تعریف تراژدی از نگاه ارسطو

 

"Choice between two evils"

 

دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

برای با هم بودن باید لاکاشونو ول می کردن . اما آخه  یه لاک پشت بدون لاک چیه؟ چقدر زنده می مونه؟

 

افلاطون گفت : این دیگه آخر جوکه .برام اس ام اسش کن.

 حالا ارس بگو ببینم چرا این جا عشق فکاهه اس؟

 ارسطو گفت : چون عاشق گرگ معشوقه. اما لاک پشتا هم دیگه رو نه می درن نه می خورن.معلومه

که عشقشون فکاهه اس..

 

 

دوتا لاک پشت عاشق هم شدن ، واقعا دو تا لاک پشت.

شکسپیر گفت: این که آخرش از اول معلومه. نمی تونن لاکاشونو ول کنن، پس از هم جدا می شن .یکیشون از غصه می میرهاون یکی یه ذره بعد می رسه بال سرش خودشو می کشه، البته اگه من بنویسم.اما اگه نظامی بنویسه مجنونش می کنه. به هر حال لاک پشتی رو که عاشق می شه باید کشت . مردم این جوری دوس دارن.

 

 

دوتا لاک پشت عاشق هم شدن ، واقعا دو تا لاک پشت.

شوپنهاور گفت: عشق کلک طبیعته که نسل موجودات منقرض نشه  آخه شما بگو بچه ی دو تا لاک پشت غیر از یه لاک پشت دیگه چی می خواد بشه ؟ نه اینکه حالا خیلیم به درد می خورن.پس هر کدوم باید با یه طاوسی چیزی زندگی کنن

که حد اقل بچه هاشون  یه ریزه خوشگل تر بشن.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

گراهام گرین گفت : نترس .هیچ یک از ما برای عشق نمی میریم. غمگین می شویم گریه می کنیم واز کنار هم می گذریم .و کس دیگری را برای خود پیدا می کنیم.

ما متعلق به جهان کمدی و فکاهه ایم نه به جهان تراژدی!

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

کی یر کگارد گفت: لاک پشتها در سکوت از هم می گذرند . اگر چه آنها در عمل عشق را طرد کرده اند ، اما به ان منشی مذ هبی می دهند .چنان که هیچ واقعیتی نمی تواند آن را از آنها بگیرد. از لحظه ی حرکت ، معشوق حذف می شود.آنها نیازمند هیچ علت متناهی برای عشق نیستند .این تنها طبعهای پست هستند که برای اعمال خود مقدماتی خارج از خودشان سراغ می گیرند.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن. واقعا" دو تا لاک پشت.

فیدل کاسترو گفت : چه موجودات کوچیک پستی! جنگل آتیش گرفته اینا به چی فکر می کنن .وسط کوچه نتگت نگرفته که عاشقی از یادت بره.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن، واقعا" دو تا لاک پشت.

کو لاک گفت: هر دوتا لاکاشونو کندن  ، با پوست و گوشت . تمام تنشون زخم بود .یکیشون گفت  : من جوجه تیغییم . جوجه تیغیا که عاشق نمی شن . فقط زخمی می کنن . تیغاشون رو پرت می کنن  می بینن به کی خورده بهش می خندن .. من لاک پشت نیستم جوجه تیغییم حالام می خوام برا خودم یه طاوس خوشگل شاد پیدا کنم .

 و همون طور که اشکا ش قاطی خون  می ریخت رو زمین رفت .

 اما اون یکی لاکپشته هیچی نگفت ساکت موند . دلشو خوش کرد که سوزش زخماش یادش میاره زنده اس. یادش میاره یه وقتی یه کسی رو دوست داشته.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

کی لاک گفت: اونااصلا" لاک پشت نبودن. دو تا مارمولک کوچولو و نازک بودن که از ترس این که له بشن زیر دو تا لاک قایم شده بودن .نمی دونم لاکا بهشون چسبید یا اون قدربهش عادت کردن که  اصلا"یادشون رفت مال خودشون نیست ..تمی دونم توی لاکا شون موندن و اونقدر به هم نگاه کردن تا مردن یا رفتن یه طاوس برا خودشون پیدا کنن .شایدم لاکاشونو ول کردن ورفتن . با هم رفتن یا تنها ؟.له شدن ؟ قایم شدن؟ نمی دونم .

.فقط می دونم هیچ کدوم لاک پشت نبودن.

 

 

 

مفاهمه 3

 

 

حیاط پشتی پانتئون

 

 

خدای تازه ای پیدا شده بود و مردم رفته بودند برای دیدن وپسندیدن و پرستید نش حوصله ی خدایان بالکل سر رفته بود.

 آگا ممنون به آفرودیت که داشت ناخنهایش را سوهان می کشید گفت: میای بازی؟

آفرودیت گفت چه بازی؟

آگا ممنون گفت: خدا بازی.

آفرودیت گفت : آخه  انشتین ما که خودمون خداییم!

آگا ممنون گفت :اولا" فحش نده ،اما راس می گی ،خب بیا بنده بازی.

آفرودیت گفت: باشه اما بازیش چه جوریه؟

آگا ممنون گفت: آسونه ،من می شم خدا تو بشو بنده !

آفرودیت گفت : چرا من نشم خدا تو بشی بنده ؟

آگا ممنون گفت : چون من اول گفتم!

آفرودیت گفت : جهنم .باشه .حالا چی کار کنم ؟

آگاممنون گفت : هچی زانو بزن .

آفرودیت زانو زد

آگاممنون گفت : حالا باید يه چيزي بهم بدي.

آفروديت گفت: يعني برات قربوني كنم؟

آگا ممنون گفت: اين جوري هم مي شه گفت.

آفرودیت  کمی جا به جا شد ، از فكر اين كه بالاخره يه فرصتي گير آورده كه بتونه به اين خداي كله خر از خود راضي گنده دماغ-   كه خودش هم نمي دونست چرا ازش خوشش مياد - نشون بده چه چيزايي داره ،كيف مي كرد. لباش.رو با زبون تر کرد و پرسید از من چی می خوای ؟

آگا مممنون گفت :     يه دونه لپ لپ!از اون جوجه اي بزرگا!

آفرودیت وا رفت  دلش مي خواست جفت چشاي قشنگ  آگاممنون رو از كاسه در بياره ،خودش رو جمع و جور كرد و گفت : آخه خنگول  گیرم تو بازی بنده ت شدم ، اما من خدام ! اون وقت تو،آگاممنون خدای آسمان ، از من خدای دریا ها ،از همه ی گنجينه هاي من  ، فقط يه لپ لپ می خوای ؟ یه تخم مرغ شانسي كه دست هر بچه گداي ولگردي هست؟

آگاممنون گفت :واي! نمي دوني چه هيجاني داره ، تا يه ذره يه ذره  بازش كني ببيني توش چيه  قلبت صد تا مي زنه، داغ مي شي ، انگار جاي خون آب جوش ريخته باشن تو رگات . تازه تو اين روز خلوت كوفتي حوصله م سر رفته ،مي خوام يه كم بازي كنم.

آفرودیت گفت: خب آره ، وقتي بازش كردي كم كم سرد مي شي انگار جاي آب جوش تخم قورباغه تو رگات باشه!   امابه هر حال  من لپ لپ ندارم.

 وبعد چون زانو هاش درد گرفته بود- فقط به خاطر اين كه زانو هاش درد گرفته بود- بلند شد و رفت پی سوهان ناخنش گشت تا هيچ كدام از آن خدايان به شدت فضول،صورت نا اميدش  را نبينند.

آگاممنون هم با خودش گفت ولش کن بره . اصلا" این بازی بلد نیست جر زن.ورفت تا  كسي را پيدا كند كه  لپ لپ با نشان مخصوص داشته باشد.