تبليغاتX
آدم و خدایانش
 

 غوغاييان شوارع و چهار سوق گرفته بودند.

يكي از آن ميان خنجر بر گلوي مجنون نهاد: فاروق فاضل تر يا صديق؟

گفت: ليلي نيكو تر .

و

رها شد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 10:16 |

                                                                                                   لیلی که چراغ دلبران بود

                                                                                                   رنج خود و گنج دیگران بود

                                                    

 نظامی گفت: دیگه وقتشه  لیلی جان.  حاضری؟

لیلی گفت:دوباره؟ هشتصد ساله هی من از عشق مجنون

 می­میرم و مجنون از غصه­ی من.

-: خوب مردم همین رو می­خوان.

- : نه گمونم. نمی­بینی تماشاچی­ها هی دارن کمتر می­شن؟

بذار یه جور دیگه تمومش کنیم.

-: حرفی ندارم . پیشنهادت چیه؟

-: خوب مثلا بعد از یه تعلیق حسابی پدرم بالاخره  از مجنون

خوشش بیاد و موافقت کنه. یه هپی­اند خانوادگی خوب!

-:  کجای این که گفتی شییه اسطوره­ی  عشق ابدی بود؟

 این جا که بالیوود نیست بچه.

-:  باشه. با هم فرار کنیم.

-: واویلا! فکر نکردی مجوزمون رو لغو می­کنن  که بد آموزی داره؟

-: منظور بدی نداشتم. پس خودم با ابن سلام حرف بزنم . بگم

آقای محترم من کس دیگه­ای رو...

-: باریکلا دیگه چیا یاد گرفتی؟ نمی­گن هی رمان خوند  فیلم دید

 هوایی شد؟ نمی­گن حیای زن چی شد؟ غیرت مرد کجا رفت؟

.-: باشه خوب  مهرم حلال جونم آزاد. از ابن سلام طلاق بگیرم.

 -: حواست هست چی می­گی؟ این که شد  سست کردن بنیان

 خانواده.

-: پس از اصل بی­خیال عشق و مجنون.  فراموشش کنم . بشینم

سر خونه زندگیم و  یک عمر با خوبی و خوشی...

-: تکلیف مردم چی می­شه اون وقت؟ این همه ترانه،  قصه ، ضرب

 المثل... تکلیف دنیا چی می­شه ؟  باید یه چیزی توش ثابت باشه

یا نه؟ باید یه چیزی باشه که هر وقت بخوایش همون جا باشه که

بود؟ که گیرم نداشته باشیش. اما بدونی که هست؟

 

لیلی چیزی نگفت. طبق عادت گردنش را کمی به سمت شانه­ی

راست کج کرد و از لای پلک­های نیم باز  حکیم نظامی را نگاه کرد.

 از همان حالت­ها که نمی­دانی هم­الان می­خندد یا می­زند زیر

گریه .

-: پس حد اقل بگو صحنه رو یه جارو بزنن. خاک خالیه.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 16:44 |

 

ژامبون گوشت یا مرغ؟

فقط سالاد لطفا .شب­ها سبک می­خورم.

صدابردار چنگال پلاستیکی یک­بار صرف را فرو کرد توی کاهوها و چرخید و تا

جایی که می­شد کش آمد و ظرف را داد دست پلنگ که کمی بالاتر لبه­ی یک

 سنگ نشسته بود. پلنگ ظرف را با همان دستی که سیگار لای پنجه­هایش

 بود گرفت وبا انگشت آرام زد پشت دست صدا بردار که یعنی ممنون.

صدا بردار گفت : نوش. خیلی وقته تو این کاری؟

پلنگ قبل از آن که سیگار نیمه را روی سنگ خاموش کند  آهسته کام گرفت

و دود را سر صبر بیرون داد : نه، تمام وقت نه. اول ها آماتور کار می کردم.

هر وقت یا هرجا که راه بلدهای آدم نمی­تونستن و منم بی کار بودم. اما

 کم کم این جا شلوغ شد، فیلم مستند و گزارش روزنامه و ...

می دونی که؟همه هم دنبال جاهای دست نخورده، ما هم شدیم تمام وقت .

بالاخره امورات باید بگذره.

کارگردان گفت : زیادی هم  شلوغه شیش ماهیه که منتظریم.

 

پلنگ گفت: همه­ش که دست من نیست، فصل هم شرطه. فقط تابستون و

بهار. زمستون که هیچ خبری نیست . تازه تو هر ماه هم فقط یه شب بدر

کامله.

کارگردان گفت: حالا حتما می­یان؟

تا شانستون چی باشه،   شاید آره شاید نه. پلنگ  وحشی کم شده اصلا.

مسئول تدارکات گفت : حالا راسته این ماجرا یا رسما سر کاریم هممون؟

پلنگ گفت: راست بودنشو  گمون نمی­کنم.یه نفر ممکنه به هر دلیلی از کوه

پرت بشه پایین ، چه ربطی به این شعر و قصه­ها داره ؟قضیه­ی پلنگو گمونم 

 شاعرا ساختن اما خودم دیدم که ماهی­های عشق­نور به هوای ماه از آب

 می­پرن بیرون. خودم چند سال پیش یه گروهو بردم لب برکه  پرژکتورشون

 قوی بود ماهی­ها به هواش می­پریدن بالا  می­افتادن روی خاک نزدیک پرژکتور.

دستیار تهیه شون قاه قاه می­خندید و پرژکتور رو  می­چرخوند این ور و اون ور.

ماهی­ها گیج می­شدن  بی­حال می­اومدن روی آب. حالم به هم خورد.

  بعضیا ذاتا وحشی­ان.

فیلم­بردار هیجان زده گفت :خوب برنامه بذار یه بار بریم لب آب فیلم بگیریم

ازشون.

و رو به کارگردان گقت:ها؟ خوبه دیگه نه؟ مطمئن تر از پروژه­ی پلنگه.

و هردو به پلنگ چشم دوختند.

پلنگ  گفت:

با کس دیگه برین. من دیگه گروه نمی­برم اونجا.قسم خوردم.

 ظرف سالاد را دست نخورده گذاشت کنار و سیگار تازه­ای گیراند.

کارگردان ظرف را گذاشت توی کیسه­ی آشغال­ها و نشست کنار پلنگ و به

آتش سیگار توی  مردمک­های او نگاه کرد که مثل چیز جان­داری تکان می­خورد

 و دنبال راهی می­گشت که از دایره­ی  مردمک­ها بزند بیرون.قدرت مثل یک جور

 عطر تند از تمام عضلاتش بیرون می­ریخت. چابکی مهار شده­اش حتا حالا که

نشسته بود و بی­هوا با قوطی کبریتش بازی می­کرد به طرز هراس آوری پیدا

 بود.

مسئول تدارکات باقی ظرف­ها و قوطی­های آلومنیومی نوشابه را ریخت توی

پلاستیک فشار داد و سرش را گره زد و گذاشت کنار تخته سنگ و گفت :

دیر شدها. پاشین .

پلنگ  سر صبر بلند شد.  آخرین پک را به سیگارش زد و پرتش کرد لای

 سنگ­های خیس و با خنده گفت: . آقا عاشقاش نیان حوصله­ی

 نعش کشی نداریم !

و با دوتا جست بلند از صخره ها بالا رفت و از گروه جلو افتاد آن

 قدر که صدای کارگردان در آمد: انگار خیلی عجله داری، وایسا مام برسیم.

پلنگ گفت : نترس می­رسین، می­رسونمتون وقت هست.

تا بقیه برسند روی لبه ی تیز سنگی به پشت دراز کشید و به آسمان نگاه کرد

که سورمه­ای روشنی بود و ستاره ها که درشت و نزدیک بودند.

 دستیار تهیه نفس زنان به پلنگ گفت:

دقت کردی وقتی ماه در میاد نصف این ستاره­ها  می­رن گم می­شن؟

و با احتیاط ادامه داد:

ببینم تا حالا خودت وقتی کامله بهش نگاه کردی؟

پلنگ گفت :شاید آره شاید نه، راستش نه. از بچگی تو گوشمون خوندن که

شب بدر کامل اصلا از خونه در نیایم.  چه فرقی می کنه حالا؟

کارگردان که گوش می­داد گفت: یعنی می­ترسی دیگه؟

پلنگ خندید: که چی؟ می خوای شیرم کنی بلکه این شر و وورا راست باشه

خودمو بندازم پایین جیک ثانیه ازم فیلم بگیری جنست جور شه؟ نه آقا صد

سالم که نگاش کنم همچینیم نیست که خودمو واسش پرت کنم پایین.

سیزده جورشو دیدیم  حالا چاردهمی یه هوا گردتر! این قصه ها از ما

گذشته.

 و پس یقه­ی کارگردان را  که تقلا می کرد گرفت و از تخته سنگ کشیدش بالا.

- هی هی هی ! چی کار می­کنی؟ جر خورد این یقه­ی وامونده بابا.

پلنگ گفت :چیزی نشد که ، گفتم کمک کنم.

 کارگردان دلخور چیزی گفت. پلنگ نشنید .بی صدا  دو سه جست زده بود

 و دور شده بود.داد زد:

الان ماه در می­آدها  زودتر .

و باز بالاتر رفت.

 

شب کوه سرد بود. کمی پایین تر از قله، پلنگ صخره­ی صافی را نشان داد که

چشم انداز بی­نظیری داشت کمک کرد تا دوربین را کار بگذارند جوری که بیشتر

 صخره­ها­ی بلند اطراف در دید رسشان باشد.و خودش رفت ته غار باریکی که

همان نزدیکی بود دور از باد و آسمان دراز کشید.

کارگردان دوربین را از جلوی چشمش کنار نمی برد. منظره فوق العاده بود.

 

ماه از پشت صخره­ها تابید انگار معجزه­ای. فیلم بردار گفت آدم دلش

می خواد بشینه شعر بگه ،آواز بخونه، بمیره، بالاخره یه غلطی بکنه...

 در سایه روشن نقره­ای، شب، کوه، حتا صدابردار وسواسی لاغر یا

مسئول­تدارکات که وسط یخ بندان هم خیس عرق بود به نظر مرموز

و عمیق می­آمدند.

 گارگردان فکر کرد فضای مالیخولیایی شب کوه و مهتاب جان می­دهد

برای قصه­های عجیب و غریب.و ناگهان یقین کرد که کل ماجرا فقط وهم

و خیال آدم­هایی است که مجبور شده­اند شب توی کوه بمانند و ترس

خیالاتی­شان کرده­است .

 

سرد بود. دوساعتی بی حرکت، حتا بی یک کلمه حرف آن­جا مانده بودند.

 چای یخ کرده بود و تلخ شده بود. انگار کن زهر مار.

 

کارگردان خیلی وقت بود که می خواست برود دستشویی آهسته و یک ریز

 به خودش فحش می­داد که علاف قصه­ی پیرزن­ها شده و خودش را مسخره­ی

 همه کرده.ناگهان بی­مقدمه و با تندی تقریبا داد زد که همه ساطشان را جمع

 کنند بلکه تا ماه غروب نکرده بروند برسندبه برکه که از روی نقشه خیلی دور

 نیست شاید بشود از ماهی­ها ی عشق نور فیلم بگیرند. البته چیز تازه­ای

 نبود و فقط محض این که دست خالی بر نگردند و دهن مدیر شبکه را ببندند.

بعد هم رو به فیلم بردار کرد که: پرژکتورت سرحال هست حالا؟ و با چشم

دنبال پلنگ گشت که ته غار بود و چشم هایش مثل دو تکه آینه ی تاریک برق

 می­زد وسرخی نوک سیگارش  هی کم رنگ و پر رنگ می­شد.

 کارگردان صدایش زد: بریم دیگه؟ پلنگ از همان جا جواب داد :قرارمون رسوندن

 بود که رسوندم قبلا هم گفتم کسی رو نمی­برم برکه. مگه خودت نگفتی رو

 نقشه پیداش کردی؟آسمونم که مث روز روشنه . به سلامت.

 کارگردان با غیض رو برگرداند و بی آن که به دلیل و منطق یا التماس دستیار

تهیه و فیلم بردار  که کمی صبر کنند شاید چیز دندان گیری پیدا کردند محل

بگذرد، دستور حرکت داد.

 پلنگ بی هیچ عجله جلو آمد و در جواب خداحافظی گروه سر تکان داد.

 و با بی اعتنایی رو برگرداند و به آسمان نگاه کرد.

  تقریبا رسیده بودند پایین کوه . کارگردان نقشه را روی سنگ نسبتا صافی

 پهن کرده بود و با دستیار تهیه و فیلم بردار خم شده بودند تا زیر نور چراغ قوه

ی مسئول تدارکات نزدیک ترین راه را تا برکه پیدا کنند که صدابردار داد زد: اون­جا

 رو ! و با انگشت اشاره جایی را نشان داد که کمی پیشتر از آن آمده  بودند.

 پلنگ میان زمین و آسمان بود. رو به ماه خیز برداشته بود و پنجه می­کشید.

در چشم بر هم زدنی مثل یک تکه سنگ افتاد. فیلم بردار بعد­ها تعریف کرد که

با گوش های خودش صدای خرد شدن استخوان­ها ی پلنگ را شنیده بس که

شب ساکت بوده و وهم­ناک.

 کارگردان سر فیلم بردار که چراغ دوربینش خاموش بود داد می­زد: گرفتی؟

 گرفتی؟

 دستیار تهیه گفت: بریم ببینیم خودش بود؟

مسئول تدارکات گفت: نه بابا! امکان نداره ندیدی چه جور کل ماجرا رو

 مسخره می کرد؟

 صدا بردار گفت: بار اولش بود خب تا حالا نگاش نکرده بود.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 7:49 |

 

 

- کی بزرگ می شم مامان؟

- وقتی قدت برسه به آینه، وقتی بری مدرسه چیز یاد بگیری،

  وقتی از پیری نترسی .

 

                                                   ….

 

مدیر به زن نگاه کرد: خیلی خوش اومدین، واقعا به یه  مربی تازه  احتیاج

داشتیم. می­دونید­؟  ما دیگه هممون پیر شدیم. بچه ها آدم جوون سرزنده

 می خوان.  من از بیست و یک سالگی این جام ، چهل و چهار سال تموم­…

 بیاین  بیاین کلاسا رو  بهتون نشون بدم...

                                                 ........

 مدیر به گوشه ی کلاس، زیر آویز عروسکی که با کاغذ رنگی درستش کرده

 بودند اشاره کرد:می بینیش؟  همون که ته کلاس نشسته  با خونه سازی­ها

بازی  می­کنه... نه، اون یکی که موهای جوگندمی داره، صورتش یه کم

چروکه،  آره خودشه،  یه عصای کوچولوی نازم کنارشه ...

هواشو داشته باشین.

 خیلی وقته این جاست. از وقتی من جوون بودم...

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 9:22 |

 

 

لبه ی چادر اکسیژن را کنار زد . پرستار گفت: فقط یک دقیقه.

سرش را کمی به سمت شانه خم کرد و چشم هایش را بست: چشم.

ایستاد کنار تخت. خندید.  دستش را گذاشت روی باند پیشانی ام : پریدی

 که به ماه برسی پلنگ زخمی؟

دستم را بلند کردم . انگشتم را کشیدم روی گونه اش.

 اینجا بود.

 دیگر

 پریدن نمی خواست.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 7:43 |

 

پریدی که به ماه برسی پلنگ زخمی !

 

ماه ؟ 

پریدم پرژکتور کوفتی بالای قفس رو بشکنم بلکه بشه کپه ی مرگمونو بزاریم

یه ساعتی بخوابیم.

 نشد . خیلی بالا بود .

افتادم ، خوردم به میله ها.

 سرم شکست.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 8:17 |

 

- کجایی؟ پیدات نیست؟

- نزدیکم. همین دور و بر.

- الو؟ صدامو می شنوی؟ ...ببین چه خبره... انگار نصف شهر

 ریختن این جا... یا عکس می گیرن یا امضا می خوان...

کدوم طرف وایسادی تو؟ ...نمی بینمت.

- من نه دوربین آوردم نه امضا می خوام ازت. اگه رو تو برگردونی منو

می بینی... این جا  خیلی خلوته...

 آخه هیچ کس دیگه ای  پشتت واینساده غیر از من...

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 17:18 |

 

پادشاه حکیم را نزد کنیزک برد.

حکیم رنگ و رو و نبض و قاروره بدید    هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت: درد عشق است چاره اش دانم.

و فرمود تا مرد زرگر را از سمرقند آوردند که جوانی به قامت بود و شهر آشوب .

و حکیم سی شب ، هرشب شربتی زهر بر شراب جوان افزود تا هر روز

 تکیده تر گشت و سر انجام زرد و رنجور بر بستر افتاد.  اندک چیزی حتا از

زیبایی اش نمانده بود. حکیم به پادشاه گفت : کنیزک از عشق مرد شفا

خواهد یافت به دیدن زیبایی که به زشتی می گراید و صورتی که زردی

می پذیرد و می میرد ، زان که عشق مردگان پاینده نیست  ...و پادشاه

شادمان مثنوی می خواند : عشق هایی کز پی رنگی بود .... هردو چشم

 انتظار پایان قصه ای بودند که پیش از این مولانایشان در مثنوی عظیم الشان

معنوی سروده بود که قرآن عجم بود و تالی وحی.

شب سی ام جوان،که دیگر کسی را نمی شناخت حتا کنیزک را،  لاغر و

زشت و زرد جان داد و مرد.

و کنیزک شگفته و شاداب در کنارش ماند

و با خنجری زهرآلود پهلوی خود را درید.

 

آن ها همه مثنوی خوانده بودند

و کنیزک خسرو و شیرین.  

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 14:3 |

 

SMS

غزلی تازه گفته بود. شاه بیتش را برای همه فرستاد. حتا دوست های

 دوره ی دانشکده که خیلی وقت بود برگشته بودند شهر شان ،

 همکار ها  ، بچه های فامیل. فقط از روی یک شماره گذشت .

شماره ی کسی که تمام غزل را برا ی او گفته بود از سر دلتنگی.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 8:35 |

 

توی تاتر  کار می کرد ته لاله زار، همه ی اجراهایش را دیده بودم.

میان لباس های رنگی و تاج های  مقوایی مثل گوهر شبچراغ

می درخشید .  به مردم نگاه  می کردم که با هر حرفش 

 از زور خنده نفسشان می برید وی زانو هایشان می کوبیدند.

 گریه ام می گرفت .

چه طور نمی فهمیدند ؟ چه طور نگاهش می کردند و نمی فهمیدند؟

آن شب هم همان لباس ها تنش بود. آمده بود برای نمایش رو حوضی.

داشت شربت می خورد که  صدایش زدم . آمد.تا آن شب این همه

نزدیکش نشده بودم .  در حضورش نفس کشیدن سخت بود. 

 خیال کرد می خواهم سفارش کار بدهم.نمی خواستم.

یکی دو دقیقه باهاش حرف زدم.

گفتم که سال هاست همه ی اجراهایش را دیده ام. گفتم میان آن

 لباس ها ی رنگی و تاج های مقوایی مثل  گوهر شبچراغ می درخشد.

 خندید.

 قشنگ می خندید،

گفت:عوضی گرفتی آقا جون.

 بعد سوت سوتکش را نشانم داد: اینو که می ذاریم تو دهنمون همه

صدا هامون می شه یکی. با صورت سیاه و لباس قرمز ،همه عین همیم.

شا ید دنبال یکی دیگه می گردی؟ سر تا ته لاله زار رو که  بگردی پنجاه تا

بیشتر مثل من پیدا می کنی.

گفتم: نه. اشتباه نکردم. 

گفتم: دیده  ای خواهم که باشد شه شناس    تا شناسد شاه را در هرلباس...

 

        همان  طور که لیوان شربت دستش بود سوت سوتکش را

گذاشت توی دهنش و با  صدای سوت سوتکی خندید و  داد زد: آهای!

یکی بیاد این دیوونه رو بگیره ،داره دنبال شاه می گرده!

....

... 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 11:7 |
 

 

شب بود.

سرد بود.

گم شده بودیم.

بره اکم را بغل کردم تا او را از گرگ ها در امان بدارم

و

خودم را از سرما.

شب دیر بود.

شب صبح نمی شد.

گرسنه بودیم.

بره اکم سبزی چشم هایم را جای تازه ترین علف ها جوید.

 

 

بره اکم بزرگ شده است . توی بغلم جا نمی شود.

می گویند صبح شده .

می گویند موهای من  مثل برف سفید شده است

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 14:51 |
 

   اسمش را نمی گفت. می گفت شمس من. مریدش بود . بعد ها عاشقش شد.

   ده سال بعد که دیدمش داشت پسرش را می برد مهد کودک. بوسیدمش و به

   حلقه ی نازک زرد توی انگشتش اشاره کردم: باید به کی تبریک بگم؟

   خندید و ماشین را نشانم داد: اون جا نشسته . تو که می شناسیش!

   گفتم: همون شمس دوران دانشکده؟

   گفت آره. اما از نزدیک یه شمسی ایه که نگو!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 10:32 |

 

لیلی توی قصه ماند.

مجنون سر به بیابان گذاشت و یک چند همنشین بهائم شد.

قبیله های بسیار دید و سرزمین های بسیار.

و

قصه های بسیار شنید.

سعدی را در نجد دید، سعدی نصیحتش کرد:

به هیچ یار منه خاطر و به هیچ دیار     که برو بحر فراخ است و آدمی بسیار

 و دست زد پشت شانه اش.

مجنون حافظ را ندید، حافظ با جهان گردها خوش نبود

و مجنون هرگز گذارش به شیراز نیفتاد.

لیلی توی قصه پیر شد. مجنون رسید آن طرف دنیا.

مجنون مرد جهان دیده ی جذابی شده بود که در بهترین تاترهای "برادوی "

هرشب و برای سالها نمایش:                     

                               لیلی و مجنون

           از قصه های عاشقانه ی نظامی گنجه ای

   را روی صحنه می برد و زن ها برایش می مردند. 

  

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 16:12 |
 

     لاك بشت زخمي گقت :"جهنم كه تنها مي مونم اما عوضش بيشتر

     از اين اذيتم نمي كنن."

     و رفت توي لاكش و بنهان شد.

 

      وقتي ماهي گير ها سيخ هاي كبابشان را چيدند يكي دو سنگ كم بود.

      سيخ ها كج مي شدند. يكي شان از همان دور و بر دوتا سنگ برداشت

      و لاي سنگ هاي اجاق جا داد و الكل ريخت و آتش درست كرد.

 

      ماهي گير به دوستش گفت:   ماهي ها كه هنوز برشته نشدن ،چيزي

      هم  توي آتيش نيفتاده بس اين بوي  سوختگي از چيه؟  انگار يه چيزي  

     داره جزغاله مي شه.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 12:40 |

 

ديگر گريه نمي كرد، نه اين كه آرام شده باشد، چشم هاش خشك شده بود.

گفتم دل شکسته نباید داشت که چنین حال ها مردان را بیش آید که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرج است..."

 

خنديد

خنديد

خنديد

 

با هم بيهقي خوانده بوديم. هر دو بايان قصه را مي دانستيم :" ...و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند چنان كه بايهايش همه فرو تراشيد و خشك شد ، چنان كه اثري نماند تا به دستوري فرو گرفتند و دفن كردند، چنان كه كس ندانست سرش كجاست و تنش كجا...."

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 11:20 |

 

  درخت سبز  بود و  تر ،آتش نمی گرفت.

  باز نفت ریخت،

  کبریت هزارم را که زد،اول  برگ ها که نازک تر بودند خشک شدند و چروک خوردند

  و کند ،خیلی کند، با شعله ی آبی کوچکی آتش گرفتند. بعد  سرشاخه های

  باریک و بالاخره شاخه های اصلی.

  کمی بعد درخت سر تا پا شعله ور بود...

  دست زد و خندید،

  قشنگ می خندید: آخ جون ! این یکی هم آتیش  گرفت!

  و دوید به  سمت درخت بعدی.

 

  حتا نایستاد دست هاش را گرم کند.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 13:5 |

 

 

فنجان را چرخاند: 

جدایی می بینم فاصله ی زیاد ، کسی رو که دوست داری ازت دوره؟

- نه خانم خدا نکنه...

- یه کارت بکش.

دختر با تردید از وسط دسته ی ورق ها یکی بیرون کشید.

- نه همینه ، جدایی می بینم...

و فنجان را دوباره بلند کرد و با انگشت کوچک، سفیدی میان لکه ی قهوه ای روی دیواره ی فنجان را به دختر نشان داد.

انگشت کوچکش ظریف بود و لاغر ناخنش شکسته بود.

- دوباره نیت کن و یه کارت بردار...

فنجان را برگرداند روی دستمال تا شده ی سفید

- راهت پر پیچ و خمه ، سفر پیش داری، اما سفرت روشنه، ببین ...

 و باز دیواره ی فنجان را نشان داد:

-  می ری راهت باز می شه. غمت رو فراموش می کنی. سفر برات خوبه ، خوشحالی روش افتاده.

 

- تا حالا که نه کسی ازم دوره نه قصد سفر دارم ولی خوب... شاید چون شما می گی...

 و بلند شد.

چقدر تقدیم کنم؟

- ده تومن... قابل نداره، مهمون من..

- دختر پنج تا دو هزار تومانی گذاشت کنار فنجان قهوه و رفت.

- زن نشست. انگشت زد ته فنجان ، چشم هایش را بست :

- برمی گرده یا من برم ؟

 

و برای خودش کارت کشید.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 9:30 |

 

"Choice between two evils"

 

دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

برای با هم بودن باید لاکاشونو ول می کردن . اما آخه  یه لاک پشت بدون لاک چیه؟ چقدر زنده می مونه؟

 

افلاطون گفت : این دیگه آخر جوکه .برام اس ام اسش کن.

 حالا ارس بگو ببینم چرا این جا عشق فکاهه اس؟

 ارسطو گفت : چون عاشق گرگ معشوقه. اما لاک پشتا هم دیگه رو نه می درن نه می خورن.معلومه

که عشقشون فکاهه اس..

 

 

دوتا لاک پشت عاشق هم شدن ، واقعا دو تا لاک پشت.

شکسپیر گفت: این که آخرش از اول معلومه. نمی تونن لاکاشونو ول کنن، پس از هم جدا می شن .یکیشون از غصه می میرهاون یکی یه ذره بعد می رسه بال سرش خودشو می کشه، البته اگه من بنویسم.اما اگه نظامی بنویسه مجنونش می کنه. به هر حال لاک پشتی رو که عاشق می شه باید کشت . مردم این جوری دوس دارن.

 

 

دوتا لاک پشت عاشق هم شدن ، واقعا دو تا لاک پشت.

شوپنهاور گفت: عشق کلک طبیعته که نسل موجودات منقرض نشه  آخه شما بگو بچه ی دو تا لاک پشت غیر از یه لاک پشت دیگه چی می خواد بشه ؟ نه اینکه حالا خیلیم به درد می خورن.پس هر کدوم باید با یه طاوسی چیزی زندگی کنن

که حد اقل بچه هاشون  یه ریزه خوشگل تر بشن.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

گراهام گرین گفت : نترس .هیچ یک از ما برای عشق نمی میریم. غمگین می شویم گریه می کنیم واز کنار هم می گذریم .و کس دیگری را برای خود پیدا می کنیم.

ما متعلق به جهان کمدی و فکاهه ایم نه به جهان تراژدی!

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

کی یر کگارد گفت: لاک پشتها در سکوت از هم می گذرند . اگر چه آنها در عمل عشق را طرد کرده اند ، اما به ان منشی مذ هبی می دهند .چنان که هیچ واقعیتی نمی تواند آن را از آنها بگیرد. از لحظه ی حرکت ، معشوق حذف می شود.آنها نیازمند هیچ علت متناهی برای عشق نیستند .این تنها طبعهای پست هستند که برای اعمال خود مقدماتی خارج از خودشان سراغ می گیرند.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن. واقعا" دو تا لاک پشت.

فیدل کاسترو گفت : چه موجودات کوچیک پستی! جنگل آتیش گرفته اینا به چی فکر می کنن .وسط کوچه نتگت نگرفته که عاشقی از یادت بره.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن، واقعا" دو تا لاک پشت.

کو لاک گفت: هر دوتا لاکاشونو کندن  ، با پوست و گوشت . تمام تنشون زخم بود .یکیشون گفت  : من جوجه تیغییم . جوجه تیغیا که عاشق نمی شن . فقط زخمی می کنن . تیغاشون رو پرت می کنن  می بینن به کی خورده بهش می خندن .. من لاک پشت نیستم جوجه تیغییم حالام می خوام برا خودم یه طاوس خوشگل شاد پیدا کنم .

 و همون طور که اشکا ش قاطی خون  می ریخت رو زمین رفت .

 اما اون یکی لاکپشته هیچی نگفت ساکت موند . دلشو خوش کرد که سوزش زخماش یادش میاره زنده اس. یادش میاره یه وقتی یه کسی رو دوست داشته.

 

 

  دو تا لاک پشت عاشق هم شدن.  واقعا" دو تا لاک پشت.

کی لاک گفت: اونااصلا" لاک پشت نبودن. دو تا مارمولک کوچولو و نازک بودن که از ترس این که له بشن زیر دو تا لاک قایم شده بودن .نمی دونم لاکا بهشون چسبید یا اون قدربهش عادت کردن که  اصلا"یادشون رفت مال خودشون نیست ..تمی دونم توی لاکا شون موندن و اونقدر به هم نگاه کردن تا مردن یا رفتن یه طاوس برا خودشون پیدا کنن .شایدم لاکاشونو ول کردن ورفتن . با هم رفتن یا تنها ؟.له شدن ؟ قایم شدن؟ نمی دونم .

.فقط می دونم هیچ کدوم لاک پشت نبودن.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 12:11 |