تبليغاتX
آدم و خدایانش

 

 در میان دور و بری های من دوست داشتن کافه پیانو یکی از شاخصه های

 روشنفکری عوام زده ، بی سلیقه گی و بی سوادی ادبی و توهین به شعور

آدمیزاد است و یکی از دلایلی است که باعث می شود آدم به درد لای جرز

دیوارهم نخورد.

  پس  نوشتن چند سطر بعدی احتمالا نوعی خود زنی محسوب می شود .

اگر چه دوستانم در دفاع از من خواهند گفت که من دچار نوع بی آزاری

 از جنون ادواری ام و در یکی از آن حمله ها  این ها را نوشته ام  و باید

(با در نظر گرفتن سابقه ام!) تخفیفی درحکمم لحاظ کنید.

با این همه، دلم می خواهد برای این کتاب چیزی بنویسم.شاید  برای این که

 ثابت کنم اصلاح پذیر نیستم و با احترام به رای اساتید  هنوز حرف

خودم را می زنم  .

کافه پیانو جدای از این که قصه ی خوبی هست یا نه ، کار جرات مندی

 است و من بیشتر از هر چیز این جرات و جسارت را – آن هم جایی

که اطاعت و هم رنگ جماعت بودن تقدیس شده و اصلی ازلی است-

 دوست می دارم .

گفتم جرات ، اما نه به خاطر قصه اش یا ماجراها و  رفتار شخصیت هایش 

 -  که جهان قصه، پر است از رفتار های نامتعارف و جسورانه  - بلکه به خاطر

 نوع ارائه ی داستان و نحوه ی روایتش  که بعضی از دیر پا ترین عادت های

ما را می شکند ، دیگر آن که کافه پیانو بازی های رندانه ای دارد.

 کمی هوش ،کمی شوخ طبعی که باعث می شود چیز های دیگر ،

از جمله نثر ناسره اش چندان آزارم ندهد.

 

جرات مندی

  جایی که اسم  آدم ها جزء مسائل خصوصی زندگی شان است و پنهان

 کردنش ریشه های اساطیری کهن دارد، اولین نتیجه ی انتخاب اسم های

 واقعی برای شخصیت ها ، آن است که  قصه را با  خاطره های واقعی

نویسنده اشتباه بگیرند و نویسنده را به همه ی جرم های قهرمان داستان

مجازات کنند.

اما رندی

 نویسنده با استفاده از اسم های واقعی وانمود می کند که دارد زندگی

 حقیقی خودش را باز گو می کند و در واقع از حس کنجکاوی آدم ها به

سود قصه اش استفاده می کند مثل آن که در اتاقتان را جوری باز بگذارید

 که همسایه ی فضولتان بتواند از آن سرک بکشد و آن وقت چیز هایی را

نمایش بدهید که می خواهید او ببیند!

و درست وقتی سیر و راضی و با این احساس که" همه چیز را در مورد

 شما می داند" چشمش را از سوراخ برداشت  صدایش کنید و  بگویید:

" فقط یک نمایش کوچک سرگرم کننده بود، نکند واقعا باورش کردی؟"

  

گفتم جرات،  تقلید از ناطور دشت و عقاید یک دلقک در میان نویسندگان

ایرانی  بی سابقه نبوده (کدام نویسنده ای دلش نمی خواهد ده سال

دوازده سال عمرش را بدهد و یک ناطور دشت دیگر بنویسد؟).

لابد هرکداممان چند تا کتاب خوانده ایم که در لحن یا شخصیت پردازی

 از این دو تاثیر گرفته  اند، اما نویسندگان معمولا این تاثیر را پنهان یا انکار 

می کنند اما کافه پیانو تاثیر بسیار و آشکارش را از این دو کتاب -  که به

 نوعی کتاب مقدس کتابخوان ها هستند- جار می زند. چه در تقدیم نامه

 که کتاب را در کنار خواهر به هولدن تقدیم کرده و چه در متن که جا به جا

یاد آوری می کند .اما این جا هم بازی رندانه ای را با خواننده دارد.

کافی من وقتی از دلبستگی اش به عقاید یک دلقک حرف می زند می گوید

انگار  هانریش بل ، ناطور دشت  را گذاشته جلویش و قصد کرده یکی

بهترش را بنویسد .

اما در واقع نویسنده دارد با زیرکی   خودش را با هانریش بل هم سان

 می گیرد که البته این بار  او هر دوی آن  کتاب ها را جلویش گذاشته

 و قصد کرده یکی بهترش را بنویسد! و به همین دلیل با دفاع از تقلید

 عقاید یک دلقک ، در واقع از خودش دفاع می کند  :

" حالا نه این که چون از روی آن نوشته کتاب خوبی از آب در نیامده باشد!"

 

 نکته ی جالب دیگر این که به نظرم فرهاد جعفری  مهم ترین سوال ها ی

مقدر را پیشاپش در قصه اش جواب داده .  مثل تاثیر پذیرفتنش از این دو

کتاب، واقعی بودن شخصیت هاو... دیگر آن که رندانه به خواننده یاد می دهد

(القا می کند واژه ی بهتری نیست؟) که به کتابش و آدم هایش چه طور نگاه

 کند.چطور به شباهت داستان با کتاب هانریش بل و شباهت کافی من با

هولدن نگاه کند ، به بازی اسم ها و واقعیت ها .دائم یاد آوری می کند که بیا

وسط اما بازی را زیادی جدی نگیر!

 

این کتاب را شاید به دلایل شخصی دوست می داشتم که مهم ترینش

این بوده :

به نظر من بازی قشنگ ترین ، منعطف ترین و انسانی ترین و البته شجاعانه

ترین نوع فهم از جهان است  و من بازی را با همه ی سادگی، دشواری،

شکوه و سر شکستن هایش دوست می دارم.

 

پ .ن.

کاش نویسنده گرامی دست کتاب جانش را (حالاکه راه افتاده) رها

 می کرد و به جای  کشف این که کتاب ها چه طور پر فروش

می شوند، می رفت و می نشست قصه ی دیگری بنویسد. 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 17:47 |

 

پیش از این چیزی نوشته بودم  در باره ی شعورپنهان کلمه و توضیح

داده بودم که انگار زبان جدای از کاربرش برای کلمه ها ، معنا، تاریخ یا

دگرگونی شان تصمیم می گیرد، حتا بیشتر از این ،  بارها دیده ام  و 

 لابد دیده اید که زبان معنایی را به کاربر تحمیل می کند.

انگار کلمه ها هم را صدا می کنند و با هم معنایی را می سازند که

ممکن است دقیقا چیزی نباشد که گوینده می خواهد بگوید.

 حتا می تواند معنایی کاملا مخالف قصد گوینده  را پنهانی به مخاطب

برساند که گوینده گمانش را هم نمی برده است. نوعی بازی گوشی و

شیطنت در زبان هست  که انگار کلمه ها دور از چشم گوینده هم را صدا

می زنند ، سربه زیر و آرام کنار هم می نشینند و و انفجار خنده شان را

 زیر قیافه های جدی و محجوب پنهان می کنند.و منتظرند گوینده رویش

را برگرداند تا شلیک خنده شان هفت محله آن طرف تر برود!

 شاهد مثالش جمله ای که این روزها به درشت ترین خط روی در و

دیوار نوشته اند:" رزمایش امنیت و آرامش " ! شرط می بندم سازنده ی

این شعار قند توی دلش آب شده و از شدت احساس خلاقیت و ادبیت!

دو سه روزی از عرش پایین نمی آمده که با ساختن سجع رزمایش و

 آرامش چه شاهکاری از یک شعار آهنگین و با معنا ساخته، و کلمه ها

 آن طرفتر قاه قاه می خندیده اند و از زور خنده  پیچ و تاب  می خورده اند

  که  چطور هم را صدا زده اند ودور از چشم او چه معنایی را (با همه ی

 ارجاعات فرامتنی اش)به مخاطب می رسانند .چه معنایی!  

 

  

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 8:40 |

 

مادر بزرگم گفت : سر راه چند تا کدو مُلی بخر.

 مینا به  کلمه ی مُلی کلی خندید و پرسید یعنی چه؟

 در لهجه ی بیشتر مردم فارس به کدوی حلوایی یا کدو تنبل می گویند مُلی .

مل به معنای شراب است . حافظ می گوید :

 درحلقه ی گل و مل خوش خواند دوش بلبل/هات الصبوح کاسا یا ایها السکارا

یا سعدی در بوستان آورده :

بلای خمار است در عیش مل      سلحدار خار است با شاه گل  

 

 این کدو ها بیشتر به عنوان ظرف نگه دارنده ی شراب مورد استفاده قرار

می گرفته . نوعی تنگ شراب.  گوشت  داخل کدو را برای مصرف خوراک

 می تراشیده اند و خودش را جلوی آفتاب خشک می کرده اند. معمولا سر

 کدو  با یک  بند ظریف تزیینی به بدنه وصل می شده  واین تنگ در دار را برای

 نگه داری  مایعات بخصوص شراب  به کار می برده اند هنوز هم خشک کردن 

 و تنگ ساختن از کدو در خیلی از خانه ها رواج دارد و از آن به عنوان شیئ

تزیینی استفاده می شود.به هر حال این کاربرد به عنوان صفت شناسایی

برای این نوع کدو هنوز هم در زبان مانده است .

از طرف دیگر مُل در زبان مردم فارس، یزد و بخش هایی از لرستان  به معنی

"گردن" هم هست. که شاید از کدوی ملی که گردن باریک دارد گرفته شده

است . تشبیه گردن معشوق به گردن  بلند و باریک و بلوری تنگ شراب از

 تشبیه های رایج شعر فارسی هم هست .

 به هر حال کدو مُلی  یعنی کدوی شرابی . خیال می کنم اگر مادر بزرگم این

نوشته را می خواند ،خوردن کدو حلوایی را در خانه ممنوع می کرد یا دست کم

اسمش را می گذاشت  کدوی گل محمدی!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 11:36 |

 

 

 تعبیر" کاکل آویزان"  در زبان امروز بیشتر به معنای بی تکلیفی ، سر در گمی ،

 تعلیق و پا در هوا بودن به کار می رود. اما ریشه ی این تعبیر آن قدر ها

هم انتزاعی نیست.

کاکل آویزان کردن در تاریخ ما  نوعی شکنجه بوده ، مجرم را از موی سر آویزان

می کردند ، تا پوست سر کم کم کنده شود.

هر چند این تعبیر می تواند به مجاز جزء و کل( ذکر قسمتی از چیزی و اراده ی

 کل آن چیزمثل الحمد گفتن به سوره ی فاتحه الکتاب ) به معنای آویختن

 از سر یا دار زدن هم باشد. یعنی از آوردن موی پیشانی کل سر را اراده کرده باشند.

دار زدن، معمولا راه سریعی برای اعدام نبوده است ، بلکه طریقی بوده برای زجر کش

کردن مجرم و اغلب با شکنجه های بیشتری همراه بوده ، مثل پوست کندن از پاها ،

به مقراض بریدن و نمک پاشیدن و شمع آجین کردن قطع دست و پا بر خلاف هم

 و گاه به همراه زبان و بینی(نگاه کنید به حکایت بر دار کشیدن حلاج) ، شکستن

 مفاصل و.... . شکنجه ای که می توانست روز های متوالی تا مرگ مجرم،

در میدان شهر پیش چشم مردم ادامه داشته باشد.

 

رد این شکنجه را در متون کهنی مثل رساله ی پهلوی ارداویراف نامه هم

می شود دید، آن جا که ارداویراف ، موبد  زردشتی با نوشیدن شیره ی

گیاه آیینی هوم به جهان بعد از مرگ سفر می کند و دوزخیان و عذاب هایشان

را می بیند که در اکثرقریب به اتفاق آن ها آویزان بودن، جزء ثابت

 شکنجه های متنوع  است .

در معراج نامه های بعد از اسلام هم آویخته شدن از مو  در چاه ویل

 که انتها ندارد، از شکنجه های سخت دوزخ است.

 

 این حکایت تاریخ است اما ماجرا آن جا برای من جالب می شود که

می بینم از آن همه شکنجه های وحشتناک واقعی ، آن چه در ذهن و زبان

مردم باقی مانده نه پوست از سر و پا کندن است نه به مقراض بریدن

 

 گوشت و نمک پاشیدن و نه شمع آجین کردن( که همه را به چشم دیده

بوده اند). حتا خود دار زدن ، خود مرگ هم فراموش شده ، و عذابی

 که بیشتر از هر کدام این ها در ذهن و نگاه مردم دردناک بوده جایگزین

همه ی این ها شده: آویزان ماندن میان زمین و هوا ، تعلیق ، بلاتکلیفی .

واضح است که در گذر زمان وجه پر رنگ تر و مهم تر هر چیز، هر واقعه ،

 هر آدم ، به یاد می ماند و  وجوه کم اهمیت تر فراموش می شود.

و ببین این ملت همیشه آویخته میان زمین و آسمان چه رنجی کشیده

از این تعلیق و پا در هوایی که همه ی آن شکنجه ها را فراموش کرده است

 و

 این یکی را

 نه...

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 10:2 |

 

  

در زبان مردم جنوب و استان فارس تعبیر یا مثلی هست که اگر چه تحقیق مستندی

از آن وجود ندارد، اما می شود حدس زد که در زبان مردم مناطق دیگر ایران هم باشد.

 تعبیر "ترکمن برده" یا به شکل دیگر:" اسیر دست ترکمن".

این تعبیر  معمولا برای تشریح موقعیت زنی  گفته می شود که شوهر یا خانواده ی

 شوهر به او بسیار ستم می کنند.و او از هر نظر در سختی ، تنگنا و تحقیر قرار دارد.

" ترکمن برده " اوج شکنجه ای است که می شود برای یک زن تصور کرد .

از نظر فنون بلاغت این تعبیر مشبه به ای است که وجه شبه آن، یعنی

مورد ظلم بودن در سرزمینی بیگانه بدون هیچ راه چاره و امکان نجات را،

به شدید ترین وجه دارد و به این دلیل  مشبه ( هر زن شکنجه دیده و در شرایط دشوار ) به آن تشبیه می شود.

  جالب آن که  این تعبیر در باره ی مردان هر چند در موقعیتی  رنج آور باشند

به کار نمی رود.

 ماجرا در سطح زبانی آن جا برای من جالب می شود که می بینم

 ریشه های تاریخی این تعبیر بسیار دور تر و دیر تر از زمان و مکانی

 که این تعبیر را به شکل اصطلاحی روزمره می شنوم روی داده است.

در مرز های شمالی خراسان ، بیشتر از صد سال پیش!

 

در اواخر دوره ی قاجار در زمان حکومت آصف الدوله در خراسان که

 فقر و مالیات سنگین و خشک سالی و هجوم ترکمن ها به دهکده های

 مرزی چنان روزگار را به مردم تنگ کرده بود که دختر بچه های سه تا

دوازده ساله شان را به  ترکمن ها می فروختند تا مالیات حاکم را بدهند

 و در آن قحط سال بی باران برای بچه های دیگر غذا تهیه کنند.

بچه هایی که اگر نمی فروختند یا از گرسنگی می مردند یا ترکمن ها

 و افغان ها در شبیخون های هر روزه خود به بردگی می بردند یا خود سربازان

 ایرانی به جای مالیات می گرفتند و ارزان تر به ترکمن ها می فروختند.

 

این دخترکان بیشتر برای کار در میخانه ها ، رقص و روسپیگری و اگر

مناسب آن نبودند  خدمتکاری، برده می شدند.

می شود حدس زد که چقدر طول کشیده تا خبر، در ایران کند و کاهل

 عهد قاجار زبان به زبان بچرخد و به مردم فارس در جنوب برسد. اما

 درد و رنجی که مردم حتا در دور ترین جای ایران از شنیدن این ماجرا کشیده اند را، زخمش را، هنوز بعد

 از صد سال می شود در زبان دید .

ماجرا آن چنان تلخ و دردناک بوده که هنوز رنج  و شکنجه ی دختری عزیز با آن سنجیده

می شود. اسم دختران قوچانی ، سرنوشتشان ، ترس ها، ترانه ها و

گریه هایشان فراموش شده اند. کسی ، از میان بسیار مردمی که

تعبیر "ترکمن برده " را به کار می گیرند نه آن ها را می شناسد نه

حکایتشان را شنیده است. اما زبان ، آن را حفظ کرده . گویی منتظر

فرصتی مانده باشد تا  کسی دوباره رد این تعبیررا پی بگیرد و قصه را از نو بخواند

 و نگذارد مردم آن بچه ها را فراموش کنند.

خیال می کنم زبان این جا، نوعی وجدان فراتر از زمان است.

 ،  مثل مادری پیر که  یادگار کودک از دست رفته اش را هنوز نگه داشته ،

عروسکی کهنه، رشته مویی بافته ، چیزی که برای بچه های جوان تر

 فاقد معنا یا انگیزش احساسی است  اما مادر آن را جایی جلوی چشم

 می گذارد تا روزی بالاخره یکی از بچه ها بپرسد این چیست؟

 ومادر قصه اش را دوباره بگوید ....

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 8:44 |

 

 

 

چیزی شگفت آور و هیجان انگیز در زبان هست ، که من اسمش را گذاشته ام "شعور پنهان کلمه".

انگار زبان جدای از کاربرش برای کلمه ها ، معنا، تاریخ یا دگرگونی شان تصمیم می گیرد.

گاه معنایی اصلی کلمه ، اشاره و واقعه ای که متضمن به وجود آمدن تعبیر یا اصطلاحی

شده ،کاملا از بین رفته است اما زبان یه نوعی آن را بدون آگاهی کاربر

 – گویی با اراده ای مستقل -  حفظ کرده است(نمونه هایش را بعد از این خواهم آورد).

حتا بیشتر از این ،  بارها دیده ام  و لابد دیده اید که زبان معنایی را به کاربر تحمیل می کند.

انگار کلمه ها همدیگر را صدا می کنند و با هم معنایی را می سازند که ممکن است

دقیقا چیزی نباشد که گوینده می خواهد بگوید.

 

دکتر شفیعی کدکنی این خاصیت زبانی را در سطح آوایی  بر رسیده بود و نامش را 

 می گفت جادوی مجاورت. یعنی کلمه ها تحت تاثیر آوایی کلمه ی قبل از خود قرار می گیرند.

و این  خاصیت موجب یدایش معناهایی می شود که الزاما قصد گوینده نبوده است

و مثال می آورد از تذکره الاولیا که مثلا وقتی اسم شخص محمد واسع بوده

شیخ برای او صفت توانگر قانع  می آورد که با واسع سجع دارد و هماهنگ است و

اگر نامش مثلا محمد ثانی بود  عطار او را با صفت عاشق باقی و عارف فانی  توصیف می کرد.

جدای از این که واقعا به درجه ی فنا یا رتبه ی بقا رسیده باشد یا نه.

 در شعار های تبلیغاتی هم  صفات ، مشخصات  حتا برنامه های کاندیداها کاملا

تحت تاثیر نامشان تنظیم می شود . مثلا محسن آل طاها گشاینده ی راه ها!

 

اما آن چه من به آن شعور پنهان کلمه می گویم  از سطح آوایی بسیار فراتر

 می رود  و وارد حیطه ی معنا می شود. جاهایی کاملا مستقل عمل می کند.

چیزی را به کار بر، حتا، تحمیل می کند.

 

این شعور گاهی چنان معناهایی در سخن ایجاد می کند که گوینده ابدا به ساحت آن راه ندارد.

لابد بارها دیده اید شعری یا داستانی یا کلامی که معنایش بسیار بیشتر از فهم نویسنده 

 شاعر یا گوینده ی آن است.

 خیال می کنم این که شعر را به تابعه( جنی که شعر را به شاعر الهام می کند)

یا به الهه ی سخن نسبت می دادند نه به خود شاعر همین بوده . این که

می دیده اند خود او از درک کامل آن چه گفته عاجز است.

 

این مقدمه ای بود  برای روشن شدن موضوع .  دلم می خواست مصداق هایی از این

 شعور هیجان انگیز را بنویسم که محتاج این توضیح بود .

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 8:27 |