تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 

 

ایمیلم ،نظرات خصوصی این جا و تلفن های دوستانم پر است

از تشویق و دستور اعتراض به لایحه ی حمایت از خانواده.

 کاش می شد با خیال راحت اعتراض کرد اما این جا ایران است

و هیچ چیز هیچ وقت  یک رویه و روشن و مطلق نیست.

 

 ماجرا وقتی شروع شد که  شورای نگهبان بند مربوط به

مجازات ازدواج مجدد مردان بی اجازه ی همسر اول را مورد

 باز بینی قرار داد . تا ان زمان مجازات این عمل زندانی شدن

 مرد و عدم ثبت رسمی ازدواج دوم و غیر قانونی شمرده

شدن آن بود. اما شورای نگهبان زندانی شدن مرد را خلاف

 شرع دانست و این بخش از قانون حذف شد. اما غیر

قانونی بودن ازدواج مجدد (بی اذن همسر اول) باقی ماند.

نتیجه ی این تصمیم به وجود آمدن لیست سیاه پنهانی

از زنان دوم یا چندم و فرزندانشان شد که قانون هیچ

حمایتی از آن ها نمی کرد. ازدواج این زنان قانونی نبود

 – پس نمی توانستند حقی( نفقه مهریه ارث)  مطالبه کنند.

 حتا برای گرفتن شناسنامه با نام پدر برای فرزندشان دچار

 مشکلات بسیار می شدند.

در واقع این جا هم زن بهای هوس بازی مرد را می پرداخت

و به سختی مجازات می شد .

 

دولت در یک حرکت انقلابی نبوغ آمیز لایحه ای  را به مجلس

 فرستاد که   برای حمایت از خانواده و رفع این مشکل

اجازه ی  زن اول را  برای ازدواج مجدد حذف کرده است .

 

یک طرف بچه های بی شناسنامه و مادران  بد نام شده

 ایستاده اند و یک طرف زنان بی پناه و بی دفاع در برابر

 قانون. من به چه چیزی اعتراض کنم؟

 

 به لایحه ای که تصویبش  در حکم ترویج حرمسرا داری

 پولدارار هاست و ردش بی شناسنامه ماندن بچه ها و

 بی پناهی زنان لیست سیاه!

می بینی؟ جایی که من ایستاده ام

ظلم بالسویه یگانه چهره ی عدل است!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:35  توسط مرجان فولادوند  | 
 

   شب اهدا جایزه ی "رمان متفاوت"،"واو"  پرفروش ترین  نویسنده ی سال ۸۵ سخنرانی کرد:

  من مهرنوش صفایی هستم ،  کارشناس مامایی، هیچ تحصیلات آکادمیک ادبی نداشتم

  هیچ استادی نداشتم و هیچ کس یا هیچ کلاسی به من داستان نویسی یاد نداده .

  من پرفروش ترین نویسنده ی سال ۸۵ هستم و کتاب آخرم به نام خلوت خلود هم

پرفروش ترین کتاب امسال می شه  اگر چه کتاب هنوز چاپ نشده اما من از

 اس ام اس هایی که دوستان می زنن مطمئن شدم .خوش حالم که برای

مردمم می نویسم و افتخار می کنم که صنعت نشر کشورم رو با کتابام نجات دادم....

نویسنده های زیادی توی سالن  بودند ، ردیف دوم یاسوم محمود دولت آبادی نشسته بود.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:3  توسط مرجان فولادوند  | 

 

  

        آقا من می میرم واسه این نظریه ی مرگ مولف!

       البته که این نظریه هم  مثل باقی علوم  و فنون از اصل مال خودمون بوده ،غافل شدیم حضرات بالفور زدن به نام . و گرنه توی  کشور خودمون نمونه های  عملی داریم به جون شما ، همین شیخ اشراق  (البته حق با شماس باید گفت شیخ نما، چون اسناد و مدارکش در اومده که از خرس روس و روباه  انگلیس و افعی استعمار پول می گرفته )، با همون چارتا جزوه ی دست نویس داشت اذهان عمومی رو تشویش می داد که شکر خدا بالفور شمع آجینش کردن انداختنش تو رود ارس .  حالا راه دور نرو اون  یارو.. اسم نحسش چی بود خدا؟... میرزا یوسف مستشار دوله لعنت الله علیهم جمیعا آمین، مگه قانون اساسی فنارسه رو ترجمه نکرد به اسم رساله ی یک کلمه ،که اگه دین می خواین قانون اگه دنیا می خواین قانون؟ البته سزاشو تموم و کمال دادن، شاه شهید که  خودش شرح و تکمله داشت رو نظریه ی مرگ مولف ، امر کرد با همون رساله ی ضاله اون قدر زدن تو سرش که چشاش در اومد. 

     حالا  بعد این همه شاهد و مدرک آقای بارته ؟ مارته ؟ کیه این؟ به اسم خودش کتاب

     می نویسه در باره ی این نظریه که اصلش  دانش بومی این آب وخاکه . حالام همینه،  باید به فرهنگ گران سنگ خودمون بر گردیم . چه معنی داره چار تا زن و ضعیفه مجله در بیارن به اسم زنان  بعد م شرح هرچی بی ناموسیه بنویسن توش و پیراهن عثمان درس کنن ؟ گیرم چار پنج تا جوون خام  یه غلطی کردن زنه باید حیا رو بخوره آبرو رو قی کنه بره  پیش پلیس نامحرم شکایت ؟

      اینا هم تو مجله پی شو بگیرن و وکیل بازی که چی ؟ روی زنای دیگه باز شه که  دوره بیفتن که فلان مرده گفته بالای چشت ابرو و بعدش  روسری شونو باز کنن که روی گلوشون جای چاقو نشون بدن؟

      از سر تا ته مجله تشویش اذهان عمومی، مشتی زن بد گل اخمو، سینما هم که می زنن بد تر از بد. حالا نمی گیم عکس  هنر پیشه های فاسد الاخلاقی مث جولی رو بزنن، تو این فیلم آخریه دیدیش؟ به چشم برادری عجب...اما حد اقل نرن سراغ هرچی فیلم تشویش کننده اس.آقا از حق نمی شه گذشت ، این  رضا خان آدم بی اصل و نسب و بی دینی بود اما می دونست با زن جماعت باید چه جوری طرف شد ، می داد مجله و خونه و مدرسه شونو غارت می کردن چارتا انگم بهشون می زد ولشون می کرد ، بس بود آقا. می موندن گوشه ی خونه دق می کردن . لابد شنیدی ماجرای زندخت و دولت آبادی و اون یکی فخر آفاق خانم رو؟

    نه آقا اختیار دارین مارو چه به تاریخ دونی ؟ اینا میراث فرهنگی ماس، باید تو مدرسه ها درسش بدن که هر کی از راه برسه نتونه بذاره به حساب خودش غارت فرهنگیمون کنه .

      از حرف خودمون پرت افتادیم آقا، داشتم می گفتم این نظریه آقای بارته؟ مارته؟ کیه ؟ نفهمیدیم ما بالاخره،حالا هرچی ، که این همه سر  و صدا کرده  همون نظریه ی مرگ بر مولف آبا اجدادی خودمونه به خدا،  ما غافلیم.

  

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:45  توسط مرجان فولادوند  | 
 

                                           به های های خندیدن

                                

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:18  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

لبان می دوختند، (پیش از این چشم‌ها برکنده بودند و کله‌منارها ساخته) فرخی را

 

از آن میان می‌شناختم و جهانگیرخان را و شیخ شرزین را که چشم‌هاش دو کاسه

 

خونابه‌ی تهی بودند.

 

به تن خویش به سلسله‌ی سربازان زدم که زره از تیغ سه شعبه داشتند. پاره‌پاره

 

پیش پای خیاط رسیدم که سوزن تازه نخ کرده بود. گفتم این که می‌دوزی نه خورجین

 

سکه است و نه کیسه‌ی زر، نگاه کن! دهان شعر است این که می‌بندی.

 

  با چوبه‌ی زوبین به سینه‌ام کوفتند:

 

- دزدی است میان دزدان که به هزاریاوه‌ی چرب مردمان می‌فریبد و چون مال و

 

ناموس برد بر آنان بیت می‌سازد و در شهر به لودگی می‌خواند.

  

و من به فرخی نگاه می‌کردم و به جهانگیرخان و سپس به مرد که زیر دست خیاط

 

می‌لرزید.

 

 گفتم فدیه‌ای بستانید و رهایش کنید. گفتند چشمی یا زبانی. که تا نماز دیگر

 

بایست یک کرور چشم و زبان، به شماره، به دیوان حساب بریم. اینک چشمان یا

 

زبانت؟

 

 گفتم: بی‌دیدن چون مردگانم؛ اما من که شعر نمی‌توانم گفت. زبانم فدیه‌ی دهانی

 

 که به رشحه‌ای از وحی حقیقت متبرک است.

 

 زبانم بیرون کشیدند و دهانم دوختند. از درد به خود می‌‌پیچیدم و ناله‌ام چون حیوانی

 

 زبان بریده بد هیبت بود. مرد که رهانده بودمش بی‌آن که نگاهم کند می‌گریخت.

 

 شب سرد  بود از درد می‌لرزیدم. شاعری را که رهانده بودم بازگشت. با جوانانی به

 

قامت. مرا دید و خنده‌ام را نه، که خون لبانم را پو شانده بود.  

  

بر من خم شدند. جیب‌هام را کاویدند. آنچه داشتم، دواتی میراث بود و پاره‌ای نان.

 

دوات بر سرم شکستند  و نان بردند.

  

یکی شان با پوزه‌ی کفش به پهلوم کوفت و بو یم کشید: اه! گندت بزنن. بوی یابوی

 

پیر می ده این رفیق فداییت! چه جوری اسکلش کردی؟  مگه می شناختیش؟

 

 - نه، مگه غیرازتو چندتا دوست خل دیونه دارم من؟

  

- په واسه چی خودش و انداخت وسط؟

 

 - گمونم جو گیر شده بود، عوضی گرفته بود، چه می دونم؟ خریت!

 

و به آواز خواند:

 

 الاغ زیاد پیدا می‌شه تو دنیا             

  

                                                 اما يكي‌ش اينقده خر نمي‌شه...

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:7  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا