تبليغاتX
آدم و خدایانش


بعد مدت ها  دوباره دارم سوانح مي خوانم:


 ...هم بود كه عشق رخت بر گيرد و عاشق از خود و خلق و

معشوق خجل شود و در زوال عشق متاسف باشد.

و نيز بسيار بود كه عشق روي بپوشد  از زرق نمايش ...

كه او بوقلمون است و هر زمان رنگي ديگر برآورد.

گاه گويد رفتم.

اما

 رفته نباشد...

 

                                                                سوانح العشاق

                                                                  احمد غزالي

                                                                 نشر ثالث


زرق : حقه،‌شعبده

بوقلمون: پارچه اي كه در هر زمان از روز با تغيير نور  به رنگي متفاوت

  در  مي آمده است

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 15:36 |

به من بگو چه كسي قاتل است؟

پسركي كه در هيجان يك نزاع ، دوست نوجوانش را ، بي آن كه 

نقشه اي كشيده باشد،در يك لحظه ي خشم مي كشد.

  يا مادر ي كه روز به روز ،‌ هر روز براي كشتن  پسر انتظار مي كشد

و التماس هاي پسرك گريان  ترسيده از طناب دار، دلش را نرم

نمي كند؟

مادري كه چهار پايه را از زير پاي پسر مادري ديگر  مي كشد

و مردنش را  تماشا مي كند؟


يا قانوني كه از مادري غمگين، ‌قاتلي خون سرد مي سازد؟


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 6:51 |


پاييز بود؟ بايد كمي دير تر يوده باشد.الان كه عكس ها را نگاه مي كنم آن ها پليور پوشيده اند و من كاپشن  شلوار جين. كلاه بافتني صورتي سرم كرده ام -هنوز روسري نمي پوشيدم- و چتري هايم از زير كلاه آمده بيرون.

توي عكس پنج نفر هستند اما آن روز كه با هم رفتيم كوه بيشتر بودند. بيشترشان بچه هاي برق هنرستان آيت الله حق شناس بودند. همكلاسي هاي علي. تمام تابستان را رفته بودند كارگري روز مزد ساختمان،‌ و دستمزدشان را گذاشته بودند روي هم و  در يكي از روستاهاي دور "سيمكان"مدرسه ي دو اتاقه اي ساخته بودند و حالا  هر بار كه كاري مي گرفتند،‌ از كندن شالوده ي ساختمان يا تدريس خصوصي رياضي به بچه هاي تجديدي، مزدش را روي هم مي گذاشتند و  مي دادند دست علي كه مي رفت تهران و از بازار – كه ارزان تر بود -  دفتر و مداد مي خريد و پليور هاي گرم و چكمه ي پلاستيكي ساقه بلند و صابون و  وازلين،‌وازلين،‌وازلين . مي گفت  دست بچه ها از سوز سرما ترك مي خورد و قاچ قاچ مي شود و بعد منبع هزار مرض و تراخم چشم و...

دست هاي خودشان از آهك و سيمان قاچ قاچ بود.

 با معلم آن جا كه پنج پايه را توي يك كلاس درس مي داد، پشت اتاق ها،  توي يك ديگ بزرگ  آب گرم مي كردند و دست و صورت بچه ها را با  ليف و صابون مي شستند و با وازلين چرب مي كردند.

 مريضي بين بچه ها كمتر شده بود.

 از خودشان چيزي نداشتند. فقط چند دست لباس. ‌بقيه را برده بودند براي

بچه هاي همان جا.‌ لباس ها،‌كفش ها و توپ فوتبال و هرچيزي كه داشتند.

با همين تعريف ها راضي شدم كتاب هايم – كه به جانم چسبيده بود – و  تمام وسايل آزمايشگاه و ميكروسكوپ عزيزم را بدهم كه ببرند براي آن بچه ها" كه به عمرشان جز كتاب هاي درسي ،‌كتاب نديده اند" و آن ها گفتند كه از آن به بعد مرا هم  مثل يكي از اعضاي گروه با خودشان مي برند كوه.

رفتيم " غار ورا" جايي كه چهار فصل سال از سقفش مثل باران آب مي ريزد و  پر از بوته هاي تنباكوي كوهي است كه اگر بخواهي عسل كوهي بخوري  دودش بهترين راه گيج كردن زنبورهاست.

توي راه دست جمعي سرود مي خواندند:

 پاييز آمد پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/ از تراوش باران/ می‌گريزد....

 من سرود را بلد نبودم. دلم مي خواست با آن ها بخوانم. معلمشان، آقاي پرهام كه جوان بود و  بيشتر دوست تا معلم  ، نشست روي يك تخته سنگ و از توي كوله اش يك بسته بيسكوييت پتي بور بيرون آورد. بيسكوييت ها را بين بچه ها تقسيم كرد و ب عدپشت  لفاف سفيد بيسكوييت، شعر  ترانه  را خيلي خوانا، برايم نوشت. هزار بار آن سرود را خوانديم. صدايمان توي كوه

مي پيچيد:

 ره‌پيمای/ قله‌ها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ می‌نوردم..

شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسان‌ها را/ در نوردم...

 

 

همه شان را يادم نيست. اما كرامت الله پذيرش ،‌ كه گربه اش، خپل ، را به من بخشيد. الان در قطعه ي اول مزار شهدا است يعني اوايل جنگ . علي توي قطعه ي چهارم است. شلمچه ي كربلاي پنج. احمد پرهام معلمشان همان وقت ها اعدام شد. بچه بودم. نمي فهميدم فدايي بود يا چيز ديگري . ..

 

...دانشجو كه بودم همين  ترانه را باهم كلاسي ها ،‌ مي خوانديم  و صدايمان  در كلك چال  مي پيچيد. گشت كوه تذكر داد كه  ساكت باشيم. و توضيح داد از ظاهرمان بر مي آيد بچه مسلمانيم و در شان ما نيست سرود خلقي ها را بخوانيم و از اين ها گذشته مزاحم مردم مي شويم.

كوه زياد رفته ام. اين ترانه را هم  زياد خوانده ام.

 تنها.

 به زمزمه.

 هر پاييز.

 و يادم هست كه اين ترانه را بار اول با بهترين مردان جهان خواندم.

 وقتي تنها كودكي بودم

و

مي توانستم همه ي داراييم را در مقابل يك روز هم راه آن­ها بودن ، ببخشم.

 

...

 

 

پاييز آمد پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/

از تراوش باران/ می‌گريزد

 

خورشيد از غم/ با تمام غرورش/ پشت ابر سياهی/ عاشقانه به گريه/ می‌نشيند

 

من با قلبی/ به سپيدی روز/ می‌روم به گلستان/ همجو عطر اقاقی/


لابلای درختان/ می‌نشينم

 

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری/ می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا

 

ره‌پيمای/ قله‌ها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ می‌نوردم

 

دركوهستان/ يا كوير تشنه/ يا كه در جنگل‌ها/ رهنوردی شاد و/ پر اميدم

 

شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسان‌ها را/ در نوردم

 

شعر هستی/ بودن و كوشيدن/ رفتن و پيوستن/ از كژی بگسستن/


جان فدا كردن در/ راه خلق است

 

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا.

 

پ.ن1

 يادم هست ترانه بند ديگري هم داشت:  در آن سحر/ سينه ي يارانم/

شد نثار گلوله/ من به جا ماندم/ زان شهيدان...

 

 

پ.ن 2

لينك ترانه را از وبلاگ آق بهمن گرفته ام. به خاطر ترانه ازش ممنونم و به خاطر نوشته هايش در اين چند ماه.

 

پ.ن3

ظاهرا سيستم لينك بلاگفا غير فعال است. آدرس براي شنيدن ترانه اين جاست:

http://www.4shared.com/file/137883333/f642575c/Payiz_Amad_-___.htm

 وبلاگ  آق بهمن هم  كه در بخش پيوند ها همين كنار.

تا وقتي لينك دوباره راه بيفتد.

 

 
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:26 |


فنجان ها، رنگ شيري شفافي داشتند با غنچه هاي

گل بهي  ظريف وخوشرنگ  و لبه هاي خيلي نازك با

سايه ي كم رنگ طلايي_ سبز و چين خوردگي كم و

لطيف .انگار كن چين خوردن گلبرگ هاي شكوفه ي سيب.

من هيچ وقت عاشق  چيني هاي زيباي سبك ويكتوريايي

نبوده ام ،‌به نظرم اين جور ظرف ها بيشتر مال زندگي هاي

اشرافي قرن هجدهمي است با مبل هاي رويه اطلسي و

لباس هاي تور بلند چين دار و باغ هاي نيمه روشن

انگليسي . شبيه به نقاشي هاي خوش بخت و

خوش حال از زندگي رويايي اشراف.

سخت است آدمي با شلوار جين و پليور گشاد كه وقت كار

  سبو سبو چاي مي خورد بتواند حق چنين فنجان ها يي

را ادا كند . اما آن فنجان ها ،‌زير نور چراغ هاي ويترين

جوري قشنگ بودند كه انگار الهامي از جهان ديگري.

و ديدم دلم مي خواهد يك بار هم كه شده توي آن ها چاي

بخورم. رفتم داخل.

فروشنده جعبه را با احتياط جلو آورد و يكي را داد دستم.

ظريف تر ، ‌نازك تر و سبك تر از آن چيزي بود كه انتظار

داشتم. چيزي بود شبيه  خيال.

فروشنده ذوق زده  فنجان را گرفت جلوي چراغ  تا ببينم 

چه طور نور از آن عبور مي كند و توضيح داد : اصلا با آدم

حرف مي زنند اين ظرف ها وتوضيح داد علت اين همه

شفافيت و نازكي و سبكي اين است كه اين فنجان

ها حتا يك ذره خاك چيني  ندارند و تماما از پودر استخوان

ساخته شده اند...

به سختي خودم را كنترل كردم كه فنجان از دستم پرت

نشود. راستش كلي طول كشيده تا  با  تصور اين كه خاك

ما گل كوزه گران خواهد شد كنار بيايم و به اين كه فنجان

عزيز سفالي ام خاك نگاري و دسته ي آبي فيروزه ايش،

دستي بر گردن ياري بوده است ،عادت كنم  .

اما تصوراين كه حتا امان نمي دهند كه آدم سر فرصت خاك

شود و همان تازه تازه آسيابش مي كنند و باهاش نه سبو

و پيمانه ،‌كه كاسه آبگوشت و شيريني خوري و فنجان

چاي مي سازند ، حكايت ديگري است.

  فروشنده توضيح داد كه ماده ي اوليه ي اين ظروف، پودر

استخوان شتر و گاو است  و احتمالا  هنوز از آدميزاد براي

ساختن ظرف و ظروف استفاده نمي كنند.

 بي فايده بود،خيام كار خودش را پيش از اين كرده بود .

از همه ي اين ها گذشته، تصور اين كه هر بار چاي

مي خوري فنجان به حرف بيايد و نصيحتت كند، تصور

  عجيبي بود:

لب بر لب  كوزه  بردم از غايت  آز 

 تا  زو  پرسم  واسطه ي عمر دراز

لب بر لب من نهاد و مي گفت اين راز

 مي خور كه بدين جهان نمي آيي باز!


از مغازه آمدم بيرون.


/*]]-->

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 15:21 |
 

 غوغاييان شوارع و چهار سوق گرفته بودند.

يكي از آن ميان خنجر بر گلوي مجنون نهاد: فاروق فاضل تر يا صديق؟

گفت: ليلي نيكو تر .

و

رها شد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 10:16 |

 

سي چهل تايي بودند . ريخته بودشان روي هم توي قفس

آهني كثيف كه نصفش توي سايه بود و نصفش توي آفتاب

  ساعت دو ي عصر ، بعضي هاشان هنوز داشتند پر پر

مي زدند و خودشان را مي كوبيدند به ميله هاي قفس كه

لابد زير آفتاب داغ شده بود و لابد پاهاي نرم و نازك شان را

مي سوزاند. آن ها كه زير بودند ديگر ناي بال زدن نداشتند.

زير وزن ديگران  آرام مي مردند.

پياده رو خلوت بود. ايستاده بودم و نگاه مي كردم و سعي

مي كردم بفهمم اين همه گنجشك له شده به چه كارش

مي آيد كه گفت : هزار تومن!‌ در راه خدا آزادشان كنيد

وگرنه مي ميرند.

توي سرم چيزي آتش گرفت. چيزي دست هايم را جلو

مي برد كه يقه ي مردك را بگيرم و پرتش كنم وسط خيابان.

حالي بود كه مطمئن بودم مي توانم به حد مرگ بزنمش و

وادارم كه قفل زرد كهنه را با دندان هايش بشكند. حالم نه

فقط از مردك زشت رو، كه از همه ي آن ها كه نگاهش

مي كردند ،‌همه ي آن ها كه اين همه گنجشك له شده ي

بي گناه در حال مرگ را مي ديدند و مي توانستند راهشان

را بكشند و بروند به هم مي خورد. به قصد دعوا رفتم جلو،

سرش را چرخاند به سمتم و خنديد. اميد توي صورتش بود.

يخ كردم. چه مي گفتم به اين مردك بدبخت افيوني كه قتل

گرماي تابستان  خودش را مچاله كرده بود توي يك كف

دست سايه ي كنار خيابان و گرسنگي محض توي صورتش

بود؟ مشتم را باز كردم. آن قدر فشار داده بودم كه

ناخن هام فرو رفته بود توي گوشت كف دست.

به جاي هركار ديگري گفتم: چند؟


سه روز است كه هزار گنجشك له شده توي سرم پر پر

مي زنند. از خودم بيشتر از مردك معتاد ،‌بيشتر از آدم هاي

خيابان ،‌بيشتر از باز جو ها ، شكنجه گر ها اعتراف گير ها

بدم مي آيد.

نزدمش. حتا يك سيلي به گوشش نزدم. يك داد سرش

نكشيدم . قفس را از چنگش در نياوردم، ‌وا نداشتم

آدم هاي خيابان بريزند سرش و قفل را بشكنند.

ترسم را زير دلسوزيم پنهان كردم.

ترسيدم دهان دريده جوابم بدهد ترسيدم كاسب هاي

محل بعد از اين با دست مرا نشان هم بدهندكه :

"اين جور نگاهش نكن ،‌آن روز سليطه بازيي  در آورد كه

نگو! "

ترسيدم  و ترسم را با دورويي ودروغ و زشتي زير دلسوزي

پنهان كردم. هم چنان كه او بي رحمي اش را زير بدبختي

چندش آورش پنهان كرده بود. ترسيدم چون زود تر از راه

رفتن يادم داده اند از زن سليطه و ديوار شكسته دوري

كنم. قبل از حرف زدن يادم داده اند حرفم را صد بار

بچرخانم توي دهانم تا مطمئن شوم  به هيچ جاي عالم بر

نمي خورد. كه يادم داده اند از كنار آدم خورها آرام رد شوم

و مواظب باشم پرم به پرشان نگيرد تا اين سر بي ارزش به

درد نخور مدت بيشتري روي گردن نازك كوفتي بماند  ولابد

بتوانم آن قدر عمر كنم كه فلج شدن دست و پايم را از

شدت پيري با لذت تماشا كنم  وبه خودم  افتخار

كنم كه سر سالم به گوربرده ام.


تف!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 14:17 |

گيرم نمايش كمدي خانوادگي را دوست نداشته باشيد،‌

مثل من، يا چندان هلاك سياه بازي ونمايش هاي سنتي

نباشيد،‌مثل من،  اما سياه بازي قولنج را از دست ندهيد.

مي گويم چرا.



اين آخرين سياه بازي واقعي است كه خواهيد ديد .

سعدي افشار آخرين باز مانده ي سياه هاي تند زبان و

متلك گويي است كه ساليان سال مردم را خندانده اند و

با تكه پراني هاي تند وتيزشان به حاكمان زور گو دل مردم

را خنك كرده اند. گيرم كه ديگر صدايش را به زور بلندگوي

يقه اي به شما برساند و از رقص پر پيچ و تاب و خنده آور

سياه ،‌حركات تخفيف يافته ي پير مرد رنجوري باقي مانده

باشد كه سعي مي كند درد پا و آرتروز مزمنش را

زيرسياهي غليظ صورت پنهان كند.

سياه نمايش قولنج ديگر توان صحنه گرداني ندارد اما همين

كه "هست " همين كه نفس آن سياه تاريخي را‌زنده نگه

داشته خوب است.سياهي  كه نماد مردم بود، با اين تفاوت

كه قلندر و يك لا قبا بود و چيزي براي از دست دادن

نداشت كه زبانش را كوتاه كند و بترساندش .


از همه ي اين ها مهم تر آن كه بلد بود چطور حرف بزند كه

ارباب هم چنان كه تا في هم خالدونش مي سوزد بخندد و

هيچ رقم نتواند جلوي خنديدنش را بگيرد.

همين بود كه با هر حضور سياه پير مريض احوال مردم

برايش كف مي زدند . نه براي چيزي كه آن شب سر صحنه

مي گفت و مي كرد ،‌ براي چيزي كه بود. براي همه ي

حرف ها كه در طول همه ي سال ها زده بود و همه ي

سياه ها زده بودند.

مردم آشكارا لذت مي بردند چون لا بلاي شوخي هاي

تكراري و  خنك جنسي كه  جزء  سبك شناسي اين

نمايش هاست، كنار رقص هاي اغراق شده ي خنده دار،

بازي گران به هر بهانه، آستين بالا مي زدند  تا نوار سبزي

را كه به دست بسته بودند ديده شود و به هر بهانه دست

هايشان را با دو انگشت افراشته به شكل هفت بالا

مي بردند و ارباب هي تهديدشان مي كرد كه زنگ مي زند

بيايند اين اغتشاش گر هاي سطل آشغال آتش زن  را

بگيرند ببرند آن جا كه عرب نيزه اش هم بيفتد زهره ترك

مي شود برود برش دارد!


سعدي افشار آخر نمايش كمي حرف زد. آمد جلوي سن و

گفت :"من وقتي توي اين لباسم،‌نه اين كه فقط مال شما

باشم،‌خود شما هستم". و توي نمايش مدام از فلك لا

كردار گلايه مي كرد كه نان را گران كردي ،‌خانه را گران

كردي، اين طرف رفتيم ما را زدي،‌آن طرف رفتيم ما

را زدي! و هي تف مي كرد به صورت ارباب !

 

سه شب به پايان نمايش و پايان سياه بازي واقعي ايراني

باقي مانده و ‌سالن سنگلج هنوز جاي قشنگي است و

خوراكي هاي كافه تاترش  حرف ندارد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 10:42 |


 

               سه شنبه پايتخت جهان بود سال ها....

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 2:8 |

 

گردن بند ي  كه شكل پروانه بود _هست _ را در مي آوردم و لباس پسرانه مي پوشيدم

اما به جاي فوتبال بازي كردن با پسر هاي كوچه مي رفتم شيشه گري ميرزا عبدالله

قرابه ساز بلكه مرا به شاگردي قبول كند!

 محو چرخاندن خمير نرم شيشه مي شدم كه مثل آتش مذاب  از ميله هاي بلند

تو خالي آويزان مي شد و مي چرخيد و  وقتي ميرزا يا شاگردش توي لوله مي دميدند

مثل آدامس باد كنكي باد مي كرد و مثل حبا ب صابون نازك مي شد .

عمه عادله، خواهر ميزا عبدالله توي حياط حاشيه ي سايه دار ديوار مي نشست و

با برگ هاي خيس كرده ي  نخل براي قرابه ها ي نازك  غلاف حصيري مي بافت.

فصل  ليمو و غوره اگر نبود يا اگر بهار گذشته بود و عرقگيران تمام شده بود،‌

سر ميرزا عبدالله خلوت مي شد و  دوباره يادش مي آمد كه قول داده برايم

آبدزدك دوقلوي تو در تو درست كند كه توي هركدامش يك رنگ جوهر باشد.

 روي يكي از طاقچه ها ي گچي كارگاه يك رديف شيشه هاي بلوري كوچك  شبيه

آبدزدك هاي بچگانه بود، درهايشان ابريشم پيچي داشت كه كار دست عمه عادله

بود با بند بافته اي كه در را به گردن ظريف تنگ وصل مي كرد. اندازه ي تنگ ها فرق

مي كرد، كمي كوچك تر ، كمي بزرگ تر.  يكي را كه ابريشم پيچي سبز داشت

مي خواستم  ميرزا عبدالله  به جايش  برايم يك آبدزدك رنگي ديگر آورد و گفت :

همين را ببر و بازي كن. هنوز براي تو زود است اشك دان بخري!

شب مادر بزرگم  توضيح داد كه هركس آرزوي بزرگي داشته باشد بايداشك ها ي

زيادي بريزد. آن قدر كه يك اشك دان پر شود. فقط آن وقت است كه آرزويش بر

آورده خواهد شد.


آ‌رزوي بزرگي داشته ام، دارم.

آي ميرزا عبدالله! يعني همه ي گريه هاي من در اين سال ها

به اندازه اي كه يكي از اشك دان ها ي ترا پر كند نبوده است؟

 

 
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 13:18 |



  " وعده" 


آزادی  جان!

با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده

در حالي كه  سر و رويت  از آب دهان رهگذران آلوده است

لنگ لنگان گام بر می‌‌داري

اما سرت سلامت باشد

روزی کفش به پا خواهی‌ داشت و شاید هم

­ _کسی‌ چه میداند_

جوراب!

آزادی 

روزی تو نیز کلاه گرم خواهی‌ داشت

با لبه‌های بلند كه گوش هايت يخ نكند

آن روز تو در راه‌ها از بادها و طوفان‌ها نخواهي ترسيد

و مردم دیگر

به دریغ وتحقير در برابرت سر تکان نخواهند داد

حتا

_ كسي چه مي داند؟_

شايد ترا به خانهٔ خود راه دهند 

و اطعام کنند.

                                                   

                                                       هاینریش هاینه شاعر آلمانی‌ قرن ۱۹.



+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 9:40 |

 

پرده­ ي نخست

 

عكسش را نشانشان دادم. گفتند ديده­ اندش . گفتند وقتي همه از

شهر بيرون آمده­ اند او مانده تاراه دشمن را ببندد. گفتند تير خورده بوده

از كمر. راه نمي­ توانسته برود. گفتند اگرمي­ توانست هم نمي­ آمد. 

گفته بوده من پسر جهان پهلوان ايرانم ، شرم از پدر را چه كنم كه زنده

باشم و دشمن به خاك من آمده باشد؟


رستم ،‌پدرش! تن سرخ  سهراب را برايم بياور!

 

پرده­ ي دويم

عكسش را نشانشان دادم. مي­ شناختندش. گفتند در رماديه

ديده­ اندش ،‌در زندان بغداد ،‌درموصل. گفتند به خاكش شك نكرد.

گفتند به رستم،‌به پدر ناسزا نگفت كه جهان پهلوان ايران بود.

نشانه­ ي سرزمين. گفتند ايستاد. سر خم نكرد و آن­ها،‌دشمنان،

آتشش زدند.


رستم، پدرش! خاكستر سهرابم را برايم بياور.

 

پرده­ ي آخر

عكسش را نشانشان دادم. ديده بودنش .در همين شهر،

اما من گمش كرده ­ام رستم.اين بار نه در مرزهاي دور، نه در سرزمين

دشمن، ‌در خانه  گمش كرده­ ام رستم. سهراب بامن بود.

ما كنار هم بوديم . كنار برادرها و برادر زاده­ هايمان. در خيابان ­هاي

همين شهر.

پيدايش كن.


 رستم. پدرش!  سهرابم را برايم بياور!


...

 

اين سهراب من است روي دست­هاي تو؟ اين سهراب من است خونين؟

سهراب من كه اين باربه مرزهاي دور نرفته بود. در سرزمين دشمن نبود.

كجا پيدايش كرده­ اي؟

توانست ترا ببيند؟ بشناسد؟  توانست از  آرزويش براي تو حرف بزند؟

بگويد  كه آرزوي بزرگش اين است كه دست­هاي ترا بگيرد و سرزميني

بسازد  كه روشنايي جهان و فخر توباشد؟

 من اين زخم ها نمي شناسم. من هزار سال است كه سهراب

مي­ زايم و تن جوان بي جان خاك مي­ كنم كه قرباني اين سرزمين

شده است. من زخم تيغ تاتار و مغول مي­ شناسم . كبودي زهر، زخم

شمشير، رد گلوله و تاول. اين زخم­ها به چشمم آشنا نيست. كجا

پيدايش كرده اي رستم؟

 چرا رو بر مي­ گرداني؟‌چرا دست پنهان مي­ كني؟

اين خنجر، اين خنجر كه تا دسته خونين است­، ‌اين جاي خالي نگين،

اين همان خنجر ياقوت نشان تو نيست كه نگينش بر بازو بند سهراب

نشسته است؟

آه! رستم ! پدرش! سهراب مرا اين بار نه دشمن. كه تو كشته اي!


افسوس.


/*]]-->
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 10:53 |

  گفته بودم اسفنديار  گردنه ايست كه همه ي ما سر انجام روزي بايد از آن بگذريم.

گردنه اي كه  بايد دست هايت را به بند اسفند يار ،نماينده ي دين و دولت بسپاري  و يا

چون رستم آزادگي را انتخاب كني و همراهش به ناگزير درد را .

آرش حجازي مي توانست حرف نزند. كافي بود سكوت كند . چشم هايش را نه خيلي

طولاني ،‌براي چند لحظه حتا ببندد و رويش را چند دقيقه بر گرداند. آن وقت هنوز

صاحب انتشارات كاروان بود  و كتاب هايش اجازه ي چاپ مي گرفت و  ترجمه هايش

به چاپ هاي چندم مي رسيد.

آرش حجازي مي توانست دست هايش را در سكوت جلو بياورد و منتظر شود تا

اسفند يار رويين تن ، نماينده ي دين و دولت دست هايش را در بند كند و پياده و

تسليم به پيشگاه شاه برد. و از آن پس امن و آرام و مطمئن روزگار به خوشي

بگذراند.

مي توانست حتا خوش دل باشد كه در پناه  امنيت اين تسليم مي تواند براي

سال ها كار هاي بزرگ كند و هم چنان بر پيشاني نشرش بنويسد: انسان ، آگاهي ،

آزادي.

اما حرف زد. شمرده، دقيق، منصفانه و  بي اغراق .

اما ترس توي چشم هايش بود. اين ترس براي من چقدر مقدس است  زيرا مي ديدم

كه او مي داند بهاي حرف زدنش را خواهد پرداخت. مي داند هر كلمه اش كبريت زدن به

انتشارات كاروان است ،كارش و بيشتر از آن حاصل زحمتي چند ساله.

ترس توي چشم هايش بود. و اين ترس چقدر براي من محترم بود زيرا مي ديدم كه او

مي داند خودش و خانواده اش،‌ آينده و امنيتش بهاي اين تسليم نشدن ،‌بهاي اين

آزادگي است.

آرش حجازي از اين امتحان سخت و ناگزير گذشت .بدون بند بر دست هايش.


گردنه ي اسفنديار هنوز پيش روي ماست.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 0:23 |
 

دیشب ساعت ده، زنی تنها  در کوچه ی ما فریاد می زد که خداوند بزرگ تر از سیاست است.

 تنها و با صدای خراشیده.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 10:54 |
 

گریه نمی کنم.

گریه غم آدم را سبک می کند.

چشمم را نمی بندم.رویم را بر نمی گردانم. نمی روم سرم را با نوشتن ،نقاشی یا بافتن رومیزی گرم

 کنم تا بلکه این روز ها تمام شوند.

کاری نمی کنم که روزگارم راحت تر بگذرد.

کاری نمی کنم حواسم پرت شود از بار خرد کننده ای که روی شانه هایم مانده ، از تاج خاری که تا مغزم

 فرو رفته .خون پیشانی ام را پاک نمی کنم.حواسم به سوزش زخم هایم هست تاروزی که بتوانم این بار

 را زمین بگذارم.به تمامی.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 2:48 |
 

 

دست مزن! چشم، ببستم دو دست          راه مرو! چشم، دو پایم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن                   نطق مکن! چشم، ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن            خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم                  ليك محال است كه من خر شوم!

 

من البته نمی دانم سید اشرف الدین گیلانی این شعر را  بعد از مشروطه گفته  یا بعد از به توپ

بستن مجلس یا وقت دیگری ، یا آن وقت ها رسم بوده که نظر کسی را در باره ی چیزی بپرسند یا نه 

 اما مطمئنم که چیزی آن  سید خوش اخلاق را بد جور جوشی کرده بوده ، بد جور.

                                                                

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 11:36 |

 

ديشب بعد مناظره، تلفنم از زنگ نمي افتاد.شريك اضطراب و هيجان دوستانم بودم از

شهر هاي مختلف حتا آن ها كه زماني ،‌جايي با هم كار كرده بوديم و مدت ها ازشان

خبر نداشتم .

اما اين وسط يك چيز جالب بود، اين كه ميرزا علي اكبر خان دهخدا هم خودش را قاطي

ماجرا كرده بود . انگار نشسته باشد توي دفتر روزنامه ي صور اسرافيل و چاي ديشلمه ي

آخر شبش را بخورد و شعر تازه اش را داغا داغ براي ميرزا جهانگير خان بخواند:

 

  ...  مردود خدا رانده ي هر بنده آكبلاي                 از دلقك معروف نماينده آكبلاي

با شوخي و با مسخره و خنده آكبلاي               نز مرده گذشتي تو نه از زنده آكبلاي

                                هستي تو چه يك پهلو يك دنده آكبلاي!

از گرسنگي مرد رعيت به جهنم                     ور نيست در اين قوم معيت به جهنم

ترياك بريد عرق حميت به جهنم                     خوش باش تو با مطرب و سازنده آكبلاي   

                               هستي تو چه يك پهلو يك دنده آكبلاي !  ...

شعرش اما ناتمام ماند چون میرزا جهانگیر خان از خود حضرت حافظ غزل تازه داشت که همان

بعد مناظره فرستاده بود برای چاپ:

مانگوییم بد و میل به ناحق نکنیم                   جامه ی کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم                        سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید              گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم!

...

خلاصه دیدم ظاهرا از این مناظره ها زیاد به یاد دارد این خاک قدیمی  که باز هم

می تواند دستش را روی زخمی که هنوز خون چکان است فشار دهد و بخندد...

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 12:45 |

 

جلوي پارك ملت جوانكاني ايستاده بودند با شال­ها، ‌مچ بند­ها يا انگشتر

 بزرگ سبز و عكس­هاي مير حسين موسوي را با چنان اصرار و اعتقادي

تعارف مي­كردند كه نمي­توانستي رد كني . يكي­شان داشت به مرد ميان

سالي( لابد در جواب سوالي كه من نشنيده بودم)  توضيح مي­داد كه مير

حسين را تا سه هفته پييش نمي­شناخته و با پدرش مشورت كرده و

فيلم تبليغاتي­اش را ديده و حالا مطمئن است كه او تنها راه نجات مردم

ايران است. مردم دورش جمع شده بودند و توضيح او تبديل به سخنراني

پر هيجاني شد كه شنوندگان زياد داشت. شور و شيفتگي­اش  برايم

آشنا بود. چهار سال پيش همين شور و سرسپردگي را در ميتينگ

دانشجويي در صورت و صداي جوانكاني ديده بودم كه احمدي نژاد را

تجسم عدالت خواهي مردمان فرودستي مي­ديدند كه روشنفكران دوران

اصلاحات به هيچشان گرفته بودند. چهار سال پيش­تر هم همين هيجان،

جان خيلي از ما را گرم كرده بود كه خاتمي را  راهي براي رسيدن به

رفرمي بي­خشونت و نرم  مي­دانستيم و حاضر بوديم براي به قدرت

رسيدنش حتا كتك بخوريم. من چهار سال­هاي زيادي را به ياد دارم و

شور­ها و شيفتگي­هاي بسياري را كه به سرعت به پشيماني و ريشخند

تبديل شده است.

من حافظه­ي زخمي درد ناكي دارم.

اين نوسان تند و شديد از خاتمي به احمدي نژاد و دوباره بر عكس از

كجاست؟ (پيداست كه منظورم از  اين دو ، اشاره به جرياني است كه به

آن منسوبند  و تنها به شعارهاي تبليغاتي­شان اشاره دارم. چيزي كه

مردم را جلب كرده­است.)

اين رفت و برگشت دائم اگر درست نگاه كنيم حكايت حالا نيست. قصه ي

تاريخي ماست كه پي در پي  تكرار مي شود(به دوران مشروطه نگاه كن

و ماجرا هاي بعد آن. به دوران پهلوي­ها و انقلاب) به همه ي افراط­ها كه

تفريطي دو چندان در پي داشته است.

يك بار به خاتمي دلگرم شديم و بعد،  شد آن چه شد. حالا نوبت مير

حسين است . حتا اگر از اين به سلامت بگذريم، من نگران موج بعدي­ام. 

 نگران چهار سال­هاي بعد. نگران اين رفت و برگشت تمام نشدني. كه

اسمش را گذاشته اند حركت در مدار صفر.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 8:16 |

                                                                                                   لیلی که چراغ دلبران بود

                                                                                                   رنج خود و گنج دیگران بود

                                                    

 نظامی گفت: دیگه وقتشه  لیلی جان.  حاضری؟

لیلی گفت:دوباره؟ هشتصد ساله هی من از عشق مجنون

 می­میرم و مجنون از غصه­ی من.

-: خوب مردم همین رو می­خوان.

- : نه گمونم. نمی­بینی تماشاچی­ها هی دارن کمتر می­شن؟

بذار یه جور دیگه تمومش کنیم.

-: حرفی ندارم . پیشنهادت چیه؟

-: خوب مثلا بعد از یه تعلیق حسابی پدرم بالاخره  از مجنون

خوشش بیاد و موافقت کنه. یه هپی­اند خانوادگی خوب!

-:  کجای این که گفتی شییه اسطوره­ی  عشق ابدی بود؟

 این جا که بالیوود نیست بچه.

-:  باشه. با هم فرار کنیم.

-: واویلا! فکر نکردی مجوزمون رو لغو می­کنن  که بد آموزی داره؟

-: منظور بدی نداشتم. پس خودم با ابن سلام حرف بزنم . بگم

آقای محترم من کس دیگه­ای رو...

-: باریکلا دیگه چیا یاد گرفتی؟ نمی­گن هی رمان خوند  فیلم دید

 هوایی شد؟ نمی­گن حیای زن چی شد؟ غیرت مرد کجا رفت؟

.-: باشه خوب  مهرم حلال جونم آزاد. از ابن سلام طلاق بگیرم.

 -: حواست هست چی می­گی؟ این که شد  سست کردن بنیان

 خانواده.

-: پس از اصل بی­خیال عشق و مجنون.  فراموشش کنم . بشینم

سر خونه زندگیم و  یک عمر با خوبی و خوشی...

-: تکلیف مردم چی می­شه اون وقت؟ این همه ترانه،  قصه ، ضرب

 المثل... تکلیف دنیا چی می­شه ؟  باید یه چیزی توش ثابت باشه

یا نه؟ باید یه چیزی باشه که هر وقت بخوایش همون جا باشه که

بود؟ که گیرم نداشته باشیش. اما بدونی که هست؟

 

لیلی چیزی نگفت. طبق عادت گردنش را کمی به سمت شانه­ی

راست کج کرد و از لای پلک­های نیم باز  حکیم نظامی را نگاه کرد.

 از همان حالت­ها که نمی­دانی هم­الان می­خندد یا می­زند زیر

گریه .

-: پس حد اقل بگو صحنه رو یه جارو بزنن. خاک خالیه.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 16:44 |

 

من می­ترسم. من به­طور دائم می­ترسم.

من از ابتدا یاد گرفته بودم که نترسم. من برای شجاع بودن تربیت شده بودم 

 و هم زمان برای دوست داشتن.

به من گفته شده بود شجاعت عشق است.

اما این تنها تکه­ای از حقیقت بود.زیرا کسی که دوست می­دارد دائم می­ترسد.

کسی که دوست می­دارد به طور دائم از آزردن کسان یا خراب کردن چیزهایی

که دوست دارد می­ترسد.

آن قدر که می­ترسد حرف بزند .

می­ترسد کاری کند.

 می­ترسد بلند شود و برود.

 می­ترسد حتا انگشتش را تکان دهد

من از آدم­ها یا چیزهای بزرگ ، از آدم­ها یا چیزهای دشوار خشمگین یا قوی

نمی­ترسم.

من از کودکان می­ترسم. از دوستانم و خانواده­ام.

و خیال می­کنم برای نترسیدن باید باورم بشود که کودکان، کسان و چیزهایی

که دوست می­دارم آن قدرها هم شکستنی نیستند.

برای نترسیدن خیال می­کنم باید کمتر دوست داشت و بیستر اعتماد کرد.

 باید از آزردن تا این اندازه نترسید زیرا آزردگی، زمان که می­گذرد، کمتر و

کمرنگ­تر می­شود اما ترس هی بیشتر می­شود ،

انبوه­تر می­شود

 تا سرانجام

 جهان را ازتردید و سکوت پر کند.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:29 |

 

اتاق را مرتب می کردم. سی دی "دایره زنگی" از لای کتاب"

بنویسیم" مینا افتاد بیرون. گفتم: جای سی دی این جاست؟

 گفت : نه خب .ولی قایم کرده بودم شما نبینی. گفتم :چرا؟

گفت: آخه بد آموزی داره! گفتم: بد آموزی داره اون وقت من نباید

ببینم؟ گفت:خب اگه شما ببینی می¬فهمی بد آموزی داره بعد

 نمی ذاری من ببینم!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:8 |

 

سال­ها پیش، شاملو در یک سخنرانی جنجالی گفته بود ملت ما

حافظه­ی تاریخی ندارد. این حرف پس لرزه­هایی داشت، یکی­اش

سر کلاس ادبیات معاصرما که بحث داغ دکتر محمد ترابی و یکی از

همکلاسی­ها کشید به فحش­های آب نکشیده­ی ایران باستانی و

حواله دادن صندلی­های تاشوی ارج به طرف هم (درست بعد ازآن

ماجرا صندلی­های چوبی آوردند و پیچ کردند به زمین که دیگرهیچ

رقم نمی­شد آن را به سمت کسی پرت کرد وبه ناچار دعواهای

سیاسی – ادبی  دانشکده­ی ما باهیجان کمتر و فقط با استفاده از

انواع مهارت­های زبانی برگزار می­شد.) استاد می­گفت حق با

 شاملو است و شما سواد ندارید و کم دیده­اید و کم خوانده اید و

نمی­فهمید که صد سال است داریم خودمان را رفتار­ها و آرمان­ها و

 قهرمان­هایمان را دوره می کنیم و آخرسرهم  همان بلاهای

باستانی را سرشان می­آوریم و سرمان می­آورند و بازهم ازسرنو.

آن دوست می­­گفت شاملو شکر زیادی خورده و پیرشده وهوا برش

 داشته وهیچ چیز، مطلقا هیچ چیز به اواین اجازه را نمی­دهد که

به نژاد ایرانی توهین کند وحافظه نداشتن و تکرار کردن تاریخ  به

خودی خود نوعی فحش ناموسی است و بای نحو کان درحکم

محاربه با تاریخ پرافتخاروملت ایران.

ما هم  دست جمعی برایش هورا کشیدیم.

 

 آن روز هر دو به یک اندازه کتک خوردند و آخرش هم معلوممان

نشد زور دست کدامشان بیشتر بود. بعد هم  دکترترابی، با ساطت

ریس دانشکده، دانشجو را بخشید و هیچ کس پی­اش را نگرفت تا

تکلیف حافظه تاریخی ما را روشن کند. کمی بعد شاملو هم مرد و

کل پرونده مختومه به خیر شد و تا باد چنین بادا.

 

 حالا انتخابات که می شود، در و دیوار را نگاه می­کنم و و با دیدن

این همه سیاست­مدار خوش چهره­ی فتوژنیک  قند توی دلم آب

می­شود وشعارهای پر و پیمانشان را که می­خوانم می­بینم همه­ی

آرزو­هایم را شماره کرده­اند تا به نوبت برآورده کنند و به خودم

می گویم دیگر مرگ می­خواهی برو گیلان.

 

گاهی عکس­ها  به چشمم آشنا می­آیند انگار جایی دیده

باشمشان البته شاید با روتوش کمتر. شاید روزگاری خسروانی

 بوده اند صلاح مملکت خویش دانسته و کارها کرده و حکم­ها

رانده،  یا لحنشان را شنیده باشم که چیز­های دیگری می­گفتند

 که لابد جاهایی مکتوب است و قابل دسترس. اما من حواس جمع

و حوصله­ی حسابی یا سر به راه و دل همراهی ندارم که بروم و

بگردم و پیدا کنم. شاید از اصل این منجیان خوش چهره را با این

همه حرف­های دلنشین، با کسان دیگر عوضی گرفته­ام البته آن­ها

نه این قدر خوش­چهره بودند نه این همه خوش سخن ، پس حتما

اشتباه می­کنم.  البته درست هم  یادم نمی­آید.

 آدمیزاد شیر خام خورده است دیگر.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:37 |
 

 

 

   زهرا راست می­گفت،

 

                      مرا قصه­ی پهلوان تک افتاده بس!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 10:1 |

اولین جلسه­ی کلاس بود. با لیقه و دوات نو و کاغذ­های نازک گلاسه نشسته

بودم منتظر که سرمشق بگیرم. پانزده ساله بودم یا کمی کمتر و می­ترسیدم

 اگر نستعلیق بلد نباشم تا دم مرگ آدم نشوم.

نشسته بودم روی صندلی کهنه­ی لهستانی که دور تا دور کلاس چیده بودند و

 بیشتر به کار کافه می­آمد . بعدها فهمیدم ساختمان از اصل کافه بوده با باغی

 پر از نارنجهای پیر .  تابستان­ها صندلی می­چیده­اند دور میزهای گرد زیر

درخت­های بزرگ که نارنج هایش تا زمستان روی شاخه می مانده وشیرین

 می شده و لابد بالای سر مشتری­ها مثل چراغ  می­درخشیده است.

غروب­ها دختر پسرهای تازه عقد کرده یا پیرمردها و بچه دبیرستانی­ها با

کیف و کتاب فنون و صنایع شان می نشسته­اند آن جا و فالوده می­خورده­اند

 و نمی­دانم چه­طورآن ساختمان با نارنج­ها و صندلی­هایش می شود انجمن

خوش­نویسان .

نوبتم شد. نشستم کنارش . پرسید اسمت چیه ؟گفتم مژگان .

 دفترم را گرفت .تخته ی کتابت روی میز بود اما دفترم را گذاشت روی

زانویش و مسطر را طراز کرد و به کاغذ فشار داد:

  با مداد خط کرسی نکش . هر کاری کنی  گرده­ی ذغال پخش می شه

روی کاغذت.

 قلم توی دستش بود اما باز توی شیشه­ی گرد دهانه گشاد روی میز که انگار

تنگ ماهی بود، دنبال قلم گشت. یکی دیگر برداشت قشنگ نگاهش کرد و بعد

 آرام فشار داد توی دوات مسی کنده کاری شده­اش. چند بار. بعد نوک قلم را

زد روی بند اول شست دست چپش که جوری سیاه بود که انگار جوهر به

خوردش رفته باشد:

 اگه می ترسی دستت سیا بشه  کرباس آب ندیده بذار بغل دستت اما به نظر

 من فقط پوست خود آدم جوهر رو اندازه می­کنه.

سر سطر یک نقطه گذاشت :

 تا پهنای قلم بیاد دستت .

ننوشت ادب آداب دارد . ننوشت ادب آموزگر آدمی جویی.

 نوشت: مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد   صدکشته­ی دل زنده که بریکدگرافتاد

گفت :نترس، غین از الف سخت تر نیست یا از صاد و ها هوز، نمی خواد

حفظ کنی الف سه نقطه، ب پنج نقطه ، به قلمت نگاه کن . چیزی بنویس

 که دوستش داری . کم کم دستت بلد می­شه کجا بکشه کجا خم شه.

 برو. تمرین کن. خط هم زیاد ببین.

 

دستم ، کناره ی انگشت سبابه و بند اول شست همیشه جوهری بود.

اما تا آخر یاد نگرفتم که دنباله­ی میم چهار نقطه­ و نیم است و دهانه­ی

نون سه نقطه­ی سه ربع قلم. دستم بلد نشد . خیال می­کردم میم غم

خمیده و کوتاه است مچاله شده، نمی­شد که صاف و کشیده باشد انگار

نوشته باشی هم. قاف فراق و قاف عشق هرچه می­کردم اندازه نمی­شد .

وقتی می­نوشتم  رقص مرا بنگر چنین ، هذا جنون العاشقین، کلمه­ها روی

 خط کرسی نمی ماندند .

 اول­ها  غلط می­گرفت ودوباره می­نوشت و توضیح می­داد. بعد ترها قلمش

 را می­زد توی جوهر قرمز و روی تمرین­هام خط می­کشید.

 خط زیاد می دیدم. می­گفتم: نستعلیق حس نداره. ابزاره، وسیله اس،

به کار کتابت می­آد، من که نساخ نیستم .

 می­گفت: نستعلیق صبوری می­خواد آدم طاغی خطاط نمی­شه.  وقتتت رو

هدر نده.

 من هم چنان وقتم را هدر می دادم.

بهار، صندلی­ها را می­بردند توی حیاط. تخته پوستش را می­انداخت لبه­ی

سنگی حوض که گرد بود و آبش  همیشه تمیز بود و رنگ کادکبود داشت.

 تنگ ماهی پراز قلمش دم دست بود. دفترهایمان را می­گذاشت روی زانویش

 و تمرین­ها را تصحیح می­کرد و سرمشق می­داد.کلیات سعدی همیشه

همان جا بود اما ندیدم که بازش کند. شعر بسیار می­دانست.

 جنگ بود مرکب چینی نداشتیم . یک شیشه­ی کوچک مرکب قهوه­ای رنگ

 برایم آورد و یادم داد چطور جوهررا با شکربجوشانم ومرکب بسازم. یادم داد

 قطع قلم چه­طور بزنم که بیضی صاد با یک حرکت نوشته شود.

شکسته­های  مشعشعی را اول باراو نشانم داد. نتوانستم روی صندلی بند

شوم بی هوا بلند شدم و کاغذ­هام ریخت روی زمین. گفت: تو دنبال این

هستی.

راست می گفت شکسته­های مشعشعی عالمی داشت. کلمه­ها توی کاغذ

 جان داشتند، ذات معنی بودند. خیال می­کردم خواندن هم که ندانی می­فهمی

 چه نوشته.هیجانم را دید وبه رو نیاورد. اشتیاقم را محل نمی گذاشت.

حاضر نشد شکسته یادم بدهد. تعصبی داشت :

   قلمت که رام شد هرچی خواستی بنویس.

قلمم رام نشد. نشد که هر چه می­خواستم بنویسم. نشد ، بلد نبودم که

یک بار بگویمش چقدر شبیه خط هایش بود صبور آرام و امن. این اواخر لرزش

 دست داشت خط نمی نوشت اما شنیده بودم که تاریخ خوشنویسی

می نویسد نمی دانم چاپ شد یا با مرگش نیمه تمام ماند . یکی از قلم هایش

 را دیروز وقتی وسایلم را جا به جا می کردم دیدم.

:با حواس جمع نگا کن. این دزفولی اصله، رنگ سوخته­اش مال خودشه نه که

 با پوست پیاز جوشونده باشنش. محکم ، بی گره . ده سال قلمه. بروبا

حوصله بتراش بعدم  بیار ببینم .هوشت رو بده به کارت. خرابش نکنی­ها!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 17:50 |

 

صورتش را بالا گرفته بود.

 لای پلک هایش ، آن قدر که به کسی تنه نزند یا پایش به چاله ای

فرو نرود ، باز بود.

باد لای چنار ها بود.

ابر می تابید.

لبخند روی لبهایش می رفت و می آمد.

چه قدر پیدا بود که از کلاس بیرون زده.

چه قدر پیدا بود که ورقه اش را ، آن قدر که معلم بس اش باشد، نوشته

و گریخته، خودش را پرت کرده توی خیابان و حالا پشت پلک هایش دوباره

دارد با خرسندی بچه ها را به یاد می آورد و معلم را و سوال ها را که پشت

سرش جا مانده بودند.

سورمه ای لباسش قاطی پاییز شده بود.

 دسته ی کوتاه کیف سیاهش را ، چنان که دست دوستی، تاب می داد

و از سرخوشی شیب خیابان پایین می رفت .

 باران توی هوا ایستاده بود

 و

صورتش را

نرم

 می لیسید.....

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 7:34 |

 

نوشته بودم   " به نظرمن بازی شجاعانه ترین و شاد ترین و منعطف ترین

نوع فهم از جهان است"  

 کسی پرسی:" شجاعانه و منعطف چرا؟"

 این که نوشتم همه ی چیزی که می خواستم بگویم نبود اما همین قدرش

را شد که بنویسم:

 

گفتم شجاعانه  چون خیال  می کنم  فهم تاریخی و آبا و اجدادی ما

از جهان ، جدی  گرفتن همه چیز است. به فلسفه ما ن نگاه کن . و به

فهممان از دین . و کدام آدمی است که از کنار گذاشتن این قرائت قدیمی،

آشنا  و تایید شده، نترسد؟ کدام آدم است که نترسد از این که  باور کند

 همه چیز ، حتا  رنجهای باشکوه  و درد های حماسی ، و از آن بیشتر

شادمانی های اندکی که می خواهیم شکوهمند و آسمانی اش بینیم ،

 همه نوعی بازی اند . کوتاه،  موقت که اعتبارشان  را از اهمیتی می گیرند

 که ما برایشان قائلیم ، همان قدر باشکوه اند که آتش بازی مراسم افتتاحیه

 ای  که ما برایشان راه انداخته ایم . سخت است باور کنی که همه ی دردی

که می کشی از زمین خوردن توی زمین فوتبال است. حتا اگر گردنت بشکند

 و تمام عمر روی تخت بخوابی ، باز  توی زمین فوتبال زمین خورده ای نه

 جای دیگر! و آن بازی فوتبال می تواند مسابقه ی محله ی خانی آباد و

قلعه مرغی باشد یا جام جهانی . (می بینی ؟ رنجش واقعی است و هم

اندازه، فقط حواشی اش فرق می کند.). واقعا چه کسی جرات دارد

جهان را این طور ببیند؟

 

 این که گفتم البته با معنای آن آیه که :"ما هیچ چیز را بی هوده و بازیچه

نیافریدیم " کاملا فرق دارد. منظورم از بازی اصلا  چیزی بی معنا یا بی اهمیت

نیست . فقط  این که بازی همیشه معنا ها و منظور های دیگری دارد که زیر

فرم بازی پنهان اند.مثلا یاد گرفتن چیزی ، کار گروهی، کمک کردن ،

قوی شدن ، پیدا کردن ، حدس زدن، یا حتا فقط خندیدن، شادمانی با هم

بودن.... اما در تمام این احوال باید یادت باشد که داری بازی می کنی .

فقط بازی. با همه ی قواعدش. جر نزدن. آسیب نرساندن .تقلب نکردن....

 یادت باشد که بازی می کنی تا پیدا کنی کشف کنی حدس بزنی، بزنی،

بزنی  حتا اگر به جواب نرسی. بدوی دستت را بزنی  به درخت و برگردی.

بدوی بی آن که قرار باشد به جایی برسی. پیدا کنی که دوباره پنهان شود

و تو باز بگردی و در این گشتن چیز ها را دوباره نگاه کنی دور و برشان را

کناره ها و پشتشان را... که بخندی که با همازی هایت دوست تر شوی.

 که تشنه شوی و اب بخوری و بگویی چقدر چسبید! که عرق کنی و بگویی

کاش باد می آمد.

 

گفتم منعطف. توی بازی باید بلد باشی مرتب  جایت را عوض کنی، چابکی ات

 را نگه داری، بدوی ،هماهنگ باشی  . باید بلد باشی که بازی ها کی تمام

 می شوند و تو بروی سراغ یک بازی تازه تر باید بلد باشی که همبازی هایت

 را انتخاب کنی یا اگر نتوانستی، ان قدر و انعطاف داشته باشی  که با ز هم

بازی را پیش ببری  و کاری کنی که به همه خوش بگذرد. اگر برنده شدی

 یادت باشد فقط یک بازی بود و اگر باختی باز هم یادت بماند ....

  این ها جرات می خواهد.

خندیدن شجاعانه ترین کار عالم است.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 10:9 |
 

یک لیوان بزرگ  چای بهار نارنج

اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا !

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 8:53 |

 

بنا بود بمیرم انگار . زنده ماندم. گوسفند قربانی را از کنارم کشان کشان بردند.

آن بلاهت مشهور گوسفندان ،آن تسلیم گیج و کودن در چشم هایش نبود.

  پا پس می کشید .سر می تافت و نمی رفت.  همه چیز در سکوت

می گذشت .وقاری داشت این تن ندادن و سکوت. پشت کردم و راه

افتادم. پله ی دوم بودم ، صدا کرد. برگشتم. قصاب طناب دور گردنش

 را می کشید و او سرچرخانده بود و نگاهم می کرد. نگاهش  روشن و

آگاه بود.به خودم گفتم : " می داند"

دلم می خواست بمیرم.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 8:4 |

 

چشم ها باز بودند . نمی توانست ببنددشان.

 چشم ها پلک نداشتند. موریانه ها جویده بودندشان؟

 پلکی نبود تا چشم ها را بپوشاند .  از عذاب دیدن خلاص نمی شد.

نه می توانست بمیرد نه چشم فرو بندد. امیدی نبود.

 حتا  کرم ها و موریانه ها مردمک هایش را نخواهند خورد ،

بس که این چشم ها تلخ اند،

تلخ اند و تا ابد باز خواهند بود.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 18:36 |
 

جوان بودم

و خیال می کردم

دست های تو

برای ادامه ی روز

کافی خواهد بود...

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 19:32 |

 

قدش بلند بود. ایستاده ندیده بودمش اما می دانستم بلند است.

 

 نشسته بود جلوی خانه شان روی پله و خودش را آرام به جلو و عقب

 

  تاب می داد، انگار همیشه آن جا نشسته باشد و تن باریک و بلندش را

 

 تاب داده باشد .

 

 سنش را نمی دانستم. بچگی اش را می شد توی صورتش دید ، پیری اش راهم .

 

 من از مدرسه بر می گشتم با روپوش آبی و مقنعه ی سفید.

 

و او بزرگ بود . می خندید. خنده اش قشنگ بود. صورتش خیس اشک بود

 

 می دانستم که همیشه ، هر وقت از پیچ کوچه دیده امش می خندیده و

 

صورتش خیس بوده . خط باریک سرخی  از پلک پایین تا چانه را اشک مدام،

 

 سوزانده بود. انگار بار اول بود که  رفتم نزدیک.روشن تر خندید اما حس

 

 می کردم این واکنش ربط چندانی به من ندارد. کمی کنار رفت .روی پله

 

جا باز شد به قدر نشستن یک نفر. اما من روبه رویش  روی زمین نشستم .

 

 پاهایش برهنه بود. خون بین انگشت هایش خشک شده بود.

 

مچ پایش را به طناب پلاستیکی زبری بسته بودند به قفل در.

 

طناب گوشت مچ پا یش را جویده بود. قلبم فشرده می شد .

 

پس این بود!  که نمی ایستاد که چشم هایش خشک نمی شد.

 

دست کردم توی جیب روپوش مدرسه ام.

 

توی دستم یک سیب کوچک گلاب بود و یک چسب زخم کهنه.

 

هر دو را پرت کردم روی زمین . گریه می کردم و می دویدم.

 

هیچ وقت حتا در بیداری آن همه  تلخ ، تهی دست نبوده ام.  

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 0:9 |
 

خدایا !

فرج الله سلحشور را با جمیع انبیا و اولیا و شهدا و صدیقین

 محشور بفرما

تا خودشان مستقیما سزایش را بگذارند کف دستش.

                                                                آمین

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 12:31 |
 

 

 این روز ها خیلی ها را دیدم که می خواستند از آدمیت بدانند. 

 مجله ی شهروند امروز همین شماره پرونده ی خوبی در باره ی او داشت و

اگر کسی بیشتر می خواست آخرین شماره ی کلک جشن نامه ی آدمیت بود به مناسبت

 هفتاد سالگي  اش ، كه در واقع تنها مرجع  موجود درباره ی آثار و زندگي سياسي و پژوهشي

 آدميت است. ظاهرا شماره ی آینده ی بخارا  هم ویژه نامه ی او خواهد بود.

 کسروی ،آدمیت و جعفریان نوشته ی احسان عبده ی تبریزی را هم ببینید .

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 15:48 |
 

خبر در گذشت فریدون آدمیت در رسانه های رسمی با سکوت همراه بود. خیلی ها ا زاین بابت متاسف

یا خشمگین بودند.  اما به گمان من ،اگر تاسفی باشد از انزوای آدم هاست وقتی که زنده اند.وقتی هنوز

 می توانند حرف بزنند . چیزی را عوض کنند. وقتی هنوز می توانند حاصل بدهند . جدای از همه ی

دوستی های مفرط و دشمنی های افراطی، هیچ کس انکار نمی کند که آدمیت نه اهل مرید بازی بود نه

اهل نان به نرخ روز خوردن و این صفت آزادگان است .

و جهان بیش از مسلمانانی چون ما به آزادگان نیازمند است. 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 13:22 |
 

دره پر از درخت های وحشی بادام بود. چشمه ای کوچک ، کم آب  اما

دائمی .باد  خنک فروردین، بچه ها از درخت بالا می رفتند مرد ها کباب 

می پختند زن ها توی دشت بابونه می چیدند و جوانها ویلچر مادر بزرگ

را مثل تخته روان ملکه های مصری روی دوش بالا و پایین می بردند و

مادر بزرگم می خندید . مینا گفت : کاشکی من حلزون بودم.

گفتم چرا؟

گفت:خونمونو می ذاشتم رو کولم می آوردم اینجا!

یاد شعر شفیعی افتادم: ای کاش آدمی وطنش را...

کلی با هم حرف زدیم در باره ی لاک پشت ها ، جوجه تیغی ها

مارمولک ها یی که دوستان من بودند ...(ظاهرا من در باره ی حلزون

بودن چیز های زیادی می دانستم!)

نه، حلزون بودن هم بیفایده بود . می شد خانه را کول گرفت و رفت

هرکجا که خواست اما  خیابان ها یی که در آن با دوستانت

راه رفته ای، فنجان ها یی که در آن با آن ها  چای خورده ای ،

 درخت ها یی که زیرشان نشسته ای و با کسی حافظ

خوانده ای ،جا می مانند.

بی فایده است ،

حلزون بودن هم بی فایده است ...

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 17:44 |

 

  آدم فراموش كاري هستم . بعضي چيزها يادم مي رود  يادم

 

   مي رود سلام ، حتما ، هستم ، مي مانم ، و... فقط كلمه اند و

 

   مي توانند هيچ معنايي نداشته باشند.

 

   دوستاني دارم كه هر از گاه ، به يادم مي آورند.

 

                                                             شكر.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 15:16 |
 

دیلماج برنده ی جشنواره ی شهید غنی پور شد و لوح تقدیر رمان متفاوت را

گرفت چاپ دومش الان در بازار است. خیلی ها برایش نقد نوشتند و بنیاد

 فارابی امتیازش را برای ساخت فیلم خریده است. این ها مرا بسیار

خوش حال می کند . نه تنها به این دلیل که شاهد شکل گرفتن

ادم ها یش ، اتفاق هایش بوده ام. نه تنها به این دلیل که میرزا شفیعایش

 را می شناسم و دوست می دارم . بیشتر به این دلیل که دیلماج کتاب

نجیب و دردمندی است . از درد  ویترین   جلب مشتری نمی سازد ، "درد"

 نمی فروشد.  همین است که دیده شدنش خوش دلم می کند .

دیلماج  همیشه مرا یاد نیما می اندازد :

 دستها می سایم

تا دری بگشایم 

 به عبث می پایم

 که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

به سرم می شکند...

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:48 |
 

 

گاهي با بچه ها شاهنامه مي خوانيم. از آخر . از نامه ي رستم فرخزاد كه به نظر من يكي از

 زيبا ترين تراژدي هاي جهان است ـ و هميشه دلم مي خواهد چيزي در باره اش بنويسم

 و فرصتش نمي شود ــ  امروز  اين جا دور خواني شاهنامه ديدم كه حالم را كلي خوش كرد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 14:35 |
 

 

 سرد بود. چندتا شقایق کشیدم روی برف ها. گرم شد.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 12:53 |
 

 

 دوست من

   چه کسی می تواند بگوید "تمام شد "

                                                و

                                          راست گفته باشد؟    

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 23:46 |
 

 

     یاد بعضی نفرات

    یاد بعضی نفرات

    یاد بعضی نفرات

                           روشنم می دارد

                           قدرتم می بخشد

      یاد بعضی نفرات

                             

                                رزق روحم شده است....

  

  ممنون که از من سراغی گرفتید..

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 13:53 |

  

نيلوفر را حتا اگر به وقت نكاشته باشي، اگر هر روز خيال كني تا غروب خشك مي شود و تمام، و با اين همه نه از آب دادنش كم بگذاري نه از سايه و آفتابش، اگر هر روز برگ هاي تنك و كم رنگش را كه پراست از  لكه هاي سفيد و چيز هاي دل به هم زني مثل تار عنكبوت، با آب بشويي و باز فردا از نو، بالاخره خوب  مي شود .سبزي درخشان برگ هايش هوش از سرت مي برد و يك روز صبح مي بيني سه تا غنچه ي كوچك دارد.

 گفته بودم كاشتن گل يك رابطه ي دو طرفه است ؟

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 12:44 |

 کاکتوس

چند روزی نبودم. خانم همسایه به گلدان ها رسیده بود اما یادش رفته بودبه کاکتوس کوچکی که روی میز گذاشته بودم آب بدهد.

اول نفهمیدم.اصلا پیدا نبود که دارد خشک می شود. چندین روز بود که آب نخورده بود و انگارنه انگار.

کاکتوس(گل؟) گیاه عجیبی است،باید خیلی بشناسیش ، خیلی نگاهش کرده باشی که بفهمی وقتی کمی کج میشود،وقتی دستت را می گذاری روی تیغ هایش و کمی فشار می دهی و تیغ ها فرو میرود ،(گل؟) گیاه نرم شده و بی جان است یعنی آب ندارد، دارد از تشنگی

 می میرد . وقتی رنگش می زند به خاکستری یعنی خاکش پوک شده و ریشه هایش جایی بند نیست.

من هیچ وقت ازکاکنوس خوشم نمی آمد . همیشه فکر می کردم چرا باید کسی  از میان همه ی گل های عالم با آن همه رنگ و بو و نقش های مدهوش کننده ، یک توده ی سبز پر از خار را در خانه  اش نگه دارد؟

 گل داشتن، یک رابطه ی دو طرفه است.تو دانه را می کاری آب و آفتابش را اندازه می کنی ، و او جوانه می زند قد می کشد . تو عصر ها ، زوال آفتاب ، شاخه هایش را هرس می کنی ، علف های هرزش را می کنی روی برگ هاش آب می پاشی ، او غنچه ی تازه را پشت برگی پنهان

 می کند تا تو پیدایش کنی . حالت خوب می شود ، خستگی ات در

 می رود.

اما نمی شود روی کاکتوس آب پاشید . با ید خیلی با احتیاط جوری که آب روی (برگ ها)؟ خار هایش نریزد ، خاکش را خیس کرد . از برق قطره های آب روی برگ ها خبری نیست ، از بوی خاک آب زده هم. اگر بلد نباشی یا هوس کنی  کمی بیش از اندازه آبش بدهی ، برگ هاش کپک می زند ، جا به جا، له می شود و می گندد. کاکتوس  گلدانی طاقت آفتاب را هم حتا ندارد. آفتاب پژمرده اش می کند و تو باید خیلی بشناسیش ، خیلی نگاهش کرده باشی که بفهمی زیر این خارهای محکم تیز، چه تن آسیب پذیری پنهان شده است .

و باید فهمت را از آسیب پذیر بودنش پنهان کنی. اگر شاخه اش شکست قط باید رهایش کنی ، از آن مراقبت های راضی کننده از بستن و گذاشتن قیم برای شاخه ی زخمی خبری نیست . باید بگذاریش توی سایه ، شاخه ی شکسته را هم باید بگذاری روی خاک خشک شنی تا ریشه بزند .گیرم که هر روز با دلواپسی نگاهش کنی که بهترشده یا نه ؟

 

به کاکتوس کوچک روی میزآب دادم و گذاشتمش پشت پنجره که نور بیشتری دارد اما آفتاب گیر نیست. حالش حالا بهتر است . کلی بزرگتر شده چند تایی هم جوانه دارد. می گویند کاکتوس، گیرم دیر، گل

 می دهد .گلی که قشنگی اش ،بویش(یا کم یاب بودنش؟) همه چیز را از یاد آدم می برد.

 

 

 اگرراست باشد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 14:4 |
  

 سفر آفرينش. سفر شمال.

 

فرشته ها گفتند:مي خواهي كسي را خلق كني كه در زمين فساد كند و خون

بريزد؟

خداوند خدا با لحن جلالي فرمود: من مي دانم آن چه را كه شما نمي دانيد.

يكي از فرشته ها وحشت زده گفت :خون ريختن سرش را بخورد، مي خواهي كسي

 را بيافريني كه در جنگل آشغال بريزد و رود خانه را پر از شيشه نوشابه و كيسه

زباله و لنگه دمپايي كند؟

خداوند خدا از آفرينش دست كشيد واين روز ششم بود.

همه نفس راحتي كشيدند .

بي فايده بود.

خداوندخدا  بالاخره آدم را آفريد.و اين روز هفتم بود.

حيف!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 15:31 |

 

 

 

نیلوفر را باید به وقتش کاشت،نیمه ی اسفند یا اوایل فروردین. نیلوفرم را به وقتش نکاشتم اما زود جوانه زد و قد کشید درست وسط قتل گرمای تابستان. نه می شد بیاورمش داخل که سایه بود و خنک تر بود اما آفتاب نداشت، نه می شد بگذارمش همان جا زیر شلاق کش آفتاب. گلدان ها را جا به جا کردم که سایه  روشن شود و تیزی خورشید  کمی کمتر، خوب شد .

شاخه ها بلند شده بودند و بلا تکلیف . دور چیزی باید بپیچد پیچک ، دوستی خانه ی ما بود ، وقتی رفت نیلوفر مرتب و قشنگ از دیوار بالا رفته بود، اول خوشحال شدم اما جلو تر که رفتم دیدم با چسب نواری ساقه و برگ ها را چسبانده به دیوار. همه ی چسب ها را تند تند کندم . دلم نمی خواست زورکی به چیزی بچسبد. پیچک دوباره بلاتکلیف و شلخته ، آویزان زمین و هوا ماند .

دوستم گفت : نیلوفر که عقلش نمی رسد تو باید ببندیش به چیزی. نبستم . اما راست می گفت سر شاخه ها داشتند زرد می شدند.

نیلوفرم بالاخره پیچید دورنرده ها ، نرده هاِِی آهنی داغ .شاخه ی دیگرش هم تکیه کرده به گلدان کناری، شاخه ی سومی هم هنوز بلاتکلیف است.

نیلو فرم حالا چند شاخه دارد فاصله ی برگ هاش کمتر شده اما پر شده ازلکه های ریز سفید. روی برگ هاش ، حتا روی جوان ترین برگ هاش چیزهای دل به هم زنی مثل تار عنکبوت هست که می گویند به خاطر گرماست، .کاریش نمی شود کرد ،باید صبر کنی تا پاییز که هوا کمی خنک تر شود.

 گل کوچک قشنگ مریض احوالی است این نیلوفر نابهنگام .

راست گفته اند ، نیلوفر را باید به وقتش کاشت نیمه های اسفند یا اوایل فروردین.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 15:56 |