تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 
 

 

شب بود.

سرد بود.

گم شده بودیم.

بره اکم را بغل کردم تا او را از گرگ ها در امان بدارم

و

خودم را از سرما.

شب دیر بود.

شب صبح نمی شد.

گرسنه بودیم.

بره اکم سبزی چشم هایم را جای تازه ترین علف ها جوید.

 

 

بره اکم بزرگ شده است . توی بغلم جا نمی شود.

می گویند صبح شده .

می گویند موهای من  مثل برف سفید شده است

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:51  توسط مرجان فولادوند  | 
 

   اسمش را نمی گفت. می گفت شمس من. مریدش بود . بعد ها عاشقش شد.

   ده سال بعد که دیدمش داشت پسرش را می برد مهد کودک. بوسیدمش و به

   حلقه ی نازک زرد توی انگشتش اشاره کردم: باید به کی تبریک بگم؟

   خندید و ماشین را نشانم داد: اون جا نشسته . تو که می شناسیش!

   گفتم: همون شمس دوران دانشکده؟

   گفت آره. اما از نزدیک یه شمسی ایه که نگو!

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:32  توسط مرجان فولادوند  | 

 

لیلی توی قصه ماند.

مجنون سر به بیابان گذاشت و یک چند همنشین بهائم شد.

قبیله های بسیار دید و سرزمین های بسیار.

و

قصه های بسیار شنید.

سعدی را در نجد دید، سعدی نصیحتش کرد:

به هیچ یار منه خاطر و به هیچ دیار     که برو بحر فراخ است و آدمی بسیار

 و دست زد پشت شانه اش.

مجنون حافظ را ندید، حافظ با جهان گردها خوش نبود

و مجنون هرگز گذارش به شیراز نیفتاد.

لیلی توی قصه پیر شد. مجنون رسید آن طرف دنیا.

مجنون مرد جهان دیده ی جذابی شده بود که در بهترین تاترهای "برادوی "

هرشب و برای سالها نمایش:                     

                               لیلی و مجنون

           از قصه های عاشقانه ی نظامی گنجه ای

   را روی صحنه می برد و زن ها برایش می مردند. 

  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط مرجان فولادوند  | 
 

     لاك بشت زخمي گقت :"جهنم كه تنها مي مونم اما عوضش بيشتر

     از اين اذيتم نمي كنن."

     و رفت توي لاكش و بنهان شد.

 

      وقتي ماهي گير ها سيخ هاي كبابشان را چيدند يكي دو سنگ كم بود.

      سيخ ها كج مي شدند. يكي شان از همان دور و بر دوتا سنگ برداشت

      و لاي سنگ هاي اجاق جا داد و الكل ريخت و آتش درست كرد.

 

      ماهي گير به دوستش گفت:   ماهي ها كه هنوز برشته نشدن ،چيزي

      هم  توي آتيش نيفتاده بس اين بوي  سوختگي از چيه؟  انگار يه چيزي  

     داره جزغاله مي شه.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:40  توسط مرجان فولادوند  | 

 

ديگر گريه نمي كرد، نه اين كه آرام شده باشد، چشم هاش خشك شده بود.

گفتم دل شکسته نباید داشت که چنین حال ها مردان را بیش آید که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرج است..."

 

خنديد

خنديد

خنديد

 

با هم بيهقي خوانده بوديم. هر دو بايان قصه را مي دانستيم :" ...و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند چنان كه بايهايش همه فرو تراشيد و خشك شد ، چنان كه اثري نماند تا به دستوري فرو گرفتند و دفن كردند، چنان كه كس ندانست سرش كجاست و تنش كجا...."

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:20  توسط مرجان فولادوند  | 

 

  درخت سبز  بود و  تر ،آتش نمی گرفت.

  باز نفت ریخت،

  کبریت هزارم را که زد،اول  برگ ها که نازک تر بودند خشک شدند و چروک خوردند

  و کند ،خیلی کند، با شعله ی آبی کوچکی آتش گرفتند. بعد  سرشاخه های

  باریک و بالاخره شاخه های اصلی.

  کمی بعد درخت سر تا پا شعله ور بود...

  دست زد و خندید،

  قشنگ می خندید: آخ جون ! این یکی هم آتیش  گرفت!

  و دوید به  سمت درخت بعدی.

 

  حتا نایستاد دست هاش را گرم کند.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:5  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

فنجان را چرخاند: 

جدایی می بینم فاصله ی زیاد ، کسی رو که دوست داری ازت دوره؟

- نه خانم خدا نکنه...

- یه کارت بکش.

دختر با تردید از وسط دسته ی ورق ها یکی بیرون کشید.

- نه همینه ، جدایی می بینم...

و فنجان را دوباره بلند کرد و با انگشت کوچک، سفیدی میان لکه ی قهوه ای روی دیواره ی فنجان را به دختر نشان داد.

انگشت کوچکش ظریف بود و لاغر ناخنش شکسته بود.

- دوباره نیت کن و یه کارت بردار...

فنجان را برگرداند روی دستمال تا شده ی سفید

- راهت پر پیچ و خمه ، سفر پیش داری، اما سفرت روشنه، ببین ...

 و باز دیواره ی فنجان را نشان داد:

-  می ری راهت باز می شه. غمت رو فراموش می کنی. سفر برات خوبه ، خوشحالی روش افتاده.

 

- تا حالا که نه کسی ازم دوره نه قصد سفر دارم ولی خوب... شاید چون شما می گی...

 و بلند شد.

چقدر تقدیم کنم؟

- ده تومن... قابل نداره، مهمون من..

- دختر پنج تا دو هزار تومانی گذاشت کنار فنجان قهوه و رفت.

- زن نشست. انگشت زد ته فنجان ، چشم هایش را بست :

- برمی گرده یا من برم ؟

 

و برای خودش کارت کشید.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:30  توسط مرجان فولادوند  | 

 

"Choice between two evils"

 

دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

برای با هم بودن باید لاکاشونو ول می کردن . اما آخه  یه لاک پشت بدون لاک چیه؟ چقدر زنده می مونه؟

 

افلاطون گفت : این دیگه آخر جوکه .برام اس ام اسش کن.

 حالا ارس بگو ببینم چرا این جا عشق فکاهه اس؟

 ارسطو گفت : چون عاشق گرگ معشوقه. اما لاک پشتا هم دیگه رو نه می درن نه می خورن.معلومه

که عشقشون فکاهه اس..

 

 

دوتا لاک پشت عاشق هم شدن ، واقعا دو تا لاک پشت.

شکسپیر گفت: این که آخرش از اول معلومه. نمی تونن لاکاشونو ول کنن، پس از هم جدا می شن .یکیشون از غصه می میرهاون یکی یه ذره بعد می رسه بال سرش خودشو می کشه، البته اگه من بنویسم.اما اگه نظامی بنویسه مجنونش می کنه. به هر حال لاک پشتی رو که عاشق می شه باید کشت . مردم این جوری دوس دارن.

 

 

دوتا لاک پشت عاشق هم شدن ، واقعا دو تا لاک پشت.

شوپنهاور گفت: عشق کلک طبیعته که نسل موجودات منقرض نشه  آخه شما بگو بچه ی دو تا لاک پشت غیر از یه لاک پشت دیگه چی می خواد بشه ؟ نه اینکه حالا خیلیم به درد می خورن.پس هر کدوم باید با یه طاوسی چیزی زندگی کنن

که حد اقل بچه هاشون  یه ریزه خوشگل تر بشن.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

گراهام گرین گفت : نترس .هیچ یک از ما برای عشق نمی میریم. غمگین می شویم گریه می کنیم واز کنار هم می گذریم .و کس دیگری را برای خود پیدا می کنیم.

ما متعلق به جهان کمدی و فکاهه ایم نه به جهان تراژدی!

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

کی یر کگارد گفت: لاک پشتها در سکوت از هم می گذرند . اگر چه آنها در عمل عشق را طرد کرده اند ، اما به ان منشی مذ هبی می دهند .چنان که هیچ واقعیتی نمی تواند آن را از آنها بگیرد. از لحظه ی حرکت ، معشوق حذف می شود.آنها نیازمند هیچ علت متناهی برای عشق نیستند .این تنها طبعهای پست هستند که برای اعمال خود مقدماتی خارج از خودشان سراغ می گیرند.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن. واقعا" دو تا لاک پشت.

فیدل کاسترو گفت : چه موجودات کوچیک پستی! جنگل آتیش گرفته اینا به چی فکر می کنن .وسط کوچه نتگت نگرفته که عاشقی از یادت بره.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن، واقعا" دو تا لاک پشت.

کو لاک گفت: هر دوتا لاکاشونو کندن  ، با پوست و گوشت . تمام تنشون زخم بود .یکیشون گفت  : من جوجه تیغییم . جوجه تیغیا که عاشق نمی شن . فقط زخمی می کنن . تیغاشون رو پرت می کنن  می بینن به کی خورده بهش می خندن .. من لاک پشت نیستم جوجه تیغییم حالام می خوام برا خودم یه طاوس خوشگل شاد پیدا کنم .

 و همون طور که اشکا ش قاطی خون  می ریخت رو زمین رفت .

 اما اون یکی لاکپشته هیچی نگفت ساکت موند . دلشو خوش کرد که سوزش زخماش یادش میاره زنده اس. یادش میاره یه وقتی یه کسی رو دوست داشته.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

کی لاک گفت: اونااصلا" لاک پشت نبودن. دو تا مارمولک کوچولو و نازک بودن که از ترس این که له بشن زیر دو تا لاک قایم شده بودن .نمی دونم لاکا بهشون چسبید یا اون قدربهش عادت کردن که  اصلا"یادشون رفت مال خودشون نیست ..تمی دونم توی لاکا شون موندن و اونقدر به هم نگاه کردن تا مردن یا رفتن یه طاوس برا خودشون پیدا کنن .شایدم لاکاشونو ول کردن ورفتن . با هم رفتن یا تنها ؟.له شدن ؟ قایم شدن؟ نمی دونم .

.فقط می دونم هیچ کدوم لاک پشت نبودن.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:11  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا