پرواز
بال می دوختم . برای نمایش جشن تکلیف مدرسه که بنا بود بچه ها در آن فرشته
باشند. برای هر کدام دو تا. با سیم و تور و اکلیل و روبان های ساتن و صدفی .
سا را گفت : می شه برای صنم چهار تا بال بدوزی؟آخه صنم خیلی چاقه، با دوتا
بال اصلا" نمی تونه پرواز کنه!
عکس نامجو را دیدم
خشک سیمی خشک چوبی خشک پوست
از کجا می آید این آوای دوست؟
مفاهمه 2
گفت:س س س س.هیچی نگو.
دیگه خودش نیست؛ عین روح که می ره تو بدن آلوده می شه به گند وگه و کثافت...
گفتم:اما تو.....
گفت:س س س . چیزی نگو. کلمه واسطه ی ارتباطه؛ یعنی چیزی که میاد وسط
میایسته؛ پس همون قدر که فاصله رو پر می کنه،مانع هم هست. جسمانیت
خودش هست که به هر حال بین دو چیز دو حس،دو فهم قرار می گیره و نمی ذاره
هم ذیگه رو بی واسطه ببینن، بفهمن،لمس کنن....
سردم بود.
گفت:س س س فقط گوش کن...
دوستم معلم است. انشا درس می دهد.
به های های خندیدن 2
لبان می دوختند، (پیش از این چشمها برکنده بودند و کلهمنارها ساخته) فرخی را
از آن میان میشناختم و جهانگیرخان را و شیخ شرزین را که چشمهاش دو کاسه
خونابهی تهی بودند.
به تن خویش به سلسلهی سربازان زدم که زره از تیغ سه شعبه داشتند. پارهپاره
پیش پای خیاط رسیدم که سوزن تازه نخ کرده بود. گفتم این که میدوزی نه خورجین
سکه است و نه کیسهی زر، نگاه کن! دهان شعر است این که میبندی.
- دزدی است میان دزدان که به هزاریاوهی چرب مردمان میفریبد و چون مال و
ناموس برد بر آنان بیت میسازد و در شهر به لودگی میخواند.
و من به فرخی نگاه میکردم و به جهانگیرخان و سپس به مرد که زیر دست خیاط
میلرزید.
بایست یک کرور چشم و زبان، به شماره، به دیوان حساب بریم. اینک چشمان یا
زبانت؟
که به رشحهای از وحی حقیقت متبرک است.
زبان بریده بد هیبت بود. مرد که رهانده بودمش بیآن که نگاهم کند میگریخت.
قامت. مرا دید و خندهام را نه، که خون لبانم را پو شانده بود.
بر من خم شدند. جیبهام را کاویدند. آنچه داشتم، دواتی میراث بود و پارهای نان.
دوات بر سرم شکستند و نان بردند.
یکی شان با پوزهی کفش به پهلوم کوفت و بو یم کشید: اه! گندت بزنن. بوی یابوی
پیر می ده این رفیق فداییت! چه جوری اسکلش کردی؟ مگه می شناختیش؟
- په واسه چی خودش و انداخت وسط؟
و به آواز خواند:
الاغ زیاد پیدا میشه تو دنیا
اما يكيش اينقده خر نميشه...
تاریخ مصرف گذشته؟؟
آدم بايد اينجايي باشد كه بفهمد - صحرا - وقتي سعدي مي گويد "اين منم با تو
گرفته ره صحرا در پيش" يعني چه. يعني درست از زير پايت تا جايي كه چشم
هايت سو دارد روی دشت يك دست سبز ، رگه هاي سرخ شقايق دويده باشد و
بنفش سنبل هاي وحشي، زرد پر رنگ بومادران . سفيدي بابونه ها هم كه همه
جا هست .
اين جا همه چيز خيلي خوب است. هواي خوب . غذاي خوب آدم هاي خوب .
منظرههاي خوب. تلوزيون هم كه پر است از فيلم هاي خوب آمريكايي كه به جد و
آباد آمريكا فحش ميدهند و دل آدم را خوب خنك مي كنند.
در خبرها آمده است:
در خبرها آمده است با اعزام سي و پنج هزار نظامي تازه نفسبه آب های
خلیج همیشه فارس موافقت کند.
مذاكره ي آمريكا با پاكستان بر سر استفاده از پايگاه هاي نظامي در مرز ايران.
..............................................
مي كرد كه لشگري روي بابونه هاي هميشه شيرازي اش اردو زده بود.
ابلهي تو بهار شيراز مياد جنگ؟
و رفت و جشن گرفت.
......................................................
ببينم ، تهران هم هوا همين قدر خوب است؟
..................................................
روز بعد شاه شيخ رو به دشت هاي جنوب شيراز مي دويد و امير مبارزالدين با
شمشير كشيده غزلخوانان از پي اش مي آمد!