دولت آبادی و اون یکی فخر آفاق خانم رو؟

    نه آقا اختیار دارین مارو چه به تاریخ دونی ؟ اینا میراث فرهنگی ماس، باید تو مدرسه ها درسش بدن که هر کی از راه برسه نتونه بذاره به حساب خودش غارت فرهنگیمون کنه .

      از حرف خودمون پرت افتادیم آقا، داشتم می گفتم این نظریه آقای بارته؟ مارته؟ کیه ؟ نفهمیدیم ما بالاخره،حالا هرچی ، که این همه سر  و صدا کرده  همون نظریه ی مرگ بر مولف آبا اجدادی خودمونه به خدا،  ما غافلیم.

  

 

این چند روزه خیلی ها این جا با کامنت هایشان ، یا هر وقت هم را می دیدیم

می برسیدند این عکس را خودم ساخته ام؟

سوال جالب بود چون  نشان می داد هنوز  درست و حسابی باور نکرده ایم 

 کجا داریم زندگی می کنیم. راستش بعید نمی دانم گوشه ای دیگر از شهر

این صورت را شطرنجی کرده باشند!

وجه طنزش ،البته به جای خود، اما فاجعه ،این حماقت فراگیر و بیش رونده 

 و فرو بلعنده است که خنده را تلخ و سنگین می کند و گرنه راست است .

اولین واکنش خنده است.

 و دیگر ؟ این که نه عزیز جان، عکس را من نساختم و آن باند سفیدرا هم

 من ،به شیوه ی نقاشی های سوررئال مکتب اعتراض، روی آن چشم ها

نکشیده ام.

 این تمثال چند در چند متری بزرگ حی و حاضر است. توی خیابان استاد معین

نزدیک خیابان آزادی. من باشتاب و در حال گذر عکس گرفتم. با کادر بندی نه

 چندان دقیق.

آن نوشته هم شعر شاملو ست: آه اسفندیار مغموم/ همان به که چشم فرو

بسته باشی.