آیین

 

گفت : برایم قربانی کن.

گفتم: مرا معجزه ای بنما.

گفت :عصر معجزه گذشته است.

گفتم: دوران قربانی نیز!

پرواز

 

 

بال می دوختم . برای نمایش جشن تکلیف مدرسه که بنا بود بچه ها در آن فرشته

 

باشند. برای هر کدام دو تا. با سیم و تور و اکلیل و روبان های ساتن و صدفی .

 

 سا را گفت  : می شه برای صنم چهار تا بال بدوزی؟آخه صنم خیلی چاقه، با دوتا

 

بال اصلا" نمی تونه پرواز کنه!

 

   

 

عکس نامجو را دیدم

خشک سیمی خشک چوبی خشک پوست

                                               از کجا می آید این آوای دوست؟

مفاهمه 2

     

گفت:س س س  س.هیچی نگو.

 

 گفتم: فقط می خواستم بگم من...

 

 گفت:کلمه فاصله اس؛ جعله؛ واقعی نیست. هرچی بریزی توش نازل می کنه.

 

نمی‌بینی می‌گن نزول وحی؟ حقیقتی که متکاثف می شه؛جسمانیت پیدا میکنه،

 

دیگه خودش نیست؛ عین روح که می ره تو بدن آلوده می شه به گند وگه و کثافت...

 

  گفتم:اما تو.....

 

گفت:س س س . چیزی نگو. کلمه واسطه ی ارتباطه؛ یعنی چیزی که میاد وسط

 

می‌ایسته؛ پس همون قدر که فاصله رو پر می کنه،مانع هم هست. جسمانیت

 

خودش  هست که به هر حال بین دو چیز دو حس،دو فهم قرار می گیره و نمی ذاره

 

هم ذیگه رو بی واسطه ببینن، بفهمن،لمس کنن....

 

سردم بود.

 گفتم :می خوام بهت بگم...

 

گفت:س س س  فقط گوش کن...

  

دوستم معلم است. انشا درس می دهد.

 

 

 

مفاهمه

 

مرد گفت:دوست داشتن من ترا وحشی است.

زن که استعاره می دانست خیال کرد وحشی یعنی شدیدا.

زن کمی شاعر بود و کمی احمق.

مرد اما راستش را می گفت،راستش را.

به های های خندیدن 2

 

 

لبان می دوختند، (پیش از این چشم‌ها برکنده بودند و کله‌منارها ساخته) فرخی را

 

از آن میان می‌شناختم و جهانگیرخان را و شیخ شرزین را که چشم‌هاش دو کاسه

 

خونابه‌ی تهی بودند.

 

به تن خویش به سلسله‌ی سربازان زدم که زره از تیغ سه شعبه داشتند. پاره‌پاره

 

پیش پای خیاط رسیدم که سوزن تازه نخ کرده بود. گفتم این که می‌دوزی نه خورجین

 

سکه است و نه کیسه‌ی زر، نگاه کن! دهان شعر است این که می‌بندی.

 

  با چوبه‌ی زوبین به سینه‌ام کوفتند:

 

- دزدی است میان دزدان که به هزاریاوه‌ی چرب مردمان می‌فریبد و چون مال و

 

ناموس برد بر آنان بیت می‌سازد و در شهر به لودگی می‌خواند.

  

و من به فرخی نگاه می‌کردم و به جهانگیرخان و سپس به مرد که زیر دست خیاط

 

می‌لرزید.

 

 گفتم فدیه‌ای بستانید و رهایش کنید. گفتند چشمی یا زبانی. که تا نماز دیگر

 

بایست یک کرور چشم و زبان، به شماره، به دیوان حساب بریم. اینک چشمان یا

 

زبانت؟

 

 گفتم: بی‌دیدن چون مردگانم؛ اما من که شعر نمی‌توانم گفت. زبانم فدیه‌ی دهانی

 

 که به رشحه‌ای از وحی حقیقت متبرک است.

 

 زبانم بیرون کشیدند و دهانم دوختند. از درد به خود می‌‌پیچیدم و ناله‌ام چون حیوانی

 

 زبان بریده بد هیبت بود. مرد که رهانده بودمش بی‌آن که نگاهم کند می‌گریخت.

 

 شب سرد  بود از درد می‌لرزیدم. شاعری را که رهانده بودم بازگشت. با جوانانی به

 

قامت. مرا دید و خنده‌ام را نه، که خون لبانم را پو شانده بود.  

  

بر من خم شدند. جیب‌هام را کاویدند. آنچه داشتم، دواتی میراث بود و پاره‌ای نان.

 

دوات بر سرم شکستند  و نان بردند.

  

یکی شان با پوزه‌ی کفش به پهلوم کوفت و بو یم کشید: اه! گندت بزنن. بوی یابوی

 

پیر می ده این رفیق فداییت! چه جوری اسکلش کردی؟  مگه می شناختیش؟

 

 - نه، مگه غیرازتو چندتا دوست خل دیونه دارم من؟

  

- په واسه چی خودش و انداخت وسط؟

 

 - گمونم جو گیر شده بود، عوضی گرفته بود، چه می دونم؟ خریت!

 

و به آواز خواند:

 

 الاغ زیاد پیدا می‌شه تو دنیا             

  

                                                 اما يكي‌ش اينقده خر نمي‌شه...

 

 

 

 

تاریخ مصرف گذشته؟؟

 این یادداشت مال روز های عید است.ماجرای قطعنامه و ناوهای آمریکایی را که یادتان هست؟

 

شاه شیخ ابو اسحاق جان اینجو

 

آدم بايد  اينجايي باشد كه بفهمد - صحرا - وقتي سعدي مي گويد "اين منم با تو

 

 گرفته ره صحرا در پيش" يعني چه. يعني درست از زير پايت  تا  جايي كه چشم

 

 هايت سو دارد روی دشت يك دست سبز ، رگه هاي سرخ  شقايق دويده باشد و

 

 بنفش سنبل هاي وحشي، زرد پر رنگ بومادران . سفيدي بابونه ها  هم كه همه

 

جا هست .

  

اين جا همه چيز خيلي خوب است. هواي خوب . غذاي خوب آدم هاي خوب .

 

 منظره‌هاي خوب.  تلوزيون هم كه پر است از فيلم هاي خوب آمريكايي كه به جد و

 

 آباد آمريكا فحش مي‌دهند و دل آدم را خوب خنك مي كنند.

 

                                 .........................................

  

در خبرها آمده است:

 

در خبرها آمده است با اعزام سي و پنج هزار نظامي تازه نفسبه آب های

 

 خلیج همیشه فارس موافقت کند.

 

 مذاكره ي آمريكا با پاكستان بر سر استفاده از پايگاه هاي نظامي در مرز ايران.

 

 بحث بر سر پي آمدهاي قطعنامه ي دوم.

 

                             ..............................................

 

 شاه شيخ ابو اسحاق اينجو از پشت بام قصر به دشت بهار زده ي شيراز نگاه

 

 مي كرد كه لشگري روي بابونه هاي هميشه شيرازي اش  اردو زده بود.

 

 پرسيد: اينان كيستند؟

 

 گفتند:لشگر امير مبارزالدين.

 

 گفت: به چه كار آمده اند؟

 

  گفتند: روز هاست شيراز را محاصره كرده اند و به قصد ما آمده اند.

 

 شاه شيخ مست عطر بهار نارنج نگاهي كرد و گفت: عجب خري ! آخه كدوم آدم

 

 ابلهي تو بهار شيراز مياد جنگ؟

 

  بعد از پله ها ي قصر پايين رفت و دستور داد:

 

 بيا تا يك امشب تماشا كنيم    چو فردا شود فكر فردا كنيم

  

و رفت و جشن گرفت.

 

                     ......................................................

  

ببينم ، تهران هم هوا همين قدر خوب است؟

 

                         ..................................................

  

روز بعد شاه شيخ رو به دشت هاي جنوب شيراز مي دويد و امير مبارزالدين با

 

 شمشير كشيده  غزل‌خوانان از پي اش مي آمد!

 

 

 

 

مهاجرت

 

وبلاگ قبلی را رها کردم. و فقط چیز هایی را که دوست می داشتم آوردم

 این جا.همین طور،بی هیچ دلیلی جز این که می توانستم .

ای کاش آدمی وطنش را.......