تبليغاتX
آدم و خدایانش

به من بگو چه كسي قاتل است؟

پسركي كه در هيجان يك نزاع ، دوست نوجوانش را ، بي آن كه 

نقشه اي كشيده باشد،در يك لحظه ي خشم مي كشد.

  يا مادر ي كه روز به روز ،‌ هر روز براي كشتن  پسر انتظار مي كشد

و التماس هاي پسرك گريان  ترسيده از طناب دار، دلش را نرم

نمي كند؟

مادري كه چهار پايه را از زير پاي پسر مادري ديگر  مي كشد

و مردنش را  تماشا مي كند؟


يا قانوني كه از مادري غمگين، ‌قاتلي خون سرد مي سازد؟


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 6:51 |


فنجان ها، رنگ شيري شفافي داشتند با غنچه هاي

گل بهي  ظريف وخوشرنگ  و لبه هاي خيلي نازك با

سايه ي كم رنگ طلايي_ سبز و چين خوردگي كم و

لطيف .انگار كن چين خوردن گلبرگ هاي شكوفه ي سيب.

من هيچ وقت عاشق  چيني هاي زيباي سبك ويكتوريايي

نبوده ام ،‌به نظرم اين جور ظرف ها بيشتر مال زندگي هاي

اشرافي قرن هجدهمي است با مبل هاي رويه اطلسي و

لباس هاي تور بلند چين دار و باغ هاي نيمه روشن

انگليسي . شبيه به نقاشي هاي خوش بخت و

خوش حال از زندگي رويايي اشراف.

سخت است آدمي با شلوار جين و پليور گشاد كه وقت كار

  سبو سبو چاي مي خورد بتواند حق چنين فنجان ها يي

را ادا كند . اما آن فنجان ها ،‌زير نور چراغ هاي ويترين

جوري قشنگ بودند كه انگار الهامي از جهان ديگري.

و ديدم دلم مي خواهد يك بار هم كه شده توي آن ها چاي

بخورم. رفتم داخل.

فروشنده جعبه را با احتياط جلو آورد و يكي را داد دستم.

ظريف تر ، ‌نازك تر و سبك تر از آن چيزي بود كه انتظار

داشتم. چيزي بود شبيه  خيال.

فروشنده ذوق زده  فنجان را گرفت جلوي چراغ  تا ببينم 

چه طور نور از آن عبور مي كند و توضيح داد : اصلا با آدم

حرف مي زنند اين ظرف ها وتوضيح داد علت اين همه

شفافيت و نازكي و سبكي اين است كه اين فنجان

ها حتا يك ذره خاك چيني  ندارند و تماما از پودر استخوان

ساخته شده اند...

به سختي خودم را كنترل كردم كه فنجان از دستم پرت

نشود. راستش كلي طول كشيده تا  با  تصور اين كه خاك

ما گل كوزه گران خواهد شد كنار بيايم و به اين كه فنجان

عزيز سفالي ام خاك نگاري و دسته ي آبي فيروزه ايش،

دستي بر گردن ياري بوده است ،عادت كنم  .

اما تصوراين كه حتا امان نمي دهند كه آدم سر فرصت خاك

شود و همان تازه تازه آسيابش مي كنند و باهاش نه سبو

و پيمانه ،‌كه كاسه آبگوشت و شيريني خوري و فنجان

چاي مي سازند ، حكايت ديگري است.

  فروشنده توضيح داد كه ماده ي اوليه ي اين ظروف، پودر

استخوان شتر و گاو است  و احتمالا  هنوز از آدميزاد براي

ساختن ظرف و ظروف استفاده نمي كنند.

 بي فايده بود،خيام كار خودش را پيش از اين كرده بود .

از همه ي اين ها گذشته، تصور اين كه هر بار چاي

مي خوري فنجان به حرف بيايد و نصيحتت كند، تصور

  عجيبي بود:

لب بر لب  كوزه  بردم از غايت  آز 

 تا  زو  پرسم  واسطه ي عمر دراز

لب بر لب من نهاد و مي گفت اين راز

 مي خور كه بدين جهان نمي آيي باز!


از مغازه آمدم بيرون.


/*]]-->

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 15:21 |

گيرم نمايش كمدي خانوادگي را دوست نداشته باشيد،‌

مثل من، يا چندان هلاك سياه بازي ونمايش هاي سنتي

نباشيد،‌مثل من،  اما سياه بازي قولنج را از دست ندهيد.

مي گويم چرا.



اين آخرين سياه بازي واقعي است كه خواهيد ديد .

سعدي افشار آخرين باز مانده ي سياه هاي تند زبان و

متلك گويي است كه ساليان سال مردم را خندانده اند و

با تكه پراني هاي تند وتيزشان به حاكمان زور گو دل مردم

را خنك كرده اند. گيرم كه ديگر صدايش را به زور بلندگوي

يقه اي به شما برساند و از رقص پر پيچ و تاب و خنده آور

سياه ،‌حركات تخفيف يافته ي پير مرد رنجوري باقي مانده

باشد كه سعي مي كند درد پا و آرتروز مزمنش را

زيرسياهي غليظ صورت پنهان كند.

سياه نمايش قولنج ديگر توان صحنه گرداني ندارد اما همين

كه "هست " همين كه نفس آن سياه تاريخي را‌زنده نگه

داشته خوب است.سياهي  كه نماد مردم بود، با اين تفاوت

كه قلندر و يك لا قبا بود و چيزي براي از دست دادن

نداشت كه زبانش را كوتاه كند و بترساندش .


از همه ي اين ها مهم تر آن كه بلد بود چطور حرف بزند كه

ارباب هم چنان كه تا في هم خالدونش مي سوزد بخندد و

هيچ رقم نتواند جلوي خنديدنش را بگيرد.

همين بود كه با هر حضور سياه پير مريض احوال مردم

برايش كف مي زدند . نه براي چيزي كه آن شب سر صحنه

مي گفت و مي كرد ،‌ براي چيزي كه بود. براي همه ي

حرف ها كه در طول همه ي سال ها زده بود و همه ي

سياه ها زده بودند.

مردم آشكارا لذت مي بردند چون لا بلاي شوخي هاي

تكراري و  خنك جنسي كه  جزء  سبك شناسي اين

نمايش هاست، كنار رقص هاي اغراق شده ي خنده دار،

بازي گران به هر بهانه، آستين بالا مي زدند  تا نوار سبزي

را كه به دست بسته بودند ديده شود و به هر بهانه دست

هايشان را با دو انگشت افراشته به شكل هفت بالا

مي بردند و ارباب هي تهديدشان مي كرد كه زنگ مي زند

بيايند اين اغتشاش گر هاي سطل آشغال آتش زن  را

بگيرند ببرند آن جا كه عرب نيزه اش هم بيفتد زهره ترك

مي شود برود برش دارد!


سعدي افشار آخر نمايش كمي حرف زد. آمد جلوي سن و

گفت :"من وقتي توي اين لباسم،‌نه اين كه فقط مال شما

باشم،‌خود شما هستم". و توي نمايش مدام از فلك لا

كردار گلايه مي كرد كه نان را گران كردي ،‌خانه را گران

كردي، اين طرف رفتيم ما را زدي،‌آن طرف رفتيم ما

را زدي! و هي تف مي كرد به صورت ارباب !

 

سه شب به پايان نمايش و پايان سياه بازي واقعي ايراني

باقي مانده و ‌سالن سنگلج هنوز جاي قشنگي است و

خوراكي هاي كافه تاترش  حرف ندارد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 10:42 |

 

دیروز دوستی زنگ زد که روزنامه­ی جام جم را ببین.

نوشته بود که من گفته­ام" ادبیات انقلاب باید در دانشگاه تدریس شود

و این که  خلق داستان بیش از هرچیز نیازمند آموزش های آکادمیک

است."

 این اولین بار نیست که از قول من حرف هایی نقل می شود که آن­ها که مرا

 می شناسند از روی انتخاب کلمات می توانند بفهمند که این ادبیات گفتاری من نیست.

ماجرا از گفتگوی نسبتا طولانی با خبرنگاری شروع شد که از من پرسید

 نظرتان در باره ی ادبیات انقلاب چیست و من گفتم که معنی دقیق این

 اصطلاح چیست؟

 ادبیات انقلاب یعنی چه؟

 

اول- ادبیاتی که در طی این سی سال به وجود آمده و  به اعتبار

 دوره­ی تاریخی  این اسم را به آن می دهیم؟ مثل ادبیات دوران صفوی یا

دوره ی سامانی؟

  واضح است که در این تعریف، همه­ی آثار خلق شده حتا با موضوعات

 کاملا متفاوت و بی ربط به فضای انقلاب را هم  شامل می­شود.

 

دوم- ادبیاتی که به طور مشخص به موضوع انقلاب اسلامی سال 57

و مسائل پس از آن می پردازد؟

 این تعریف شامل تمام آثاری می شود که از فضای سیاسی و اجتماعی

 این سی سال تاثیر پذیرفته چه آن را  تایید کند و چه مخالف آن باشد .

 

سوم - ادبیاتی که گفتمان و رفتار سیاسی و اجتماعی نظام جمهوری

 اسلامی را در تمام جوانب   به تمامی تایید می کند؟

 

خبر نگار گفت که منظورش همه­ی بضاعت ادبی ما در این سی سال

 است ، به طور موسع و فراگیر . من گفتم پس بهتر است بگوییم ادبیات

 معاصر زیرا نخستین معنایی که از ادبیات انقلاب فهمیده می شود همان

 تعریف سوم است که تنها بخشی از ادبیات جدی ایران در این سی سال

 بوده و ضعف ها و قوت ها و آسیب شناسی خاص خودش را دارد.

  و بعد هم همان دادهای قدیمی که از دوره ی دانشجویی هر جا

دستمان رسیده گفته ایم و نوشته ایم که جریان ادبیات امروز جایی

خارج از دانشکده های ادبیات اتفاق می افتد و این که نقد، داستان

کوتاه، رمان ،  فیلمنامه نویسی و نمایشنامه، نظریه های ادبی و  البته

ادبیات خلاق،بعضی به قدر دو واحد در دستگاه عریض و طویل دانشگاه-

 های ما جا دارند و بعضی هیچ.

 در این آشفته بازار که هر کس عرضه ی انجام کار جدی را ندارد به ادبیات

 رو می­آورد که شهر بی در و دروازه است و بازار مسگرها که هیچ کسی

 به هیچ صدای مشکوکی نمی خندد؛ من محصل ادبیات ، اگر بنا باشد

راه نشان دهم که همان طومار قدیمی را باز می کنم که گرایشی شدن

رشته ی ادبیات و زبان فارسی است و بودن امکان تحصیل در رشته های

 مختلف و نیز رشته ای به نام ادبیات معاصر، که آن وقت ادبیات انقلاب

اسلامی هم به هر چند معنا، جزیی از آن می شد و نمی شود نادیده اش گرفت.

 من محصل ادبیات هرچه ندانم این یکی را یاد گرفته ام که سیاسی

کردن ادبیات وهن آن است و سفارشی کردن امضای حکم مرگش .

 به جای همه ی این حرف­ها از قول من نوشته­اند" ادبیات انقلاب در

 دانشگاه ها تدریس شود" .شاید چون جمله ، کلیشه­ی متواتر است و

خیلی­ها گفته­اند و می­گویند، شاید چون نیاز این یکی را احساس

 می کنند و نیاز وجود درس های دیگر را نه . شاید  خیال می کنند اگر

 این اتفاق بیفتد خوش به احوالشان می شود و با مدرک دکتری چنان

که افتد و دانی،  می روند هیئت علمی  می شوند و دو واحد  حمید سبزواری

 درس می دهند.

 

و من بنده، نه خری دارم که غم کاهم باشد نه کاهی که حسرت خریدن

 خری!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 9:15 |

 

ایمیلم ،نظرات خصوصی این جا و تلفن های دوستانم پر است

از تشویق و دستور اعتراض به لایحه ی حمایت از خانواده.

 کاش می شد با خیال راحت اعتراض کرد اما این جا ایران است

و هیچ چیز هیچ وقت  یک رویه و روشن و مطلق نیست.

 

 ماجرا وقتی شروع شد که  شورای نگهبان بند مربوط به

مجازات ازدواج مجدد مردان بی اجازه ی همسر اول را مورد

 باز بینی قرار داد . تا ان زمان مجازات این عمل زندانی شدن

 مرد و عدم ثبت رسمی ازدواج دوم و غیر قانونی شمرده

شدن آن بود. اما شورای نگهبان زندانی شدن مرد را خلاف

 شرع دانست و این بخش از قانون حذف شد. اما غیر

قانونی بودن ازدواج مجدد (بی اذن همسر اول) باقی ماند.

نتیجه ی این تصمیم به وجود آمدن لیست سیاه پنهانی

از زنان دوم یا چندم و فرزندانشان شد که قانون هیچ

حمایتی از آن ها نمی کرد. ازدواج این زنان قانونی نبود

 – پس نمی توانستند حقی( نفقه مهریه ارث)  مطالبه کنند.

 حتا برای گرفتن شناسنامه با نام پدر برای فرزندشان دچار

 مشکلات بسیار می شدند.

در واقع این جا هم زن بهای هوس بازی مرد را می پرداخت

و به سختی مجازات می شد .

 

دولت در یک حرکت انقلابی نبوغ آمیز لایحه ای  را به مجلس

 فرستاد که   برای حمایت از خانواده و رفع این مشکل

اجازه ی  زن اول را  برای ازدواج مجدد حذف کرده است .

 

یک طرف بچه های بی شناسنامه و مادران  بد نام شده

 ایستاده اند و یک طرف زنان بی پناه و بی دفاع در برابر

 قانون. من به چه چیزی اعتراض کنم؟

 

 به لایحه ای که تصویبش  در حکم ترویج حرمسرا داری

 پولدارار هاست و ردش بی شناسنامه ماندن بچه ها و

 بی پناهی زنان لیست سیاه!

می بینی؟ جایی که من ایستاده ام

ظلم بالسویه یگانه چهره ی عدل است!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 10:35 |
 

   شب اهدا جایزه ی "رمان متفاوت"،"واو"  پرفروش ترین  نویسنده ی سال ۸۵ سخنرانی کرد:

  من مهرنوش صفایی هستم ،  کارشناس مامایی، هیچ تحصیلات آکادمیک ادبی نداشتم

  هیچ استادی نداشتم و هیچ کس یا هیچ کلاسی به من داستان نویسی یاد نداده .

  من پرفروش ترین نویسنده ی سال ۸۵ هستم و کتاب آخرم به نام خلوت خلود هم

پرفروش ترین کتاب امسال می شه  اگر چه کتاب هنوز چاپ نشده اما من از

 اس ام اس هایی که دوستان می زنن مطمئن شدم .خوش حالم که برای

مردمم می نویسم و افتخار می کنم که صنعت نشر کشورم رو با کتابام نجات دادم....

نویسنده های زیادی توی سالن  بودند ، ردیف دوم یاسوم محمود دولت آبادی نشسته بود.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 15:3 |

 

  

        آقا من می میرم واسه این نظریه ی مرگ مولف!

       البته که این نظریه هم  مثل باقی علوم  و فنون از اصل مال خودمون بوده ،غافل شدیم حضرات بالفور زدن به نام . و گرنه توی  کشور خودمون نمونه های  عملی داریم به جون شما ، همین شیخ اشراق  (البته حق با شماس باید گفت شیخ نما، چون اسناد و مدارکش در اومده که از خرس روس و روباه  انگلیس و افعی استعمار پول می گرفته )، با همون چارتا جزوه ی دست نویس داشت اذهان عمومی رو تشویش می داد که شکر خدا بالفور شمع آجینش کردن انداختنش تو رود ارس .  حالا راه دور نرو اون  یارو.. اسم نحسش چی بود خدا؟... میرزا یوسف مستشار دوله لعنت الله علیهم جمیعا آمین، مگه قانون اساسی فنارسه رو ترجمه نکرد به اسم رساله ی یک کلمه ،که اگه دین می خواین قانون اگه دنیا می خواین قانون؟ البته سزاشو تموم و کمال دادن، شاه شهید که  خودش شرح و تکمله داشت رو نظریه ی مرگ مولف ، امر کرد با همون رساله ی ضاله اون قدر زدن تو سرش که چشاش در اومد. 

     حالا  بعد این همه شاهد و مدرک آقای بارته ؟ مارته ؟ کیه این؟ به اسم خودش کتاب

     می نویسه در باره ی این نظریه که اصلش  دانش بومی این آب وخاکه . حالام همینه،  باید به فرهنگ گران سنگ خودمون بر گردیم . چه معنی داره چار تا زن و ضعیفه مجله در بیارن به اسم زنان  بعد م شرح هرچی بی ناموسیه بنویسن توش و پیراهن عثمان درس کنن ؟ گیرم چار پنج تا جوون خام  یه غلطی کردن زنه باید حیا رو بخوره آبرو رو قی کنه بره  پیش پلیس نامحرم شکایت ؟

      اینا هم تو مجله پی شو بگیرن و وکیل بازی که چی ؟ روی زنای دیگه باز شه که  دوره بیفتن که فلان مرده گفته بالای چشت ابرو و بعدش  روسری شونو باز کنن که روی گلوشون جای چاقو نشون بدن؟

      از سر تا ته مجله تشویش اذهان عمومی، مشتی زن بد گل اخمو، سینما هم که می زنن بد تر از بد. حالا نمی گیم عکس  هنر پیشه های فاسد الاخلاقی مث جولی رو بزنن، تو این فیلم آخریه دیدیش؟ به چشم برادری عجب...اما حد اقل نرن سراغ هرچی فیلم تشویش کننده اس.آقا از حق نمی شه گذشت ، این  رضا خان آدم بی اصل و نسب و بی دینی بود اما می دونست با زن جماعت باید چه جوری طرف شد ، می داد مجله و خونه و مدرسه شونو غارت می کردن چارتا انگم بهشون می زد ولشون می کرد ، بس بود آقا. می موندن گوشه ی خونه دق می کردن . لابد شنیدی ماجرای زندخت و دولت آبادی و اون یکی فخر آفاق خانم رو؟

    نه آقا اختیار دارین مارو چه به تاریخ دونی ؟ اینا میراث فرهنگی ماس، باید تو مدرسه ها درسش بدن که هر کی از راه برسه نتونه بذاره به حساب خودش غارت فرهنگیمون کنه .

      از حرف خودمون پرت افتادیم آقا، داشتم می گفتم این نظریه آقای بارته؟ مارته؟ کیه ؟ نفهمیدیم ما بالاخره،حالا هرچی ، که این همه سر  و صدا کرده  همون نظریه ی مرگ بر مولف آبا اجدادی خودمونه به خدا،  ما غافلیم.

  

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:45 |
 

                                           به های های خندیدن

                                

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 15:18 |

 

 

لبان می دوختند، (پیش از این چشم‌ها برکنده بودند و کله‌منارها ساخته) فرخی را

 

از آن میان می‌شناختم و جهانگیرخان را و شیخ شرزین را که چشم‌هاش دو کاسه

 

خونابه‌ی تهی بودند.

 

به تن خویش به سلسله‌ی سربازان زدم که زره از تیغ سه شعبه داشتند. پاره‌پاره

 

پیش پای خیاط رسیدم که سوزن تازه نخ کرده بود. گفتم این که می‌دوزی نه خورجین

 

سکه است و نه کیسه‌ی زر، نگاه کن! دهان شعر است این که می‌بندی.

 

  با چوبه‌ی زوبین به سینه‌ام کوفتند:

 

- دزدی است میان دزدان که به هزاریاوه‌ی چرب مردمان می‌فریبد و چون مال و

 

ناموس برد بر آنان بیت می‌سازد و در شهر به لودگی می‌خواند.

  

و من به فرخی نگاه می‌کردم و به جهانگیرخان و سپس به مرد که زیر دست خیاط

 

می‌لرزید.

 

 گفتم فدیه‌ای بستانید و رهایش کنید. گفتند چشمی یا زبانی. که تا نماز دیگر

 

بایست یک کرور چشم و زبان، به شماره، به دیوان حساب بریم. اینک چشمان یا

 

زبانت؟

 

 گفتم: بی‌دیدن چون مردگانم؛ اما من که شعر نمی‌توانم گفت. زبانم فدیه‌ی دهانی

 

 که به رشحه‌ای از وحی حقیقت متبرک است.

 

 زبانم بیرون کشیدند و دهانم دوختند. از درد به خود می‌‌پیچیدم و ناله‌ام چون حیوانی

 

 زبان بریده بد هیبت بود. مرد که رهانده بودمش بی‌آن که نگاهم کند می‌گریخت.

 

 شب سرد  بود از درد می‌لرزیدم. شاعری را که رهانده بودم بازگشت. با جوانانی به

 

قامت. مرا دید و خنده‌ام را نه، که خون لبانم را پو شانده بود.  

  

بر من خم شدند. جیب‌هام را کاویدند. آنچه داشتم، دواتی میراث بود و پاره‌ای نان.

 

دوات بر سرم شکستند  و نان بردند.

  

یکی شان با پوزه‌ی کفش به پهلوم کوفت و بو یم کشید: اه! گندت بزنن. بوی یابوی

 

پیر می ده این رفیق فداییت! چه جوری اسکلش کردی؟  مگه می شناختیش؟

 

 - نه، مگه غیرازتو چندتا دوست خل دیونه دارم من؟

  

- په واسه چی خودش و انداخت وسط؟

 

 - گمونم جو گیر شده بود، عوضی گرفته بود، چه می دونم؟ خریت!

 

و به آواز خواند:

 

 الاغ زیاد پیدا می‌شه تو دنیا             

  

                                                 اما يكي‌ش اينقده خر نمي‌شه...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:7 |