تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 
 

جوان بودم

و خیال می کردم

دست های تو

برای ادامه ی روز

کافی خواهد بود...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:32  توسط مرجان فولادوند  | 
 

خدایا !

فرج الله سلحشور را با جمیع انبیا و اولیا و شهدا و صدیقین

 محشور بفرما

تا خودشان مستقیما سزایش را بگذارند کف دستش.

                                                                آمین

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:31  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

 این روز ها خیلی ها را دیدم که می خواستند از آدمیت بدانند. 

 مجله ی شهروند امروز همین شماره پرونده ی خوبی در باره ی او داشت و

اگر کسی بیشتر می خواست آخرین شماره ی کلک جشن نامه ی آدمیت بود به مناسبت

 هفتاد سالگي  اش ، كه در واقع تنها مرجع  موجود درباره ی آثار و زندگي سياسي و پژوهشي

 آدميت است. ظاهرا شماره ی آینده ی بخارا  هم ویژه نامه ی او خواهد بود.

 کسروی ،آدمیت و جعفریان نوشته ی احسان عبده ی تبریزی را هم ببینید .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:48  توسط مرجان فولادوند  | 
 

خبر در گذشت فریدون آدمیت در رسانه های رسمی با سکوت همراه بود. خیلی ها ا زاین بابت متاسف

یا خشمگین بودند.  اما به گمان من ،اگر تاسفی باشد از انزوای آدم هاست وقتی که زنده اند.وقتی هنوز

 می توانند حرف بزنند . چیزی را عوض کنند. وقتی هنوز می توانند حاصل بدهند . جدای از همه ی

دوستی های مفرط و دشمنی های افراطی، هیچ کس انکار نمی کند که آدمیت نه اهل مرید بازی بود نه

اهل نان به نرخ روز خوردن و این صفت آزادگان است .

و جهان بیش از مسلمانانی چون ما به آزادگان نیازمند است. 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:22  توسط مرجان فولادوند  | 
 

دره پر از درخت های وحشی بادام بود. چشمه ای کوچک ، کم آب  اما

دائمی .باد  خنک فروردین، بچه ها از درخت بالا می رفتند مرد ها کباب 

می پختند زن ها توی دشت بابونه می چیدند و جوانها ویلچر مادر بزرگ

را مثل تخته روان ملکه های مصری روی دوش بالا و پایین می بردند و

مادر بزرگم می خندید . مینا گفت : کاشکی من حلزون بودم.

گفتم چرا؟

گفت:خونمونو می ذاشتم رو کولم می آوردم اینجا!

یاد شعر شفیعی افتادم: ای کاش آدمی وطنش را...

کلی با هم حرف زدیم در باره ی لاک پشت ها ، جوجه تیغی ها

مارمولک ها یی که دوستان من بودند ...(ظاهرا من در باره ی حلزون

بودن چیز های زیادی می دانستم!)

نه، حلزون بودن هم بیفایده بود . می شد خانه را کول گرفت و رفت

هرکجا که خواست اما  خیابان ها یی که در آن با دوستانت

راه رفته ای، فنجان ها یی که در آن با آن ها  چای خورده ای ،

 درخت ها یی که زیرشان نشسته ای و با کسی حافظ

خوانده ای ،جا می مانند.

بی فایده است ،

حلزون بودن هم بی فایده است ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:44  توسط مرجان فولادوند  | 

 

  آدم فراموش كاري هستم . بعضي چيزها يادم مي رود  يادم

 

   مي رود سلام ، حتما ، هستم ، مي مانم ، و... فقط كلمه اند و

 

   مي توانند هيچ معنايي نداشته باشند.

 

   دوستاني دارم كه هر از گاه ، به يادم مي آورند.

 

                                                             شكر.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:16  توسط مرجان فولادوند  | 
 

دیلماج برنده ی جشنواره ی شهید غنی پور شد و لوح تقدیر رمان متفاوت را

گرفت چاپ دومش الان در بازار است. خیلی ها برایش نقد نوشتند و بنیاد

 فارابی امتیازش را برای ساخت فیلم خریده است. این ها مرا بسیار

خوش حال می کند . نه تنها به این دلیل که شاهد شکل گرفتن

ادم ها یش ، اتفاق هایش بوده ام. نه تنها به این دلیل که میرزا شفیعایش

 را می شناسم و دوست می دارم . بیشتر به این دلیل که دیلماج کتاب

نجیب و دردمندی است . از درد  ویترین   جلب مشتری نمی سازد ، "درد"

 نمی فروشد.  همین است که دیده شدنش خوش دلم می کند .

دیلماج  همیشه مرا یاد نیما می اندازد :

 دستها می سایم

تا دری بگشایم 

 به عبث می پایم

 که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

به سرم می شکند...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:48  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

گاهي با بچه ها شاهنامه مي خوانيم. از آخر . از نامه ي رستم فرخزاد كه به نظر من يكي از

 زيبا ترين تراژدي هاي جهان است ـ و هميشه دلم مي خواهد چيزي در باره اش بنويسم

 و فرصتش نمي شود ــ  امروز  اين جا دور خواني شاهنامه ديدم كه حالم را كلي خوش كرد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:35  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

 سرد بود. چندتا شقایق کشیدم روی برف ها. گرم شد.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:53  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

 دوست من

   چه کسی می تواند بگوید "تمام شد "

                                                و

                                          راست گفته باشد؟    

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:46  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

     یاد بعضی نفرات

    یاد بعضی نفرات

    یاد بعضی نفرات

                           روشنم می دارد

                           قدرتم می بخشد

      یاد بعضی نفرات

                             

                                رزق روحم شده است....

  

  ممنون که از من سراغی گرفتید..

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:53  توسط مرجان فولادوند  | 

  

نيلوفر را حتا اگر به وقت نكاشته باشي، اگر هر روز خيال كني تا غروب خشك مي شود و تمام، و با اين همه نه از آب دادنش كم بگذاري نه از سايه و آفتابش، اگر هر روز برگ هاي تنك و كم رنگش را كه پراست از  لكه هاي سفيد و چيز هاي دل به هم زني مثل تار عنكبوت، با آب بشويي و باز فردا از نو، بالاخره خوب  مي شود .سبزي درخشان برگ هايش هوش از سرت مي برد و يك روز صبح مي بيني سه تا غنچه ي كوچك دارد.

 گفته بودم كاشتن گل يك رابطه ي دو طرفه است ؟

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:44  توسط مرجان فولادوند  | 

 کاکتوس

چند روزی نبودم. خانم همسایه به گلدان ها رسیده بود اما یادش رفته بودبه کاکتوس کوچکی که روی میز گذاشته بودم آب بدهد.

اول نفهمیدم.اصلا پیدا نبود که دارد خشک می شود. چندین روز بود که آب نخورده بود و انگارنه انگار.

کاکتوس(گل؟) گیاه عجیبی است،باید خیلی بشناسیش ، خیلی نگاهش کرده باشی که بفهمی وقتی کمی کج میشود،وقتی دستت را می گذاری روی تیغ هایش و کمی فشار می دهی و تیغ ها فرو میرود ،(گل؟) گیاه نرم شده و بی جان است یعنی آب ندارد، دارد از تشنگی

 می میرد . وقتی رنگش می زند به خاکستری یعنی خاکش پوک شده و ریشه هایش جایی بند نیست.

من هیچ وقت ازکاکنوس خوشم نمی آمد . همیشه فکر می کردم چرا باید کسی  از میان همه ی گل های عالم با آن همه رنگ و بو و نقش های مدهوش کننده ، یک توده ی سبز پر از خار را در خانه  اش نگه دارد؟

 گل داشتن، یک رابطه ی دو طرفه است.تو دانه را می کاری آب و آفتابش را اندازه می کنی ، و او جوانه می زند قد می کشد . تو عصر ها ، زوال آفتاب ، شاخه هایش را هرس می کنی ، علف های هرزش را می کنی روی برگ هاش آب می پاشی ، او غنچه ی تازه را پشت برگی پنهان

 می کند تا تو پیدایش کنی . حالت خوب می شود ، خستگی ات در

 می رود.

اما نمی شود روی کاکتوس آب پاشید . با ید خیلی با احتیاط جوری که آب روی (برگ ها)؟ خار هایش نریزد ، خاکش را خیس کرد . از برق قطره های آب روی برگ ها خبری نیست ، از بوی خاک آب زده هم. اگر بلد نباشی یا هوس کنی  کمی بیش از اندازه آبش بدهی ، برگ هاش کپک می زند ، جا به جا، له می شود و می گندد. کاکتوس  گلدانی طاقت آفتاب را هم حتا ندارد. آفتاب پژمرده اش می کند و تو باید خیلی بشناسیش ، خیلی نگاهش کرده باشی که بفهمی زیر این خارهای محکم تیز، چه تن آسیب پذیری پنهان شده است .

و باید فهمت را از آسیب پذیر بودنش پنهان کنی. اگر شاخه اش شکست قط باید رهایش کنی ، از آن مراقبت های راضی کننده از بستن و گذاشتن قیم برای شاخه ی زخمی خبری نیست . باید بگذاریش توی سایه ، شاخه ی شکسته را هم باید بگذاری روی خاک خشک شنی تا ریشه بزند .گیرم که هر روز با دلواپسی نگاهش کنی که بهترشده یا نه ؟

 

به کاکتوس کوچک روی میزآب دادم و گذاشتمش پشت پنجره که نور بیشتری دارد اما آفتاب گیر نیست. حالش حالا بهتر است . کلی بزرگتر شده چند تایی هم جوانه دارد. می گویند کاکتوس، گیرم دیر، گل

 می دهد .گلی که قشنگی اش ،بویش(یا کم یاب بودنش؟) همه چیز را از یاد آدم می برد.

 

 

 اگرراست باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:4  توسط مرجان فولادوند  | 
  

 سفر آفرينش. سفر شمال.

 

فرشته ها گفتند:مي خواهي كسي را خلق كني كه در زمين فساد كند و خون

بريزد؟

خداوند خدا با لحن جلالي فرمود: من مي دانم آن چه را كه شما نمي دانيد.

يكي از فرشته ها وحشت زده گفت :خون ريختن سرش را بخورد، مي خواهي كسي

 را بيافريني كه در جنگل آشغال بريزد و رود خانه را پر از شيشه نوشابه و كيسه

زباله و لنگه دمپايي كند؟

خداوند خدا از آفرينش دست كشيد واين روز ششم بود.

همه نفس راحتي كشيدند .

بي فايده بود.

خداوندخدا  بالاخره آدم را آفريد.و اين روز هفتم بود.

حيف!

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:31  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

 

نیلوفر را باید به وقتش کاشت،نیمه ی اسفند یا اوایل فروردین. نیلوفرم را به وقتش نکاشتم اما زود جوانه زد و قد کشید درست وسط قتل گرمای تابستان. نه می شد بیاورمش داخل که سایه بود و خنک تر بود اما آفتاب نداشت، نه می شد بگذارمش همان جا زیر شلاق کش آفتاب. گلدان ها را جا به جا کردم که سایه  روشن شود و تیزی خورشید  کمی کمتر، خوب شد .

شاخه ها بلند شده بودند و بلا تکلیف . دور چیزی باید بپیچد پیچک ، دوستی خانه ی ما بود ، وقتی رفت نیلوفر مرتب و قشنگ از دیوار بالا رفته بود، اول خوشحال شدم اما جلو تر که رفتم دیدم با چسب نواری ساقه و برگ ها را چسبانده به دیوار. همه ی چسب ها را تند تند کندم . دلم نمی خواست زورکی به چیزی بچسبد. پیچک دوباره بلاتکلیف و شلخته ، آویزان زمین و هوا ماند .

دوستم گفت : نیلوفر که عقلش نمی رسد تو باید ببندیش به چیزی. نبستم . اما راست می گفت سر شاخه ها داشتند زرد می شدند.

نیلوفرم بالاخره پیچید دورنرده ها ، نرده هاِِی آهنی داغ .شاخه ی دیگرش هم تکیه کرده به گلدان کناری، شاخه ی سومی هم هنوز بلاتکلیف است.

نیلو فرم حالا چند شاخه دارد فاصله ی برگ هاش کمتر شده اما پر شده ازلکه های ریز سفید. روی برگ هاش ، حتا روی جوان ترین برگ هاش چیزهای دل به هم زنی مثل تار عنکبوت هست که می گویند به خاطر گرماست، .کاریش نمی شود کرد ،باید صبر کنی تا پاییز که هوا کمی خنک تر شود.

 گل کوچک قشنگ مریض احوالی است این نیلوفر نابهنگام .

راست گفته اند ، نیلوفر را باید به وقتش کاشت نیمه های اسفند یا اوایل فروردین.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:56  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا