تبليغاتX
آدم و خدایانش

 

اتاق را مرتب می کردم. سی دی "دایره زنگی" از لای کتاب"

بنویسیم" مینا افتاد بیرون. گفتم: جای سی دی این جاست؟

 گفت : نه خب .ولی قایم کرده بودم شما نبینی. گفتم :چرا؟

گفت: آخه بد آموزی داره! گفتم: بد آموزی داره اون وقت من نباید

ببینم؟ گفت:خب اگه شما ببینی می¬فهمی بد آموزی داره بعد

 نمی ذاری من ببینم!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:8 |

 

سارا توی گلدان روی تراس ارزن کاشته . ارزن ها بزرگ شده اند و

خوشه های پر و پیمانشان رسیده و زرد شده .

 صدایش کردم که : نمی خواهی مزرعه ات را درو کنی؟

گفت : نه.  این ها را کاشته ام برای یا کریم های فقیر!

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 17:33 |
 

معلم گفته بود :با " دوست" یک جمله بنویسید.

مینا نوشته بود: من دوست دارم سر به تن روژینا نباشد!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 1:42 |
 

نمایشگاه موسیقی کوچک بود و گرم بود و مختصر بود و با این همه حال 

 آدم را خوش می کرد.

دیدن سودابه ی سالم و شیوه ی قشنگ و جدی اش در آموزش کودکان و

کتابش:" بساز با من بخوان با من" از همه بهتر بود .

شب به جای قصه برای بچه ها از نمایشگاه تعریف می کردم.

گفتم:آقای نامجو هم بود. مینا گفت: خانم گوگوش چی؟

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 13:3 |