... دوش خیال مست تو آمد و جام در کفش
گفتم: من می نخورم
گفت: مکن، زیان کنی
گفتم: ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم،
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
دید که ناز می کنم
گفت: بیا! عجب کسی!
جان به تو روی می کند، روی بدو گران کنی؟
با همگان پلاس و کم، با چو منی پلاس هم؟
خاصبک نهان منم، راز ز من نهان کنی؟
...
...
این سفرهای گران از در و دیوار وجود
تو تنم موش می ریزه
به یکی کشته ی ناخوانده چه سود
که چنین از در و دیوار هویج
صدای خرگوش می ریزه ...
لابد شيخ اجل به قدر دكتر شفيعي عقلش ميرسيده كه ميشود به جاي
"الا"، "حتي" گذاشت.
لابد او هم خوانده بوده "الشعر احسنه اکذبه" و ميدانسته اگر "حتي" بگذارد،
هم شدت و غلظتش بيشتر ميشود هم "احسنه"یش؛ اما باز گفته "الا".
سعدي جهانديده بود،باهوش بود، تجربه داشت. همين بود كه نگفت حتي،
نگفت عمرا، نگفت ابدا، محال است، نميشود، اصلا...
گفت:
بيرون نميتوان كرد الا به روزگاران...
....
....روزی رسول خدا نماز بامداد کرد و گفت : هم اکنون مردی
از در مسجد در آید که منظور حق است و نظر مهر ربوبیت در
دل او پیوسته بر دوام است.
بو هریره بر خاست . به در شد و باز آمد. سید گفت: یا ابا هریره
زحمت مکن ، آن نه تویی !
تو خود می آیی و او را می آرند ، تو خود می خواهی و او را
می خواهند، خواهنده هرگز چون خواسته نبود . رونده هرگز
چون ربوده نبود، رونده مزدور است و ربوده میهمان. نزل مزدور
در خور مزدور و نزل میهمان در خور میزبان .
در ساعت سیاهکی از در در آمد ، جامه ی کهنه پوشیده و از بس
ریاضت و مجاهدت که کرده پوست روی او بر روی او خشک گشته
از بیداری و بی خوابی....
........
بگذریم....
بگذریم....
نمی دانم مولانا در چه احوالی این شعر را گفته ،در مناقب چیزی پیدا نکردم
اما هوایی دار د این شعر..
مرا گویی کرایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برایی من چه دانم
منم در موج در یاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان ها
نمی ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی که گر کشته ی خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
از آن ترک ختایی من چه دانم
.........
.....