دلداری

 

ديگر گريه نمي كرد، نه اين كه آرام شده باشد، چشم هاش خشك شده بود.

گفتم دل شکسته نباید داشت که چنین حال ها مردان را بیش آید که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرج است..."

 

خنديد

خنديد

خنديد

 

با هم بيهقي خوانده بوديم. هر دو بايان قصه را مي دانستيم :" ...و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند چنان كه بايهايش همه فرو تراشيد و خشك شد ، چنان كه اثري نماند تا به دستوري فرو گرفتند و دفن كردند، چنان كه كس ندانست سرش كجاست و تنش كجا...."

 

 

دوستم گفت خدا وقتی می خواد مورچه رو بکشه بهش بال می ده که خوراک عقابا بشه.

گفتم  خدا این جوری با یه تیر دو نشون می زنه، هم مورچه رو کشته ،هم عقاب رو تحقیر کرده.بی چاره عقابی که روزیش می شه مورچه!

وجه زئوسی خداوندگار!

شعر

 

 

دانشکده ی ادبیات جای خوبی است .

د انشکده ی ادبیات شاعر کم دارد . جایی که کار همه شعر خواندن و شعر شناختن است کمتر کسی جرات شعر گفتن دارد و اگرحواسش پرت شد واز دستش در رفت و خامی و جوانی کرد و گفت ، معمولا مثل چیزی که موجب شرمندگی است  پنهانش می کند. این است که در حیاط دانشکده ی ادبیات می توانی با خیال راحت چای بخوری بی آن که کسی با دفتر چه ی صد برگ جلویت را بگیرد و با غزل ها و قصیده ها و نیمایی ها یش چایی ات را کوفتت کند.( اتفاقی که در حیاط هر دانشکده ی دیگری کاملا محتمل الوقوع  است).

و من توی حیاط دانشکده ی ادبیات ، بارها به زهرای عبدی

التماس کرده ام که شعر بخواند.و حق داشتم و شرمنده

نیستم  مگر چند نفر الان روی زمین خدا نفس می کشند که

می توانند چنین چیزی بگویند؟


 ‏

تهمتن! ‏
ميان دو ابروم ‏
به جاي هلال دل آشوب ماه ‏
رد خنجري ‏
به لبخند تلخي نشسته است ‏
‏***‏
براي گذشتن از افسون خويش ‏
ترا ماه پيشاني گم شده ‏
مرا قصه‌ي پهلوان تك افتاده بس ‏
ترا گيسوان به هذيان پريشان ‏
مرا رقص در چرخباد قضا و قدر ‏
و يك خوشه انگور ‏
كه نامت به آن جرأت مستي و راستي داده بس ‏
هميشه پس پشت اين ماجرا ‏
كسي در كمين بود ‏
ترا ماه جا مانده در خاطر سرخ پيشانيم ‏
مرا پهلواني كه صد خنجر از پشت خورده ‏
ولي چون جنون روبروي من استاده بس ‏
تهمتن!‌‏
مرا قصه‌ي پهلوان تك افتاده بس! ‏

            

            آهای زهرای عبدی! چرا در وبلاگت همه جور چیزی هست

جز شعر؟

 

 

                    

کشف

 

 

توی تاتر  کار می کرد ته لاله زار، همه ی اجراهایش را دیده بودم.

میان لباس های رنگی و تاج های  مقوایی مثل گوهر شبچراغ

می درخشید .  به مردم نگاه  می کردم که با هر حرفش 

 از زور خنده نفسشان می برید وی زانو هایشان می کوبیدند.

 گریه ام می گرفت .

چه طور نمی فهمیدند ؟ چه طور نگاهش می کردند و نمی فهمیدند؟

آن شب هم همان لباس ها تنش بود. آمده بود برای نمایش رو حوضی.

تا آن شب این همه نزدیکش نشده بودم .  در حضورش نفس کشیدن

سخت بود. داشت شربت می خورد که  صدایش زدم . خیال کرد

 می خواهم سفارش کار بدهم.نمی خواستم. یکی دو دقیقه باهاش

حرف زدم. خندید. قشنگ می خندید، گفت:عوضی گرفتی آقا جون.

گفتم که سال هاست همه ی اجراهایش را دیده ام. گفتم میان آن

 لباس ها ی رنگی و تاج های مقوایی مثل  گوهر شبچراغ می درخشد.

با خنده گفت ببین عوضی گرفتی.  و بعد سوت سوتکش را نشانم

داد: اینو که می ذاریم تو دهنمون همه صدا هامون می شه یکی.

با صورت سیاه و لباس قرمز ،همه عین همیم. شا ید دنبال یکی دیگه

 می گردی؟ سر تا ته لاله زار رو که  بگردی پنجاه تا بیشتر مثل من

پیدا می کنی.

گفتم: نه. اشتباه نکردم.  دیده  ای خواهم که باشد شه شناس...

 

        همان  طور که لیوان شربت دستش بود سوت سوتکش را

گذاشت توی دهنش و با خنده داد زد: آهای! یکی بیاد این دیوونه

 رو بگیره ،داره دنبال شاه می گرده!

 

 

 

 

 دوست من

   چه کسی می تواند بگوید "تمام شد "

                                                و

                                          راست گفته باشد؟    

 

 

 زيبايي هاي بي خاطره

 

 سينه ام درد مي كرد ،خيلي 

 و تب داشتم.

ماشين گرم بود. بزگراه چمران بوي برف تازه مي داد . باران تند مي باريد و درخت ها ماشين ها و ساختمان ها را هاشور ملايم شفافي زده بود. باران از وضوح همه چيز ، از صراحت و سبعيت همه چيز كم مي كرد.

راديو آهنگ قشنگي بخش مي كرد . ترانه اي كه هيچ خاطره اي از آن نداشتم .  تجربه اي خالص ، بي هيچ بيشينه اي.

بيشاني ام را كه مي سوخت به شيشه ي خنك تكيه داده بودم.

ناگهان دريافتم خوشبختي درك همين لحظه است : باران نرم خطا بوش، خياباني كه دوستش دارم، ترانه اي  قشنگ وبي خاطره و تب كه همه چيز را تشديد مي كند...