تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 

 

در مقدمه ی شاهنامه آن جا که ستایش خرد  آمده است و

"گفتار اندر آفرینش عالم"، وزن فعولن فعولن مناسب حماسه

 و موضوع کاملا جدی ، ناگهان غزلی به اندازه ی یک بیت  مثل

برق می درخشد و ناپدید می شود. همیشه فکر می کنم فردوسی

در چه احوالی این بیت را گفته ؟ بیشتر از هرچیز شبیه شکستن

بغض مرد مغروری در میان یک گفتگوی جدی است .و البته مرد

به سرعت خودش را جمع و جور می کند و دوباره بر می گردد

و دنباله ی  بحث را پی می گیرد و انگار نه انگار .

ببین:

ز یاقوت سرخ است چرخ کبود         نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ      بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندر و گوهردلفروز                کز او روشنایی گرفته است روز

زخاور برآید سوی باختر                 نباشد از این یک روش زاستر

ایا آن که تو آفتابی همی            چه بودت که بر من نتابی همی؟

چراغست مر تیره شب را بسیج      به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا           ........

 

می دانیم که فردوسی مقدمه را بعد از اتمام شاهنامه سروده.

 می دانیم همسرش که به روایت هایی پهلوی می دانسته و

در خواندن داستان باستان کمکش می کرده آن زمان از دنیا رفته

بوده است . آیا این  غزل کوتاه ،شکستن بغض مرد مغرور است وسط این

حرف های جدی؟ این بیت عجیب ناساز ؟

ایا آن که تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی؟

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9:30  توسط مرجان فولادوند  | 

 

  

در زبان مردم جنوب و استان فارس تعبیر یا مثلی هست که اگر چه تحقیق مستندی

از آن وجود ندارد، اما می شود حدس زد که در زبان مردم مناطق دیگر ایران هم باشد.

 تعبیر "ترکمن برده" یا به شکل دیگر:" اسیر دست ترکمن".

این تعبیر  معمولا برای تشریح موقعیت زنی  گفته می شود که شوهر یا خانواده ی

 شوهر به او بسیار ستم می کنند.و او از هر نظر در سختی ، تنگنا و تحقیر قرار دارد.

" ترکمن برده " اوج شکنجه ای است که می شود برای یک زن تصور کرد .

از نظر فنون بلاغت این تعبیر مشبه به ای است که وجه شبه آن، یعنی

مورد ظلم بودن در سرزمینی بیگانه بدون هیچ راه چاره و امکان نجات را،

به شدید ترین وجه دارد و به این دلیل  مشبه ( هر زن شکنجه دیده و در شرایط دشوار ) به آن تشبیه می شود.

  جالب آن که  این تعبیر در باره ی مردان هر چند در موقعیتی  رنج آور باشند

به کار نمی رود.

 ماجرا در سطح زبانی آن جا برای من جالب می شود که می بینم

 ریشه های تاریخی این تعبیر بسیار دور تر و دیر تر از زمان و مکانی

 که این تعبیر را به شکل اصطلاحی روزمره می شنوم روی داده است.

در مرز های شمالی خراسان ، بیشتر از صد سال پیش!

 

در اواخر دوره ی قاجار در زمان حکومت آصف الدوله در خراسان که

 فقر و مالیات سنگین و خشک سالی و هجوم ترکمن ها به دهکده های

 مرزی چنان روزگار را به مردم تنگ کرده بود که دختر بچه های سه تا

دوازده ساله شان را به  ترکمن ها می فروختند تا مالیات حاکم را بدهند

 و در آن قحط سال بی باران برای بچه های دیگر غذا تهیه کنند.

بچه هایی که اگر نمی فروختند یا از گرسنگی می مردند یا ترکمن ها

 و افغان ها در شبیخون های هر روزه خود به بردگی می بردند یا خود سربازان

 ایرانی به جای مالیات می گرفتند و ارزان تر به ترکمن ها می فروختند.

 

این دخترکان بیشتر برای کار در میخانه ها ، رقص و روسپیگری و اگر

مناسب آن نبودند  خدمتکاری، برده می شدند.

می شود حدس زد که چقدر طول کشیده تا خبر، در ایران کند و کاهل

 عهد قاجار زبان به زبان بچرخد و به مردم فارس در جنوب برسد. اما

 درد و رنجی که مردم حتا در دور ترین جای ایران از شنیدن این ماجرا کشیده اند را، زخمش را، هنوز بعد

 از صد سال می شود در زبان دید .

ماجرا آن چنان تلخ و دردناک بوده که هنوز رنج  و شکنجه ی دختری عزیز با آن سنجیده

می شود. اسم دختران قوچانی ، سرنوشتشان ، ترس ها، ترانه ها و

گریه هایشان فراموش شده اند. کسی ، از میان بسیار مردمی که

تعبیر "ترکمن برده " را به کار می گیرند نه آن ها را می شناسد نه

حکایتشان را شنیده است. اما زبان ، آن را حفظ کرده . گویی منتظر

فرصتی مانده باشد تا  کسی دوباره رد این تعبیررا پی بگیرد و قصه را از نو بخواند

 و نگذارد مردم آن بچه ها را فراموش کنند.

خیال می کنم زبان این جا، نوعی وجدان فراتر از زمان است.

 ،  مثل مادری پیر که  یادگار کودک از دست رفته اش را هنوز نگه داشته ،

عروسکی کهنه، رشته مویی بافته ، چیزی که برای بچه های جوان تر

 فاقد معنا یا انگیزش احساسی است  اما مادر آن را جایی جلوی چشم

 می گذارد تا روزی بالاخره یکی از بچه ها بپرسد این چیست؟

 ومادر قصه اش را دوباره بگوید ....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 8:44  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

داشتم از تشنگی می مردم.

هر دو داشتیم از تشنگی می مردیم. خوابیده  ، نه ، افتاده بودیم روی شن ها،

وسط بیابان ، مگر کسی از شتر دار های محلی یا راه بلد ها پیدایمان کند،

کسی به صرافت بیفتد که چرا این همه دیر کرده ایم.

آفتاب بریانمان می کرد.

از خودم بدم می آمد از این همه ضعف در برابر تشنگی.

مخصوصا وقتی به او نگاه می کردم.

کمی جلوتر ، پشت به من تکیه داده بود به سنگی که کمی سایه داشت

 و چیز می نوشت.

انگار نه انگار که داریم از تشنگی می میریم و کسی پیدایمان نکرده است.

عرق از گردن تا میانه ی کتف هایش را خیس کرده بود. هر از گاه بر می گشت

 و می پرسید: خوبی؟

تا چند ساعت قبل جواب مفصل می دادم . حرف زدن با او، پیدا کردنش تنها،

دور از حلقه ی مریدان ،غنیمتی بود که به بیابان و ترس و تشنگی می ارزید.

 

 وقتی آدم را نگاه می کرد، وقت زود می گذشت.

 

دفتر چه اش را بست . چرخید سمت من. پرسید: خوبی؟

 جان جواب دادن نداشتم.

زبانم از زور خشکی نمی چرخید لب هایم انگار ورم کرده باشد تکان نمی خورد.

از ضعف خودم در برابر او، خجالت می کشیدم. با حرکت دست گفتم خوبم.

بلند شد و راه افتاد کمی دور و بر را نگاه کرد و دوباره برگشت

گفت:بی فایده اس . باید صبرکنیم تا پیدامون کنن.

و سرش را تکیه داد به تخته سنگ که کمی سایه داشت و خوابید.

 انگار نه انگار .

همین  یقین و توکلش پا گیرم کرده بود.

 

 

خواب نبودم . چشم هایم را بسته بودم که آفتاب کورم نکند.

 نیمه هشیار صدایی شنیدم.

صورتم تر شد.

مردی کنارم نشسته بود . شترش کمی دورتر . مرد از قمقمه آب

 می ریخت توی دستش و می پاشید به صورتم.

بدنم شعله می کشید. صورتم تاول زده بود. آب صورتم را می سوزاند .

قمقمه را از مرد گرفتم . دستم در نیمه راه دهان ماند.

خودم را کشاندم سمت تخته سنگ.

می ترسیدم .

ََ نکند از تشنگی مرده باشد؟َ

 

کلاه را آرام از روی صورتش بر داشتم. آب را ریختم روی لب هایش.

بیدار شد . چشم هایش را باز کرد. قمقمه را دستم دید.

 با همان صدای عمیق زنگ دار گفت:

ممنون. خودت بخور. این آب هنوز یخ یخه.

و به قمقمه اش اشاره کرد که زیر سایه ی سنگ کنار دفترچه گذاشته بود...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:39  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

 

گفتند : در او بدم . نجاتش بده .

 

 اورا که هنوز گرم است .

 

هنوز تنش می تپد.

 

 هنوز روحش دور نرفته است .

 

 

گفت: چه کاریه؟ اول ، عمر خودشو کرده .

 

دوم ،  وقتی  که زنده بود  هم خیلی بهش خوش نمی گذشت.

 

سوم، ....

 

اصلا  وایسین عقب تر... من قراره معجزه کنم یا شما ها؟

 

 

و بچه را از تن زن بیرون کشید و بر او دمید.

 

 و زن خود مرده بود.

 

 بچه زنده ماند.

 

 همه صدایش می کردند مرده زاد.

 

 به درازی زیست اما هیچ گاه به تمامی زنده نبود.

 

 

 

 

نتیجه ی اخلاقی : چرا نفهمید اگه زن رو نجات می داد  نوزاد – بی معجزه ای -  زنده

 

می موند و هردو  کامل بودن ؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 7:15  توسط مرجان فولادوند  | 
 

                     

        همان به كه  چشم

                                    فرو بسته باشي ...                   

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:28  توسط مرجان فولادوند  | 

                              

 

                       

ابراهیم پس از سالها نشست ،روبه روی خورشید، میان مردمانی که سربه سجده داشتند یا به ستایش وهراس به خاک چشم دوخته بودند .ابراهیم سجده نکرد ، از دیدن بازش می داشت، از کشف کردن ، غرق شدن .                                                                 

سر انجام ،خدایش را یافته بود،  حضوری معاینه داشت ،گرمش می کرد،

می سوزاندش،کورش می کرد،  خوب بود!

     

خورشید بی رحمی عاشقانه ی خدایان را داشت ، به نیرومندی هراس انگیزی می تابید ، ابراهیم دیگر جایی را نمی دید . پیشانی اش تاول زده بود: 

طاقتم را می سنجی؟

وشانه هایش را برهنه کرد و  شیفته تر در خورشید خیره شد.

در برابر خدایی چنین صریح می شد به خوش دلی شکست ، گریست ، برهنه شد ، خود را به آتش کشید . دوید، رقصید و قربانی کرد .

ابراهیم چشمهایش را بست واز شوق هراس انگیز قربانی کردن خويش در پیشگاه خدایی چنین نزدیک ، لرزید.                                 

 

آفتاب کم کم نرم و  آرام شد چونان خدایی که پس از آزمون های دشخوار بر سرسپردگی بنده اش رحمت می آورد و او را به پس پرده ی جبرو.تی اش می برد خورشید نیز ان روز همه ی رنگهای اثیری اش را به ابراهیم نمایاند چنانکه تا ان روز هرگز به کسی نشان نداده بود.

 

و حال ابراهیم  دیدنی بود.

 

غرو ب که شد همه ی سجده کنند گان تسبیح خوان برخاستند ،خاک از جامه تکاندند و خرسند ازعبادتي كه فروخته بودند ومطمئن به نواله اي كه  از جانب خدايشان مي رسيد به خانه هايشان رفتند.

 

ابراهیم  ماند .تاول پیشانی و سر شانه ها یش   می سوخت .هوا تاریک بود .

ابراهیم گفت :تنها ساعتی مانده است .تاب خواهم آورد .

 

جهان خالی بود . بیابان قفری که نابینایی اش هررنگي  را بیهوده می کرد.

 

 خدا یش نبود وهیچ چیزمعنا نداشت .

 

زخم هايش،چشم هايش كه تار شده بود، همه ي شعر ها،نيايش ها ،همه ي افسانه هايي كه از زيبا ترين پرستش ها مي دانست ،نعش عزيز ترين قرباني روي دست هايش بو مي گرفت وخدايي نبود تا آن همه را پيشكشش كند.

                                                                                                       زمان مي گذشت و ابراهيم يك شب بي خدايي را تاب نمي توانست آورد.

 

بر خاست ، درد داشت،و بی آن که خاک از جامه بتکاند رفت. در بیابانی

 که تاریکی مشرق و مغربش را حتا ، بلعیده بود. رد اشک هایش روی خاک

 می ماندو با خودش می نالید : انی لا احب الافلین.... انی لا احب الافلین

 

 ابراهيم رفت تا خدايي بيابد، خدايي بيا فريند، شايسته ي آفرينه اي چونان

 

ابراهيم - حتا بي حضوري معلوم - خدايي  كه  براي ساعتي حتا در تاريكي كور

 

جهان رهايش نكند.   

 

 

                                                                    

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:27  توسط مرجان فولادوند  | 

 

لقمه هر خورنده را در خور او دهد خدا

آن كه گلو بگيردت حرص مزن مجو مجو

 

گفت كه لقمه‌اي از آن گر ببري سوي دهان

حلق و زبان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:14  توسط مرجان فولادوند  | 

 

شب و ستاره و شهریور، صدای دور اذانی گم،

 

و نیچه:

"هنوز به جستجوی خویش بر  نخاسته بودید که که مرا یافتید،

همه ی باورمندان چنین می کنند، از این روست که تمامی باورها

از اهمیت ناچیزی برخوردارند.اکنون از شما می خواهم که مرا از

 دست دهید و خود را بیابید. تنها زمانی که مرا انکار کرده باشید

به سوی شما باز خواهم گشت .

 

                                                                                     چنین گفت زردشت...

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:36  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

آدم که چشم باز کرد از همان عطسه ی اول، خدا آسیب پذیر شد . تبدیل شد به کسی که با همه ی جبروت قادر علی کل شئ ،

می شد نافرمانیش کنند.

پیش از آن همه جا امن و آرام بود.، فرشته ها در کار   تسبیح و ملائک در حال سجود، آدم چشم باز کرد و حال خدا دیدنی بود!

 

کسی را یافته بود ، ساخته بود که دوست داشتنش معنی داشت ، که عشقش قیمتی بود .

دل خدا لرزید: اگر رو برگرداند چه؟

 - می توانست رو برگرداند –

اگر کافر می شد؟

- می توانست کافر شود –

اگر نمی فهمید ، اگر سرش گرم می شد  و یادش می رفت که خداوند خدا چقدر دوستش دارد و چه قدر مشتاق دوست داشته شدن از طرف اوست چه؟

 

حال خدا دیدنی بود.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط مرجان فولادوند  | 

 

یونگ در آغاز کتاب "پاسخ به ایوب" مقدمه‌ای دارد با عنوان "درخواست از خواننده‌ی مهربان" و در آن با لحن عذرخواهانه‌ای از خوانندگانش درخواست می‌کند پیش از آن که به اتهام کفر پوستش را بکنند یا به خاطر خرافه‌پرستی ریشخندش کنند، کمی درباره‌ی حرف‌هایش در باب ایمان مذهبی و مقوله‌ی خیر و شر تأمل کنند. بعد هم  در فصل مفصلی مقدمات بحث را با لحن شمرده و احتیاط‌آمیزی شرح می‌دهد.

چیزی که من می‌خواهم بنویسم نیاز به مقدمات بسیار در باب رابطه‌ی "نام و ذات" و نیز "صورت‌گردانی اسطوره‌ها"دارد. پی‌‌گیری و تشخیص صورت‌های دگرگون‌شده‌ی  کهن‌الگوها و بن‌مایه‌های اساطیری در فرهنگ، زبان و اعتقادات امروزی، بحث بسیار مفصلی است. نمی‌دانم آیا هرگز مجال مطرح کردنش فراهم خواهد شد یا نه؛ اما فعلا از "خواننده‌ی مهربان" درخواست می‌کنم بدون همه‌ی آن مقدمات، از این زاویه هم به موضوع "آدم و خدایانش" نگاه کند. مسلما این نه تنها دریچه است و نه بهترین آن، فقط یک پنجره‌ی دیگر است که شاید تازه باشد.

همین و تمام .

 

گمان می کنم تصور ما – حداقل در حیطه ی زبان- از خدای یگانه برایند تمام خدایانی است که بشر در طول قرنها آنها را پرستیده به آن ها نیازمند بوده دوستشان داشته یا از آنها ترسیده است.

زیرا نمی توانسته تصور کند خدایی که ابرها را در اختیار دارد همانی است که خشک سالی،  قحطی و وبا دراختیار اوست .

 خدای جنگ – که لزوما می بایست از کشتن خرسند شود و لذت ببرد- چگونه می توانست خدای حامی زنان و کمک کار ایشان در به دنیا اوردن فرزند و شیردادن و رهایی شان از بیماری باشد؟

 و چگونه می شد که این همه بی دخالت مستقتم خدایی مشخص به انجام برسد؟

 

رد این احساس و تفکر را درفرهنگ اعتقادات امروز و نیزحتا درزبان ادیان توحیدی می شود دید. آشکار ترینش دراعتقاد اهل کتاب به قدیسانی است که هر کدام حامی  گروهی خاص اند : سن امانوئل " حامی چوپانان و گله ها ، سنت  ترزا حامی زنان ، " سن سباستین حافظ مسافران و گم شدگان کوهستان و... درباورهای ما نیز همین نقش معادل را می توان در اعتقاد به خضر به عنوان حافظ مسافران و گم شدگان و یونس حامی گرفتاران و زندانیان ، دید .

حتا اسامی خاصی که برای خداوند می شناسیم  واو را به آن ها می خوانیم نیز رنگی ازآن باور کهن چند خدایی را در خود دارد:

خدای باران و باروری "رزاق"  خدای مسافران " خیرالحافظین" خدای جنگ"منتقم" "قاسم الجبارین" " کاسر" "قاهر"  خدای روشنی ، خدای راه های تاریک و........

 به یاد بیاوریم  که به ما توصیه شده در هر موقعیت خداوند را به نامی بخوانیم که مناسب نیاز و شرایط ماست . در دستور اذکار آمده است برای زیاد شدن رزق ، ذکر " یا رازق" و برای گره گشایی ذکر" یا مفتاح " برای بخشایش گناهان ذکر" یا غفار" برای دوری از رسوایی ذکر "یا ستار" .و....مجرب است.

 اگر گم شدی خداوند را به نام هادی بخوان و اگر فقیر بودی او را " یا غنی" صدا بزن.

 این نام ها هر یک خاصیتی دارد در پیوند با وجه خاصی از قدرت خداوند. با گفتن آن اسم خاص و مرتبط با نیازمان در واقع همان وجه از وجوه متفاوت و مختلف خداوند را فرا می خوانیم که به آن نیاز مندیم. گویی ازمیان خدایان بسیار (اسامی و وجوه بسیار خداوند) به معبد خدایی قدم گذاشته ایم که به قدرت خاص او محتاجیم.

وقتی طلب روزی می کنیم "رزاق" را فرا می خوانیم،یعنی خداوند را در کسوت خدای باروری و برکت بخشی می بینیم و نه درکسوت خداوند جنگ یا ایزد محافظ  مسافران وغریبان یا خدای باران.

در واقع اگر یگانگی و یکپارچگی خداوند نه دراستنباط و استدلال عقلی، بلکه درپنهانی ترین ودرونی ترین بخش وجود وناخوداگاه مان حضوری بی تردید داشت، یا به بیانی دیگر،اگرما می توانستیم همه ی این وجوه گوناگون وگاه – بنا به فهم ما- متضاد را،در یک وجود واحد تصور کنیم ، برای همه ی احوالات گوناگون، تنها یک اسم برای فرا خواندن او کافی بود، زیرا با همان یک اسم خدایی را فرا می خواندیم که همه ی این وجوه دور از هم را هم زمان داشت . اما یک اسم هرچند فراگیر، ما را بسنده نیست، زیرا درعمیق ترین لایه های وجودی هنوز پی خدای بارانیم که مارا از چنگ خدای خشک سالی نجات دهد یا خدای حافظ زنان و خانواده که مارا از آسیب خدای جنگ در امان بدارد.

اما خدایان کهن از آن جا که وجود هایی جدا ازهم بودند – وحتا گاه در تعارض- می توانستند پناه آدمیان از آسیب خدایان دیگر باشند . خدای باران حامی انسان ازقدرت نمایی- وحتا انتقام جویی- خدای خشکسالی بود وخدای روشنایی همواره در ستیز با ایزد تاریکی ،این تقابل وتضاد تقریبا در تمام مجموعه خدایان اقوام دیده می شود.

.با آمدن ادیان توحیدی، خدایان متعدد تا پشت مرزهای افسانه و مطالعات باستان شناسی عقب نشستند،اما تضاد میان مرگ و زندگی ، بیماری و سلامت ، برکت و خشک سالی همچنان واقعیتی عینی و غیرقابل انکار بود . چه گونه می شد همه این وجوه متفاوت را (که هر کدام پیش از این خدایی مخصوص ومنحصرداشت) ، دریک خدا جمع کرد؟ اکنون می بایست ازمرگ ، بیماری، قحطی و بلا – که از جانب خدا و به اراده ی و تحت امراو بود- ، به پناه همان خدا ،گریخت.

 جالب آنکه عین این مسئله را دراعتقادات عرفانی به این شکل پاسخ گفته اند: گریختن از" قضای الهی" به" قدرالهی" .

 قضا این جا تقریبا معنایی معادل هرچیزسهمگین ودشوار(خدای خشکسالی، جنگ و..) دارد، و قدر در بر گیرنده ی هر لطف و عنایت و برکت

 ( خدای محافظ ،خدای حامی انسان ها و جانوران اهلی و..) است.

در ساحت زبانی، این تفکیک را می شود در اسامی جلال و اسماء جمال دید.

 

در باره ی اسم و رابطه اش با اساطیر وقت دیگری- اگر بود- حرف خواهیم زد.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:26  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا