تبليغاتX
آدم و خدایانش


قرارمان امروز بود. كسي نيامد.بچه ها  صبح زود رفتند قم كه به مراسم

تشييع برسند.

....و

"خداوند  هر كه را خواهد عزت دهد"

...و

كار زيادي از دست آقاي ضرغامي بر نمي آيد.

به جان خودم.


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 10:28 |


 

با هم در باد مي دويديم. دست هم را مي گرفتيم . باد با ما مي آمد و آن وقت ها كه بلند بلند

 شعري را مي خوانديم كلمه هاي جا افتاده را به يادمان مي آورد.

با هم از درخت سيب مي چيديم.  مي نشستيم  روي زمين و سير تماشايشان مي كرديم.

 سبزي آرام پوست سيب را نگاه مي كرديم كه آواز خوانان به طرف سرخ مي رفت يا گاهي

 به زرد هاي آهسته،تكيه مي داد.

قرار نبود به جايي برسيم.

 عجله نزديك ما نبود و ما  تكه اي از عمرمان را به تماشاي سيب ها مي گذرانديم.

سيب ها را بو مي كرديم. هنوز هم چشم بسته مي توانم بوي هر كدامشان را به ياد بياورم.

گرسنه بوديم.

 به سيب ها قول مي داديم آن ها به شعر تبديل كنيم و به دويدن در باد و به عشق.

 بعد سيب ها را آرام  مي خورديم.

 


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 19:30 |

  ناگهان ديدم از آن صورت كه دوستش داشتم، از آن صورت كه آن همه دوستش داشتم و

مي شناختمش،‌چيزي يادم نيست.

فقط دو دندان جلو را به ياد مي آورم. دو دندان پيش بالايي كه روي هم افتادگي ملايمي داشت.

انگار يكي شان در رفاقتي ابدي به شانه ي آن ديگري تكيه داده بود.

فقط همين؛ از آن همه دارايي.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 8:9 |

زن ها بچه هايشان را فرستاده بودند مدرسه.

زن ها شوهرهايشان را تا دم در بدرقه كرده بودند .

 سفارش كرده بودند مواظب خودشان باشند.

زن ها غذا پخته بودند كه بچه هايشان گرسنه نمانند .

زن ها رفته بودند بجنگند كه بچه هايشان هوا براي نفس كشيدن

و دليلي براي خوش حال بودن داشته باشند.

زن ها كتك خورده بودند. سخت.

تا دل بچه هايشان گرم باشد تا كسي خنده را از لب آن ها ندزدد .

زن ها وقت برگشتن، با دست هاي كبود شده و پاهاي شكسته

نان و سبزي خريده بودند

تا سفره خالي نباشد.

 زن ها پشت در اشك هايشان را پاك كرده بودند.

توي خانه  خنديده بودند.

پليور هاي بلند و كلفت پوشيده بودند

تا بچه ها  كبودي هاي تنشان را  و دست هاي زخمي شان را نبينند.

شب،‌همه سير و آرام خوابيده بودند.

زن ها بيدار بودند.

زن ها از درد خوابشان نمي برد.


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 1:29 |


 

گفت زنها بيشتر بودند. گفت پير زني به مردم جوانه هاي نازك نعنا مي داد و

شعر مي خواند.گفت شعرش يادم نيست اما به ما كه ترسيده بوديم،جرات مي داد.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 1:26 |


بعد مدت ها  دوباره دارم سوانح مي خوانم:


 ...هم بود كه عشق رخت بر گيرد و عاشق از خود و خلق و

معشوق خجل شود و در زوال عشق متاسف باشد.

و نيز بسيار بود كه عشق روي بپوشد  از زرق نمايش ...

كه او بوقلمون است و هر زمان رنگي ديگر برآورد.

گاه گويد رفتم.

اما

 رفته نباشد...

 

                                                                سوانح العشاق

                                                                  احمد غزالي

                                                                 نشر ثالث


زرق : حقه،‌شعبده

بوقلمون: پارچه اي كه در هر زمان از روز با تغيير نور  به رنگي متفاوت

  در  مي آمده است

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 15:36 |

به من بگو چه كسي قاتل است؟

پسركي كه در هيجان يك نزاع ، دوست نوجوانش را ، بي آن كه 

نقشه اي كشيده باشد،در يك لحظه ي خشم مي كشد.

  يا مادر ي كه روز به روز ،‌ هر روز براي كشتن  پسر انتظار مي كشد

و التماس هاي پسرك گريان  ترسيده از طناب دار، دلش را نرم

نمي كند؟

مادري كه چهار پايه را از زير پاي پسر مادري ديگر  مي كشد

و مردنش را  تماشا مي كند؟


يا قانوني كه از مادري غمگين، ‌قاتلي خون سرد مي سازد؟


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 6:51 |


پاييز بود؟ بايد كمي دير تر يوده باشد.الان كه عكس ها را نگاه مي كنم آن ها پليور پوشيده اند و من كاپشن  شلوار جين. كلاه بافتني صورتي سرم كرده ام -هنوز روسري نمي پوشيدم- و چتري هايم از زير كلاه آمده بيرون.

توي عكس پنج نفر هستند اما آن روز كه با هم رفتيم كوه بيشتر بودند. بيشترشان بچه هاي برق هنرستان آيت الله حق شناس بودند. همكلاسي هاي علي. تمام تابستان را رفته بودند كارگري روز مزد ساختمان،‌ و دستمزدشان را گذاشته بودند روي هم و  در يكي از روستاهاي دور "سيمكان"مدرسه ي دو اتاقه اي ساخته بودند و حالا  هر بار كه كاري مي گرفتند،‌ از كندن شالوده ي ساختمان يا تدريس خصوصي رياضي به بچه هاي تجديدي، مزدش را روي هم مي گذاشتند و  مي دادند دست علي كه مي رفت تهران و از بازار – كه ارزان تر بود -  دفتر و مداد مي خريد و پليور هاي گرم و چكمه ي پلاستيكي ساقه بلند و صابون و  وازلين،‌وازلين،‌وازلين . مي گفت  دست بچه ها از سوز سرما ترك مي خورد و قاچ قاچ مي شود و بعد منبع هزار مرض و تراخم چشم و...

دست هاي خودشان از آهك و سيمان قاچ قاچ بود.

 با معلم آن جا كه پنج پايه را توي يك كلاس درس مي داد، پشت اتاق ها،  توي يك ديگ بزرگ  آب گرم مي كردند و دست و صورت بچه ها را با  ليف و صابون مي شستند و با وازلين چرب مي كردند.

 مريضي بين بچه ها كمتر شده بود.

 از خودشان چيزي نداشتند. فقط چند دست لباس. ‌بقيه را برده بودند براي

بچه هاي همان جا.‌ لباس ها،‌كفش ها و توپ فوتبال و هرچيزي كه داشتند.

با همين تعريف ها راضي شدم كتاب هايم – كه به جانم چسبيده بود – و  تمام وسايل آزمايشگاه و ميكروسكوپ عزيزم را بدهم كه ببرند براي آن بچه ها" كه به عمرشان جز كتاب هاي درسي ،‌كتاب نديده اند" و آن ها گفتند كه از آن به بعد مرا هم  مثل يكي از اعضاي گروه با خودشان مي برند كوه.

رفتيم " غار ورا" جايي كه چهار فصل سال از سقفش مثل باران آب مي ريزد و  پر از بوته هاي تنباكوي كوهي است كه اگر بخواهي عسل كوهي بخوري  دودش بهترين راه گيج كردن زنبورهاست.

توي راه دست جمعي سرود مي خواندند:

 پاييز آمد پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/ از تراوش باران/ می‌گريزد....

 من سرود را بلد نبودم. دلم مي خواست با آن ها بخوانم. معلمشان، آقاي پرهام كه جوان بود و  بيشتر دوست تا معلم  ، نشست روي يك تخته سنگ و از توي كوله اش يك بسته بيسكوييت پتي بور بيرون آورد. بيسكوييت ها را بين بچه ها تقسيم كرد و ب عدپشت  لفاف سفيد بيسكوييت، شعر  ترانه  را خيلي خوانا، برايم نوشت. هزار بار آن سرود را خوانديم. صدايمان توي كوه

مي پيچيد:

 ره‌پيمای/ قله‌ها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ می‌نوردم..

شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسان‌ها را/ در نوردم...

 

 

همه شان را يادم نيست. اما كرامت الله پذيرش ،‌ كه گربه اش، خپل ، را به من بخشيد. الان در قطعه ي اول مزار شهدا است يعني اوايل جنگ . علي توي قطعه ي چهارم است. شلمچه ي كربلاي پنج. احمد پرهام معلمشان همان وقت ها اعدام شد. بچه بودم. نمي فهميدم فدايي بود يا چيز ديگري . ..

 

...دانشجو كه بودم همين  ترانه را باهم كلاسي ها ،‌ مي خوانديم  و صدايمان  در كلك چال  مي پيچيد. گشت كوه تذكر داد كه  ساكت باشيم. و توضيح داد از ظاهرمان بر مي آيد بچه مسلمانيم و در شان ما نيست سرود خلقي ها را بخوانيم و از اين ها گذشته مزاحم مردم مي شويم.

كوه زياد رفته ام. اين ترانه را هم  زياد خوانده ام.

 تنها.

 به زمزمه.

 هر پاييز.

 و يادم هست كه اين ترانه را بار اول با بهترين مردان جهان خواندم.

 وقتي تنها كودكي بودم

و

مي توانستم همه ي داراييم را در مقابل يك روز هم راه آن­ها بودن ، ببخشم.

 

...

 

 

پاييز آمد پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/

از تراوش باران/ می‌گريزد

 

خورشيد از غم/ با تمام غرورش/ پشت ابر سياهی/ عاشقانه به گريه/ می‌نشيند

 

من با قلبی/ به سپيدی روز/ می‌روم به گلستان/ همجو عطر اقاقی/


لابلای درختان/ می‌نشينم

 

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری/ می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا

 

ره‌پيمای/ قله‌ها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ می‌نوردم

 

دركوهستان/ يا كوير تشنه/ يا كه در جنگل‌ها/ رهنوردی شاد و/ پر اميدم

 

شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسان‌ها را/ در نوردم

 

شعر هستی/ بودن و كوشيدن/ رفتن و پيوستن/ از كژی بگسستن/


جان فدا كردن در/ راه خلق است

 

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا.

 

پ.ن1

 يادم هست ترانه بند ديگري هم داشت:  در آن سحر/ سينه ي يارانم/

شد نثار گلوله/ من به جا ماندم/ زان شهيدان...

 

 

پ.ن 2

لينك ترانه را از وبلاگ آق بهمن گرفته ام. به خاطر ترانه ازش ممنونم و به خاطر نوشته هايش در اين چند ماه.

 

پ.ن3

ظاهرا سيستم لينك بلاگفا غير فعال است. آدرس براي شنيدن ترانه اين جاست:

http://www.4shared.com/file/137883333/f642575c/Payiz_Amad_-___.htm

 وبلاگ  آق بهمن هم  كه در بخش پيوند ها همين كنار.

تا وقتي لينك دوباره راه بيفتد.

 

 
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:26 |
 

 غوغاييان شوارع و چهار سوق گرفته بودند.

يكي از آن ميان خنجر بر گلوي مجنون نهاد: فاروق فاضل تر يا صديق؟

گفت: ليلي نيكو تر .

و

رها شد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 10:16 |


 

               سه شنبه پايتخت جهان بود سال ها....

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 2:8 |



  " وعده" 


آزادی  جان!

با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده

در حالي كه  سر و رويت  از آب دهان رهگذران آلوده است

لنگ لنگان گام بر می‌‌داري

اما سرت سلامت باشد

روزی کفش به پا خواهی‌ داشت و شاید هم

­ _کسی‌ چه میداند_

جوراب!

آزادی 

روزی تو نیز کلاه گرم خواهی‌ داشت

با لبه‌های بلند كه گوش هايت يخ نكند

آن روز تو در راه‌ها از بادها و طوفان‌ها نخواهي ترسيد

و مردم دیگر

به دریغ وتحقير در برابرت سر تکان نخواهند داد

حتا

_ كسي چه مي داند؟_

شايد ترا به خانهٔ خود راه دهند 

و اطعام کنند.

                                                   

                                                       هاینریش هاینه شاعر آلمانی‌ قرن ۱۹.



+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 9:40 |

مبادا مباد كه قطره اي از اين خون بر زمين ريخته شود.


بچه بودم. بهار بود. ميان خرابه ­هاي معبد آناهيتا در بيشاپور بازي مي كردم.

كناره ­هاي سايه ­دار ديوارهاي سنگي پر بود از گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك سياه، ‌چند تا چيدم. آمدم پيش مادر بزرگم كه تنها نشسته بود لب

رودخانه كنار وسايل. همه رفته بودند كوه كتيبه­ ي شاپور را از نزديك ببينند.

گل­ ها را دادم به او گرفت و بو كرد و بعد چاله­ ي كوچكي كند و باريكه راهي

ساخت تا چاله از آب رود خانه پر شود.بعد ساقه­ ي گل­ ها را گذاشت توي آب.

مي ­خواستم بروم پيش بقيه. كوه صاف بود. مادر بزرگم مي­ ترسيد.

گفت تنها نرو. صبر كن و تا يكي پيدا شود كه همراهش بروم، دستم را گرفت و

همان دور و برچرخيديم. گفت: بيا گل بچينيم. مي­ دانستي گلي هست كه  هر

چقدر بيشتر بچيني­ اش، بيشتر مي ­شود؟  و نشانم داد كه زير سايه­ ي كوه،

‌كنارهردرخت، توي شكاف هر سنگ را دسته دسته گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك تيره  پر كرده است و همان طور كه گل­ ها را توي دامن پيراهنش جمع مي­ كرد

برايم گفت كه اسم اين گل پرسياوشان است­ و داستاني دارد كه وقتي باد مي­ آيد،

اگر خوب گوش كني،همين طور كه ساقه­ اش خم و راست مي ­شود و

گلبرگ ­هايش به هم ساييده مي­ شوند، برايت تعريف مي ­كند:


روزي شاهزاده­ اي بود  خيلي زيبا و خيلي جوان ، شاهزاده آن قدر پاك و نجيب و

مهربان بود كه حتا آتش او را نمي سوزاند. اسم شاهزاده سياوش بود. اما بالاخره

يك روز شاه ‌ او را در برجي كه هيچ كس نشاني اش را نداشت زنداني كرد و

كشت.

شاه به جلادها دستور داده بود سر سياوش را در تشت طلا ببرند وخونش را

جلوي آفتاب بخشكانند  و بدنش را خوراك گرگ­  ها كنند تا هيچ كس از ماجرا

بويي نبرد.

سفارش كرده بود " مبادا خون سياوش بر زمين بريزد"

اما جلاد شلخته و نادان وقت سربريدن حواسش پرت شد و يك قطره از خون

سياوش ريخت روي زمين. خون به زمين فرو نرفت . روي زمين پخش شد. از زير هر

سنگ  جوشيد و  جوشيد و به راه افتاد .هركس آن را مي­ديد مي ­فهميد كه جايي

بي گناهي را كشته­ اند. خون جوشيد تا به ايران  رسيد و رستم خبر دار شد.

رد خون را گرفت و رفت تا بالاخره فهميد آن كشته ­ي بيگناه سياوش،

‌شاهزاده­ ي ايران بود­ه­است . رستم لشكر كشيد و  انتقام خون سياوش را گرفت.

 تازه آن وقت بود كه خون از جوشيدن ماند و به زمين فرو رفت و حالا هزار سال

است كه هرسال به جاي آن خون همين گل­ ها سبز مي­شوند كه  مردم اسمشان

را  گذاشته­ اند خون سياوشان يا پرسياوشان...

...

يكي از دايي ها آمد. مادر بزرگم گفت: حالا برو كوه  و به دايي ام گفت:

دستش را ول نكني ها!

 ...   


يكي از قوانين جهان اسطوره ­اي ايراني (مطمئن نيستم اين "قانون " اسطوره­ هاي

غير ايراني را هم شامل مي­ شود يا نه) اين است كه خون بي­ گناه نبايد بر زمين

ريخته شود، اين سفارش مدام در افسانه ­ها تكرار مي­ شود:

فرشي چرمي بگستران و بر آن تشتي زرين بگذار و سر را در همين تشت از تن

جدا كن!‌

مبادا مباد كه قطره ­اي از اين خون بر زمين ريخته شود، كه ازهر سنگ خون بجوشد

و تا غرقه­ ات نكند از جوشش باز نخواهد ماند.

   اما جلاد معمولا شلخته و نادان است و معمولا به هشدار توجه نمي ­كند

و قطره ­اي بر زمين مي­ چكد و تكثير مي­شود و از هر سنگ مي­ جوشد يا به زمين

فرو مي­ رود و هر سال تا قيام قيامت به شكل گلي كبود از زمين مي ­رويد يا به

شكل ني كه هر گاه باد در آن مي ­پيچد اسم

قاتل و داستان كشته شدنش را به آواز مي­ خواند.


  ‌مبادا مباد كه قطره­ اي از اين خون بر زمين ريخته شود،

 كه ازهر سنگ خون بجوشد و تا غرقه ­ات نكند از

جوشش باز نخواهد ماند.


  اين قانون جهان اساطيري است. 


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 1:38 |

 

پرده­ ي نخست

 

عكسش را نشانشان دادم. گفتند ديده­ اندش . گفتند وقتي همه از

شهر بيرون آمده­ اند او مانده تاراه دشمن را ببندد. گفتند تير خورده بوده

از كمر. راه نمي­ توانسته برود. گفتند اگرمي­ توانست هم نمي­ آمد. 

گفته بوده من پسر جهان پهلوان ايرانم ، شرم از پدر را چه كنم كه زنده

باشم و دشمن به خاك من آمده باشد؟


رستم ،‌پدرش! تن سرخ  سهراب را برايم بياور!

 

پرده­ ي دويم

عكسش را نشانشان دادم. مي­ شناختندش. گفتند در رماديه

ديده­ اندش ،‌در زندان بغداد ،‌درموصل. گفتند به خاكش شك نكرد.

گفتند به رستم،‌به پدر ناسزا نگفت كه جهان پهلوان ايران بود.

نشانه­ ي سرزمين. گفتند ايستاد. سر خم نكرد و آن­ها،‌دشمنان،

آتشش زدند.


رستم، پدرش! خاكستر سهرابم را برايم بياور.

 

پرده­ ي آخر

عكسش را نشانشان دادم. ديده بودنش .در همين شهر،

اما من گمش كرده ­ام رستم.اين بار نه در مرزهاي دور، نه در سرزمين

دشمن، ‌در خانه  گمش كرده­ ام رستم. سهراب بامن بود.

ما كنار هم بوديم . كنار برادرها و برادر زاده­ هايمان. در خيابان ­هاي

همين شهر.

پيدايش كن.


 رستم. پدرش!  سهرابم را برايم بياور!


...

 

اين سهراب من است روي دست­هاي تو؟ اين سهراب من است خونين؟

سهراب من كه اين باربه مرزهاي دور نرفته بود. در سرزمين دشمن نبود.

كجا پيدايش كرده­ اي؟

توانست ترا ببيند؟ بشناسد؟  توانست از  آرزويش براي تو حرف بزند؟

بگويد  كه آرزوي بزرگش اين است كه دست­هاي ترا بگيرد و سرزميني

بسازد  كه روشنايي جهان و فخر توباشد؟

 من اين زخم ها نمي شناسم. من هزار سال است كه سهراب

مي­ زايم و تن جوان بي جان خاك مي­ كنم كه قرباني اين سرزمين

شده است. من زخم تيغ تاتار و مغول مي­ شناسم . كبودي زهر، زخم

شمشير، رد گلوله و تاول. اين زخم­ها به چشمم آشنا نيست. كجا

پيدايش كرده اي رستم؟

 چرا رو بر مي­ گرداني؟‌چرا دست پنهان مي­ كني؟

اين خنجر، اين خنجر كه تا دسته خونين است­، ‌اين جاي خالي نگين،

اين همان خنجر ياقوت نشان تو نيست كه نگينش بر بازو بند سهراب

نشسته است؟

آه! رستم ! پدرش! سهراب مرا اين بار نه دشمن. كه تو كشته اي!


افسوس.


/*]]-->
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 10:53 |

  گفته بودم اسفنديار  گردنه ايست كه همه ي ما سر انجام روزي بايد از آن بگذريم.

گردنه اي كه  بايد دست هايت را به بند اسفند يار ،نماينده ي دين و دولت بسپاري  و يا

چون رستم آزادگي را انتخاب كني و همراهش به ناگزير درد را .

آرش حجازي مي توانست حرف نزند. كافي بود سكوت كند . چشم هايش را نه خيلي

طولاني ،‌براي چند لحظه حتا ببندد و رويش را چند دقيقه بر گرداند. آن وقت هنوز

صاحب انتشارات كاروان بود  و كتاب هايش اجازه ي چاپ مي گرفت و  ترجمه هايش

به چاپ هاي چندم مي رسيد.

آرش حجازي مي توانست دست هايش را در سكوت جلو بياورد و منتظر شود تا

اسفند يار رويين تن ، نماينده ي دين و دولت دست هايش را در بند كند و پياده و

تسليم به پيشگاه شاه برد. و از آن پس امن و آرام و مطمئن روزگار به خوشي

بگذراند.

مي توانست حتا خوش دل باشد كه در پناه  امنيت اين تسليم مي تواند براي

سال ها كار هاي بزرگ كند و هم چنان بر پيشاني نشرش بنويسد: انسان ، آگاهي ،

آزادي.

اما حرف زد. شمرده، دقيق، منصفانه و  بي اغراق .

اما ترس توي چشم هايش بود. اين ترس براي من چقدر مقدس است  زيرا مي ديدم

كه او مي داند بهاي حرف زدنش را خواهد پرداخت. مي داند هر كلمه اش كبريت زدن به

انتشارات كاروان است ،كارش و بيشتر از آن حاصل زحمتي چند ساله.

ترس توي چشم هايش بود. و اين ترس چقدر براي من محترم بود زيرا مي ديدم كه او

مي داند خودش و خانواده اش،‌ آينده و امنيتش بهاي اين تسليم نشدن ،‌بهاي اين

آزادگي است.

آرش حجازي از اين امتحان سخت و ناگزير گذشت .بدون بند بر دست هايش.


گردنه ي اسفنديار هنوز پيش روي ماست.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 0:23 |
 

دیشب ساعت ده، زنی تنها  در کوچه ی ما فریاد می زد که خداوند بزرگ تر از سیاست است.

 تنها و با صدای خراشیده.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 10:54 |

 

جلوي پارك ملت جوانكاني ايستاده بودند با شال­ها، ‌مچ بند­ها يا انگشتر

 بزرگ سبز و عكس­هاي مير حسين موسوي را با چنان اصرار و اعتقادي

تعارف مي­كردند كه نمي­توانستي رد كني . يكي­شان داشت به مرد ميان

سالي( لابد در جواب سوالي كه من نشنيده بودم)  توضيح مي­داد كه مير

حسين را تا سه هفته پييش نمي­شناخته و با پدرش مشورت كرده و

فيلم تبليغاتي­اش را ديده و حالا مطمئن است كه او تنها راه نجات مردم

ايران است. مردم دورش جمع شده بودند و توضيح او تبديل به سخنراني

پر هيجاني شد كه شنوندگان زياد داشت. شور و شيفتگي­اش  برايم

آشنا بود. چهار سال پيش همين شور و سرسپردگي را در ميتينگ

دانشجويي در صورت و صداي جوانكاني ديده بودم كه احمدي نژاد را

تجسم عدالت خواهي مردمان فرودستي مي­ديدند كه روشنفكران دوران

اصلاحات به هيچشان گرفته بودند. چهار سال پيش­تر هم همين هيجان،

جان خيلي از ما را گرم كرده بود كه خاتمي را  راهي براي رسيدن به

رفرمي بي­خشونت و نرم  مي­دانستيم و حاضر بوديم براي به قدرت

رسيدنش حتا كتك بخوريم. من چهار سال­هاي زيادي را به ياد دارم و

شور­ها و شيفتگي­هاي بسياري را كه به سرعت به پشيماني و ريشخند

تبديل شده است.

من حافظه­ي زخمي درد ناكي دارم.

اين نوسان تند و شديد از خاتمي به احمدي نژاد و دوباره بر عكس از

كجاست؟ (پيداست كه منظورم از  اين دو ، اشاره به جرياني است كه به

آن منسوبند  و تنها به شعارهاي تبليغاتي­شان اشاره دارم. چيزي كه

مردم را جلب كرده­است.)

اين رفت و برگشت دائم اگر درست نگاه كنيم حكايت حالا نيست. قصه ي

تاريخي ماست كه پي در پي  تكرار مي شود(به دوران مشروطه نگاه كن

و ماجرا هاي بعد آن. به دوران پهلوي­ها و انقلاب) به همه ي افراط­ها كه

تفريطي دو چندان در پي داشته است.

يك بار به خاتمي دلگرم شديم و بعد،  شد آن چه شد. حالا نوبت مير

حسين است . حتا اگر از اين به سلامت بگذريم، من نگران موج بعدي­ام. 

 نگران چهار سال­هاي بعد. نگران اين رفت و برگشت تمام نشدني. كه

اسمش را گذاشته اند حركت در مدار صفر.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 8:16 |

 

عصربود.  قتل گرمای تابستان. بیشتر مغازه­ها بسته بودند.

 من و سهیلا چه می­کردیم در آن خیابان خلوت خواب آلود؟

از کتابخانه برمی­گشتیم لابد، یا از هزار و یک برنامه­ی تابستانی

 مدرسه. اتوبوسشان بی سر و صدا از ته خیابان آمد.انگار آمد و

رفتی هر روزه.  یک ایران پیمای قدیمی بود که جلویش پلاکارد زده

 بودند. تک و توک مردم توی خیابان ایستادند به دست تکان دادن.

سهیلا گفت : هه! بلند گو که دارند پس چرا این­قدر ساکت؟!

بعد ها راننده تعریف کرد کلی شلوغ کرده اند ،کلی توی سر و

کله­ی هم زده­اند تا نوار انتخاب کنند . بالاخره  یکی انتخاب شد اما 

 ابراهیم نگذاشت . تعریف کرد که ابراهیم گفته بوده" سر ظهری

مردم خوابند. اصلا قرار است ما برویم که این­ها سر راحت بگذارند

 زمین، آن وقت خودمان..." و بعد بلندگو را خاموش کرده.

مردم که دست تکان دادند راننده  خندان سرعت اتوبوس را کم کرد.

صندلی­ها پر نبود. سیزده چهارده نفر بودند. سربند­های رنگی

داشتند از همان­ها که زنگ­های ورزش می­آوردند مدرسه و ما با

 شابلون و رنگ رویشان چاپ می­زدیم:

هرکه دارد هوس کرب­وبلا بسم الله.

پرچم­هایشان را از پنجره­ها بیرون آورده­بودند و دوتا انگشتشان را به

 نشانه­ی پیروزی گرفته بودند بالا. همه­شان را می­شناختم.

بیشترشان از بچه­های دبیرستان خواجه نصیر بودند که کمی بالاتر

از مدرسه­ی ما بود و هر روز سر راه مدرسه هم را می­دیدیم. گیرم

که وقتی به هم می­رسیدیم سرمان را می­انداختیم پایین و از

دورترین نقطه­ی آن پیاده­روی تنگ قدیمی از کنار هم رد می­شدیم

 وبعد تقریبا بلا­فاصله پچ پچ­ها و خنده­های زیر زیرکی شروع می­شد

که مثلا چه پوشیده­اند یا کدامشان کتاب­هایش را  مثل دخترها با

کاغذ کادو جلد کرده یا کدامشان، جلوی کی، تا بنا گوش قرمز

شده.

یکی دو تا هم کوچک­تر بودند بچه­های مدرسه فارابی  .راهنمایی

پسرانه که بالای میدان بود و وقتی تعطیل می­شدند انگار زلزله

می­آمد.

 یکی­شان با همان علامت پیروزی برای کنار دستی­اش شاخ

درست کرده بود.

دست تکان داند و رفتند. انگار سرویس مدرسه.

هشت محرم بود. یک روز قبل از تاسوعا.

 

 

خبر را  راننده آورد . مثل جنون زده­ها یک کله کوبیده بود و آمده بود.

از پلیس راه یا مقر سپاه یا ارتش ، کسی را همراهش کرده بودند .

حریفش نشده بودند رانندگی نکند.از پشت فرمان پایین نیامده بود.

گریه نمی­کرد. اشک­هایش را ،هر چه داشت، توی راه تا برسد

ریخته بود. لبهایش کبود بود ریش چند روزه­ی آشفته داشت و

حالش جوری بود که خیال می­کردی هم­الان است که سرش را

بکوبد به جایی و مغزش را پریشان کند یا خودش را از بلندی پرت

کند پایین.

یک ریز حرف می­زد و هیچ کس جلودارش نبود بلکه ساکت

 شود و یک ساعتی بخوابد یا چیزی بخورد.برای هر که سر راهش

 بود تعریف کرده بود،کارمند های پلیس راه، خانواد­ه­ها که جمع

شده بودند جلوی سردخانه­ی بیمارستان و پای حرف هایش زار

 می زدند ،حالا هم توی رادیوی محلی که رسمی نبود و فقط تا

روستاهای اطراف برد داشت، اما هربار انگار فقط برای خودش

تعریف می­کرد. همیشه هم از اول، از این که خیلی شلوغ

می­کرده­اند و او دعوایشان کرده که: سرسام گرفتم و جنگ شده

بچه بازی و این که زبان به دهان بگیرند اگر نمی­خواهند پرتشان

کند توی دره­ای جایی. از این که یکی­شان برایش پسته پوست

کنده و پرتقال دهنش گذاشته که سخت نگیرد و حلال کند و تا

 نخندیده دست بر نداشته­است. از ابراهیم  که دو سه ماهی از

پسر شانزده ساله اش کوچک­تر بوده وهمه صدایش می کرده اند

آقا سید بس که عاقل بوده و با همه مهربانی می­کرده است .

تعریف می­کرد شب را شیراز مانده­اند و تاسوعا را سینه زده­اند و

بعد راه افتاده­اند سمت حاج عمران که نیروی تازه نفس

می­خواسته بعد عملیات.

وقتی می­رسید به گردنه­ای که کمین خورده­بودند  صدایش تاب بر

می­داشت.  سخت می­شد فهمید چه می­گوید:

 عصر عاشورا رسیدیم گردنه. از صبح توی ماشین سینه زده بودند

 صدای یشترشان گرفته­بود . تازه ساکت شده­بودند و سرشان را

تکیه داده­بودند به پنجره، پشتی صندلی یا شانه­ی بغل دستی و

چرت می­زدند که دیدم جاده را بسته­اند.  پنج شش نفر بودند اما

هم تفنگ داشتند هم آرپی­جی. تا بجنبم از پشت هم سبز شدند.

 بقیه روی کوه بودند می­دیدمشان . بچه­ها را یکی یکی کشیدند

پایین . دست خالی بودیم، دریغ از یک تیرکمان حتا. گفته­بودند

اسلحه را قرارگاه می­دهد. با بند کتانی­هایشان_ هنوز پوتین

نگرفته­بودند_ دست­هایشان را از پشت بستند و بردند زیر پل .

هی صدای تیر آمد و هی صدای فریاد. صدای جیغ.

خیلی طول نکشید . سرها را آوردند . یکی­شان خوش­مزگی

 می کرد که صندلی هر کدام را نشانش بدهم. سرها را گذاشتند

 روی صندلی­ها کنار پلاستیک­های نیم خورده­ی تخمه و پرتقال.

گفتند: این هم سوغات ما، ببر شهرتان.

 

 مردم جمع شده بودند توی میدان.

 دو روز از عاشورا گذشته بود اما دوباره علم و عماری آورده­بودند و

 چلچراغ­های  روشن سه­ رج .بازار تعطیل بود. آبادانی­ها سنج و

دمام می­زدند و دسته­ی زنجیر زن­های ترک از پادگان راه افتاده­بود.

 خیلی­ها به رسم عاشورا پای برهنه بودند روی آن آسفالت­های

داغ. اتوبوس از ته خیابان آمد. بلند گویش روشن بود . صدای

آهنگران هی نزدیک می­شد. دسته­ی پادگان ساکت شد .مردم 

سینه می زدند وبا نوار می­خواندند:

ایا اسب غرق اندر خون ذوالجناح امروز از چه گریانی  ...

 

سهیلا را توی شلوغی گم کرده­بودم. اتوبوس از جلوی رویم رد

 شد. با پارچه­ی سیاه پوشانده بودنش .

 فقط پرچم­ها از پنجره بیرون بود

 و

جای صورت­هایشان روی شیشه­، عکس های سیاه و سفید

 چسپانده بودند.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 11:21 |

 

خیال می کنم اسفند یار یک عقبه است. یک گردنه که همه ی ما

روزی به ناچار باید از آن بگذریم.

 اسفند یار شاهزاده است و نیزپهلوان دینی.زردشت خود رویین تنی

به او بخشیده و موید و نظر کرده است .

پس به عنوان نماینده ی دین و دولت نزد رستم می آید و می خواهد پهلوان 

 ایرانی را دست بسته به پیشگاه پادشاه برد.همه ی افتخار رستم این است

که هیچ کس، هیچ گاه بند بر دست های او ندیده است.

 رستم هرکاری می کند تا چون آزادگان بی بند و بی زنجیر همراه

اسفند یار نزد شاه برود . اما  شاهزاده او را بی بند نمی خواهد . 

 کار بالا می گیرد و به جنگ می رسد. تیر و تیغ براسفندیار روین تن

بی اثر است .رستم پیر و زخمی و نا امید از زال و سیمرغ کمک می خواهد .

سیمرغ راه کشتن اسفند یار را یه او نشان می دهد  که تنها چشم هایش

آسیب پذیرند. اما به رستم هشدار می دهد : 

 شئامت و شومی خون مقدس اسفند یار او را نابود خواهد کرد

 دیر گاهی پس از اسفند یار  زنده نخواهد ماند.

 خاندانش  بر باد خواهد رفت

و روحش تا ابد سر گردان خواهد شد.

رستم انتخاب سختی پیش رو دارد . مرگی بی افتخار  ،نابودی خاندان بزرگ و

 قدیمی اش ، و سرگردانی و عذاب ابدی روحی که تمام عمر کوشیده بود

 بی آلایش و " پاک به درگاه یزدان برد" و یا  دست سپردن به بند اسفند یار،

کسی که توامان  نماینده ی دین و فرستاده ی  دولت است.

رستم آزادی را انتخاب می کند و به ناگزیر مرگ را  و نابودی خاندان و  عذاب

ابدی را . اما تن به بند نمی دهد.

این که اساطیر هر قوم بخشی از سرنوشت فردی و اجتماعی آنان را

 می سازند چیزی است که یونگ از منظر روانشناسی به آن پرداخت و

کمبل از نگاه مردم شناسی ، و بیشتر  و جدی تر از همه ارنست کاسیرر

 از جنبه ی جامعه شناسی اثباتش کرد.

 

من نمی دانم در اساطیر کدام قوم آزادی بهایی چنین سنگین دارد؟

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 9:36 |
 

 ای خداوند

 مرا نجات ده زیرا آب ها تا به جانم رسیده اند

به وحل عمیق فرو می روم که جای ایستادن نیست به آب های عمیق

رسیده ام که سیلاب مرا مستور می کند

از فریاد کردنم خسته شدم، گلویم خشک شد. از کشیدن انتظار ،

 خدایم، چشم هایم بی نور شد.

ای خدا ابلهی مرا می دانی و گناهانم از تو پنهان  نیست

هنگام گریستنم و مبتلا کردن جانم به روزه، از برای من موجب ملامت بود

وقتی که پلاس پوشیدم از برای ایشان مثل شدم

دروازه نشینان بر ضد من گفتگو کردند و سرود می پرستان گردیدم

تو ملامت من ، و عار من و رسوایی مرا می دانی و همگی مخالفانم در

 حضور تو اند

ملامت دل مرا شکسته است و درد می کشم و منتظر تعزیت کننده ام 

 اما پیدا نیست و منتظر تسلی دهنده ام اما نیافتم

استدعایم به توست ای خدا از کثرت رحمتت و حقیقت نجاتت مرا استجابت

 فرما

مرا از وحل خلاصی ده تا فرو نروم و از مبغضان خود و آب های عمیق

مستخلص شوم

سیلاب مرا نپوشاند و لجه مرا فرو نرد و چاه دهان خود را بر من نبندد

ای خداوند مرا بشنو که رحمت تو نیکوست و موافق کثرت رحمت های

 خود به من توجه فرما

 و روی خود از بنده ی خود مستور مساز چون که در تنگی هستم مرا به

زودی استجابت فرما.

                            

                                                        مزمور ۶۹

                              سالار مغنیان را بر ساز های شش تاری از آن داود

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 12:26 |
 

ای خداوند!

مرا خلاصی ده زیرا که این جا اهل تقوا معدوم و مومنین از بنی آدم گم

می شوند.(۲)هرکس باطل را به همسایه اش می گوید و به لب های

چاپلوسی و قلب دو رو گفتگو می کند(۳)خداوند همه ی لب های چاپلوس

 و زبان هایی را که سخنان مغرور می گویند قطع می کند(۴)

که می گویند ما با زبان خود غالب می شویم و لب های ما با ماست

 و مسلط بر ما کیست؟(۵)خداوند می فرمایدکه حال نظر به مظلومی

مظلومان و ناله ی مسکینان بر می خیزم و ایشان ر از مردی که به ایشان

ریشخند می کند خلاص می نمایم......

 

                                                         عهد عتیق .مزامیر

                                                           مزمور دوازدهم

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 11:57 |
 

 

...به کدام مرز و بوم روی آورم؟

به کجا روم (و از که) پناه جویم؟

مرا از خویشاوندان و یاورانم دور می دارند.

همکاران و فرمان روایان دُوروَندِ سرزمین نیز خوشنودم نمی کنند.

ای مزدا اهوره!

چگونه ترا خوشنود توانم کرد؟

 

                                                      اوستا.

                                              یسنه،هات۴۶،بند اول

                                     

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:12 |

 

چند وقت پیش چیزی می نوشتم در باره ی شئامت پهلوانی و شومی

سر نوشت برگزیدگان .بحثی بود در واکاوی منش و سرنوشت پهلوانان

شاهنامه که اغلب تلخ و دشوار است. سعی کرده بودم نقش مردم را

در این شومی و رنج نشان بدهم، چیزی که معمولا در همه ی بررسی های

ادبی فراموش می شود چنان که گویی پهلوان در خلا زندگی می کند.

 نه تنها در بررسی ها و تحلیل های دانشگاهی که  در روایت اولیه ی

داستان هم حضور مردم اصولا ناپیداست اما در شکل گیری پایان داستان و

سرنوشت قهرمان تاثیر گذار است.

به نظر من پهلوانان اغلب قربانیان برگزیده ای هستند که جمع با سبعیت و

بی رحمی بسیار ( و حتا نالازم) آن ها را فدای بقای خویش می کند ،چنان که

قبایل بدوی قوی ترین مرد یا زیباترین دوشیزه را می کشتند و به خدایانشان

تقدیم می کردندو یا تکه تکه کرده در مزارعشان دفن می کردند تا بلایی را دفع

 کند یا برکتی را موجب شود.

 بحث مفصلی است که این روش و منش چه طور مثل یک الگوی رفتار ی ثابت

زندگی و رفتار اجتماعی ما ایرانیان را شکل داده است و ما مردم چه طور مثل

سایه های ناپیدا و بی مقدار، آرام ، هماهنگ و پیوسته ، پهلوانانمان را قربانی

 خویش می کنیم، از رستم بگیر تا امیر کبیر و تا  همین امروز همه ی کسانی

 را که روزی قهرمانان ما بوده اند.

میزان آسیب و آزاری که پهلوانان ، برگزیدگان ، یا کم رنگ ترش آدم های

متفاوت می بینند دقیقابه اندازه ی توان، اهمیت ، بلندی و دست کم ،

تفاوت آن هاست.

 

وقتی ندامت نامه ی نامجو را دیدم -  آن جا که از انتشار و استفاده ی

 بی اجازه از ترانه هایش حرف زده بود و آسیبی که از این راه دیده است

-  و یادداشت اول وبلاگش را خواندم که باز به تاکید  هم این را تکرار کرده بود -

و یاد شنیده هایم از سود های کلان تکثیر کننده های ترانه هایش افتادم دیدم

حکایت قدیمی مردم و پهلوانانشان این جا هم به نوعی دیگر تکرار می شود.

این که چه طور برگزیدگانما ن را روی شانه هایمان بلند می کنیم برایشان هورا

می کشیم و هلهله می کنیم  از حاصل بودنشان، افتخارات پیروزی ها ،

امنیتی که موجب شده اند ، یا آن چه ساخته اند ،تا آخرین ذره استفاده

می بریم و بعد اگر از دستمان فرار نکنند، لهیده و بی رمق و مال و آبرو

باخته رهایشان می کنیم تا بمیرند.

 آن مقاله را شاید روزی گذاشتم این جا.

  اما فعلا:

۱- شکر که نامجو از این چرخه ی باستانی معیوب بیرون است و  جان به در

برده.

۲- آدرس وبلاگی که این کناره گذاشته ام چیز هیجان انگیزی ندارد نه فیلم

برداری های خصوصی از خواندن قطعه ای در جمع دوستان ،نه اعترافی به

 عشقی از دست رفته نه آن قطعه ی به قول نامجو نامیمون قرآن خوانی، فقط ترانه

 های آلبوم ترنج است که همه شنیده اند اما تنها جایی است که با مهر و سند

 و امضا و دست خط ، ظاهرا! مال خود نامجوست. متن نامه ی جوابیه اش به

شکایت هم آن جاست.

 سربزنید.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 14:59 |

 

خیال می کنم هر کس خدایش را خود می آفریند. انتخاب می کند می سازد

و هم این است که خدای ایوب تسلیم محض می پسندد و سکوت و خدای

ابراهیم عاشق سر سختی ها و بیشتر خواهی های اوست که بعد از آن

همه معجزه ی سرد شدن آتش و زنده شدن پرندگان مرده ، باز بیشتر

می خواهد که " خداوندگار من نشانم بده بگذار با چشم هایم ببینم تا

باورم بیشتر شود".خدای گشاده رو و رقصان مولانا که تنها در سماع پی

در پی و قول و غزل رو نشان می دهد با خدای دشوار خوی سخت گیر و

 هراس آور ملامحسن فیض که حیب العبرات است و خواهان گریه های

کور کننده ی بندگان ترسان، یک خدا نیستند. یا وجوهی متفاوت از

خدایی اند که می تواند بی شمار چهره داشته باشد. خیال می کنم

ما از میان این بی شمار امکان ، بخشی را ، چهره و صورتی را

( آگاه یا ناخودآگاه ) به عنوان خدا می شناسیم، بر می گزینیم که

باز تاب خواست و خواهش ، باز تاب ترس یا عشق وشاید بیشتر از

همه نیاز ما ، خالی های جان یا جهان ما است.

   چنان که انسان بدوی از درختی، کوهی تکه ای بر می گزید و از میان

 بسیار شکل ها ی ممکن ، صورتی انتخاب می کردتا چیزی بتراشد،

بسازد که در خور پرستش بداندش.

صورت گردانی که پیش از این نوشته بودم هم به نوعی مقدمه ی

همین بحث بود.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 14:39 |

 

دل مشغولی آن روز ها هم اسم ها بودند و معناهای پیدا

و پنهان شان و نیز خدا. خدایی بازیگوش ، فرار، منتشر

 میان معنا ها ، تصور ها، و تفسیر ها و دستور های بسیار.

 حاصل این دو، شد دریافت هایی کاملا شخصی از

 اسم های خدا .

 به اصرار دوستی که این ها به کارش می آمد چند

 تایی اش را نوشتم و نیمه و ناقص تمام شد.

هم نوشته ها هم احوالی که باعثش شده بود .

بعد از یک سال دوباره برگشتن به آن احوال سخت بود .

می شد پیشنهاد دوباره از سر گرفتنش را رد کرد .

 نکردم. ناتوانی از نه گفتن در برابر اصرار تازه بود یا

 آن حس ناتمام ماندن که بسیار بد آیند من است ؟

دوباره نوشتنش حال خوبی بود اما شنیدنش با صدای

دیگری ،مخصوصا وقتی با تبحر تاتری و  درمان ناپذیر

 گوینده ی خوش صدای تلوزیون این همه

بی نقص خوانده می شود،برایم غریبه و دور است.

به اسم هایی که انتخاب کرده ام نگاه می کنم .از خودم

 می پرسم این خدای من است؟ آن چه من از تمامی 

 او انتخاب کرده ام؟ دوست داشته ام؟

 

رفیق

من رفاقت سرم می شود.تا حالا پشت رفیقم را خالی

 نکرده ام . رازش را ،پناه و پسله های روحش را برای

کسی وا گو نکرده ام.

کاری داشته کارم را زمین گذاشته ام و به خاطرش

تا آن سر شهر کوبیده ام.تا بوده مانده ام وقتی

 خواسته برود همه ی پس اندازم را گذاشته ام

 جیبش مبادا مجبور شود به غریبه ها رو بیندازد.

منتی نیست.کاری نبوده اصلا.رسم رفاقت است فقط.

 حالا تو چه می کنی رفیق الاعلی؟

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 2:3 |
 

و من

    در کار آفریدن خدای خویشم 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 13:37 |

 

در مقدمه ی شاهنامه آن جا که ستایش خرد  آمده است و

"گفتار اندر آفرینش عالم"، وزن فعولن فعولن مناسب حماسه

 و موضوع کاملا جدی ، ناگهان غزلی به اندازه ی یک بیت  مثل

برق می درخشد و ناپدید می شود. همیشه فکر می کنم فردوسی

در چه احوالی این بیت را گفته ؟ بیشتر از هرچیز شبیه شکستن

بغض مرد مغروری در میان یک گفتگوی جدی است .و البته مرد

به سرعت خودش را جمع و جور می کند و دوباره بر می گردد

و دنباله ی  بحث را پی می گیرد و انگار نه انگار .

ببین:

ز یاقوت سرخ است چرخ کبود         نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ      بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندر و گوهردلفروز                کز او روشنایی گرفته است روز

زخاور برآید سوی باختر                 نباشد از این یک روش زاستر

ایا آن که تو آفتابی همی            چه بودت که بر من نتابی همی؟

چراغست مر تیره شب را بسیج      به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا           ........

 

می دانیم که فردوسی مقدمه را بعد از اتمام شاهنامه سروده.

 می دانیم همسرش که به روایت هایی پهلوی می دانسته و

در خواندن داستان باستان کمکش می کرده آن زمان از دنیا رفته

بوده است . آیا این  غزل کوتاه ،شکستن بغض مرد مغرور است وسط این

حرف های جدی؟ این بیت عجیب ناساز ؟

ایا آن که تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی؟

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 9:30 |

 

 

داشتم از تشنگی می مردم.

هر دو داشتیم از تشنگی می مردیم. خوابیده  ، نه ، افتاده بودیم روی شن ها،

وسط بیابان ، مگر کسی از شتر دار های محلی یا راه بلد ها پیدایمان کند،

کسی به صرافت بیفتد که چرا این همه دیر کرده ایم.

آفتاب بریانمان می کرد.

از خودم بدم می آمد از این همه ضعف در برابر تشنگی.

مخصوصا وقتی به او نگاه می کردم.

کمی جلوتر ، پشت به من تکیه داده بود به سنگی که کمی سایه داشت

 و چیز می نوشت.

انگار نه انگار که داریم از تشنگی می میریم و کسی پیدایمان نکرده است.

عرق از گردن تا میانه ی کتف هایش را خیس کرده بود. هر از گاه بر می گشت

 و می پرسید: خوبی؟

تا چند ساعت قبل جواب مفصل می دادم . حرف زدن با او، پیدا کردنش تنها،

دور از حلقه ی مریدان ،غنیمتی بود که به بیابان و ترس و تشنگی می ارزید.

 

 وقتی آدم را نگاه می کرد، وقت زود می گذشت.

 

دفتر چه اش را بست . چرخید سمت من. پرسید: خوبی؟

 جان جواب دادن نداشتم.

زبانم از زور خشکی نمی چرخید لب هایم انگار ورم کرده باشد تکان نمی خورد.

از ضعف خودم در برابر او، خجالت می کشیدم. با حرکت دست گفتم خوبم.

بلند شد و راه افتاد کمی دور و بر را نگاه کرد و دوباره برگشت

گفت:بی فایده اس . باید صبرکنیم تا پیدامون کنن.

و سرش را تکیه داد به تخته سنگ که کمی سایه داشت و خوابید.

 انگار نه انگار .

همین  یقین و توکلش پا گیرم کرده بود.

 

 

خواب نبودم . چشم هایم را بسته بودم که آفتاب کورم نکند.

 نیمه هشیار صدایی شنیدم.

صورتم تر شد.

مردی کنارم نشسته بود . شترش کمی دورتر . مرد از قمقمه آب

 می ریخت توی دستش و می پاشید به صورتم.

بدنم شعله می کشید. صورتم تاول زده بود. آب صورتم را می سوزاند .

قمقمه را از مرد گرفتم . دستم در نیمه راه دهان ماند.

خودم را کشاندم سمت تخته سنگ.

می ترسیدم .

ََ نکند از تشنگی مرده باشد؟َ

 

کلاه را آرام از روی صورتش بر داشتم. آب را ریختم روی لب هایش.

بیدار شد . چشم هایش را باز کرد. قمقمه را دستم دید.

 با همان صدای عمیق زنگ دار گفت:

ممنون. خودت بخور. این آب هنوز یخ یخه.

و به قمقمه اش اشاره کرد که زیر سایه ی سنگ کنار دفترچه گذاشته بود...

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 11:39 |

 

 

 

گفتند : در او بدم . نجاتش بده .

 

 اورا که هنوز گرم است .

 

هنوز تنش می تپد.

 

 هنوز روحش دور نرفته است .

 

 

گفت: چه کاریه؟ اول ، عمر خودشو کرده .

 

دوم ،  وقتی  که زنده بود  هم خیلی بهش خوش نمی گذشت.

 

سوم، ....

 

اصلا  وایسین عقب تر... من قراره معجزه کنم یا شما ها؟

 

 

و بچه را از تن زن بیرون کشید و بر او دمید.

 

 و زن خود مرده بود.

 

 بچه زنده ماند.

 

 همه صدایش می کردند مرده زاد.

 

 به درازی زیست اما هیچ گاه به تمامی زنده نبود.

 

 

 

 

نتیجه ی اخلاقی : چرا نفهمید اگه زن رو نجات می داد  نوزاد – بی معجزه ای -  زنده

 

می موند و هردو  کامل بودن ؟

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 7:15 |
 

                     

        همان به كه  چشم

                                    فرو بسته باشي ...                   

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 10:28 |

                              

 

                       

ابراهیم پس از سالها نشست ،روبه روی خورشید، میان مردمانی که سربه سجده داشتند یا به ستایش وهراس به خاک چشم دوخته بودند .ابراهیم سجده نکرد ، از دیدن بازش می داشت، از کشف کردن ، غرق شدن .                                                                 

سر انجام ،خدایش را یافته بود،  حضوری معاینه داشت ،گرمش می کرد،

می سوزاندش،کورش می کرد،  خوب بود!

     

خورشید بی رحمی عاشقانه ی خدایان را داشت ، به نیرومندی هراس انگیزی می تابید ، ابراهیم دیگر جایی را نمی دید . پیشانی اش تاول زده بود: 

طاقتم را می سنجی؟

وشانه هایش را برهنه کرد و  شیفته تر در خورشید خیره شد.

در برابر خدایی چنین صریح می شد به خوش دلی شکست ، گریست ، برهنه شد ، خود را به آتش کشید . دوید، رقصید و قربانی کرد .

ابراهیم چشمهایش را بست واز شوق هراس انگیز قربانی کردن خويش در پیشگاه خدایی چنین نزدیک ، لرزید.                                 

 

آفتاب کم کم نرم و  آرام شد چونان خدایی که پس از آزمون های دشخوار بر سرسپردگی بنده اش رحمت می آورد و او را به پس پرده ی جبرو.تی اش می برد خورشید نیز ان روز همه ی رنگهای اثیری اش را به ابراهیم نمایاند چنانکه تا ان روز هرگز به کسی نشان نداده بود.

 

و حال ابراهیم  دیدنی بود.

 

غرو ب که شد همه ی سجده کنند گان تسبیح خوان برخاستند ،خاک از جامه تکاندند و خرسند ازعبادتي كه فروخته بودند ومطمئن به نواله اي كه  از جانب خدايشان مي رسيد به خانه هايشان رفتند.

 

ابراهیم  ماند .تاول پیشانی و سر شانه ها یش   می سوخت .هوا تاریک بود .

ابراهیم گفت :تنها ساعتی مانده است .تاب خواهم آورد .

 

جهان خالی بود . بیابان قفری که نابینایی اش هررنگي  را بیهوده می کرد.

 

 خدا یش نبود وهیچ چیزمعنا نداشت .

 

زخم هايش،چشم هايش كه تار شده بود، همه ي شعر ها،نيايش ها ،همه ي افسانه هايي كه از زيبا ترين پرستش ها مي دانست ،نعش عزيز ترين قرباني روي دست هايش بو مي گرفت وخدايي نبود تا آن همه را پيشكشش كند.

                                                                                                       زمان مي گذشت و ابراهيم يك شب بي خدايي را تاب نمي توانست آورد.

 

بر خاست ، درد داشت،و بی آن که خاک از جامه بتکاند رفت. در بیابانی

 که تاریکی مشرق و مغربش را حتا ، بلعیده بود. رد اشک هایش روی خاک

 می ماندو با خودش می نالید : انی لا احب الافلین.... انی لا احب الافلین

 

 ابراهيم رفت تا خدايي بيابد، خدايي بيا فريند، شايسته ي آفرينه اي چونان

 

ابراهيم - حتا بي حضوري معلوم - خدايي  كه  براي ساعتي حتا در تاريكي كور

 

جهان رهايش نكند.   

 

 

                                                                    

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 21:27 |

 

لقمه هر خورنده را در خور او دهد خدا

آن كه گلو بگيردت حرص مزن مجو مجو

 

گفت كه لقمه‌اي از آن گر ببري سوي دهان

حلق و زبان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو...

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 14:14 |

 

شب و ستاره و شهریور، صدای دور اذانی گم،

 

و نیچه:

"هنوز به جستجوی خویش بر  نخاسته بودید که که مرا یافتید،

همه ی باورمندان چنین می کنند، از این روست که تمامی باورها

از اهمیت ناچیزی برخوردارند.اکنون از شما می خواهم که مرا از

 دست دهید و خود را بیابید. تنها زمانی که مرا انکار کرده باشید

به سوی شما باز خواهم گشت .

 

                                                                                     چنین گفت زردشت...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 21:36 |

 

 

آدم که چشم باز کرد از همان عطسه ی اول، خدا آسیب پذیر شد . تبدیل شد به کسی که با همه ی جبروت قادر علی کل شئ ،

می شد نافرمانیش کنند.

پیش از آن همه جا امن و آرام بود.، فرشته ها در کار   تسبیح و ملائک در حال سجود، آدم چشم باز کرد و حال خدا دیدنی بود!

 

کسی را یافته بود ، ساخته بود که دوست داشتنش معنی داشت ، که عشقش قیمتی بود .

دل خدا لرزید: اگر رو برگرداند چه؟

 - می توانست رو برگرداند –

اگر کافر می شد؟

- می توانست کافر شود –

اگر نمی فهمید ، اگر سرش گرم می شد  و یادش می رفت که خداوند خدا چقدر دوستش دارد و چه قدر مشتاق دوست داشته شدن از طرف اوست چه؟

 

حال خدا دیدنی بود.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 16:31 |

 

یونگ در آغاز کتاب "پاسخ به ایوب" مقدمه‌ای دارد با عنوان "درخواست از خواننده‌ی مهربان" و در آن با لحن عذرخواهانه‌ای از خوانندگانش درخواست می‌کند پیش از آن که به اتهام کفر پوستش را بکنند یا به خاطر خرافه‌پرستی ریشخندش کنند، کمی درباره‌ی حرف‌هایش در باب ایمان مذهبی و مقوله‌ی خیر و شر تأمل کنند. بعد هم  در فصل مفصلی مقدمات بحث را با لحن شمرده و احتیاط‌آمیزی شرح می‌دهد.

چیزی که من می‌خواهم بنویسم نیاز به مقدمات بسیار در باب رابطه‌ی "نام و ذات" و نیز "صورت‌گردانی اسطوره‌ها"دارد. پی‌‌گیری و تشخیص صورت‌های دگرگون‌شده‌ی  کهن‌الگوها و بن‌مایه‌های اساطیری در فرهنگ، زبان و اعتقادات امروزی، بحث بسیار مفصلی است. نمی‌دانم آیا هرگز مجال مطرح کردنش فراهم خواهد شد یا نه؛ اما فعلا از "خواننده‌ی مهربان" درخواست می‌کنم بدون همه‌ی آن مقدمات، از این زاویه هم به موضوع "آدم و خدایانش" نگاه کند. مسلما این نه تنها دریچه است و نه بهترین آن، فقط یک پنجره‌ی دیگر است که شاید تازه باشد.

همین و تمام .

 

گمان می کنم تصور ما – حداقل در حیطه ی زبان- از خدای یگانه برایند تمام خدایانی است که بشر در طول قرنها آنها را پرستیده به آن ها نیازمند بوده دوستشان داشته یا از آنها ترسیده است.

زیرا نمی توانسته تصور کند خدایی که ابرها را در اختیار دارد همانی است که خشک سالی،  قحطی و وبا دراختیار اوست .

 خدای جنگ – که لزوما می بایست از کشتن خرسند شود و لذت ببرد- چگونه می توانست خدای حامی زنان و کمک کار ایشان در به دنیا اوردن فرزند و شیردادن و رهایی شان از بیماری باشد؟

 و چگونه می شد که این همه بی دخالت مستقتم خدایی مشخص به انجام برسد؟

 

رد این احساس و تفکر را درفرهنگ اعتقادات امروز و نیزحتا درزبان ادیان توحیدی می شود دید. آشکار ترینش دراعتقاد اهل کتاب به قدیسانی است که هر کدام حامی  گروهی خاص اند : سن امانوئل " حامی چوپانان و گله ها ، سنت  ترزا حامی زنان ، " سن سباستین حافظ مسافران و گم شدگان کوهستان و... درباورهای ما نیز همین نقش معادل را می توان در اعتقاد به خضر به عنوان حافظ مسافران و گم شدگان و یونس حامی گرفتاران و زندانیان ، دید .

حتا اسامی خاصی که برای خداوند می شناسیم  واو را به آن ها می خوانیم نیز رنگی ازآن باور کهن چند خدایی را در خود دارد:

خدای باران و باروری "رزاق"  خدای مسافران " خیرالحافظین" خدای جنگ"منتقم" "قاسم الجبارین" " کاسر" "قاهر"  خدای روشنی ، خدای راه های تاریک و........

 به یاد بیاوریم  که به ما توصیه شده در هر موقعیت خداوند را به نامی بخوانیم که مناسب نیاز و شرایط ماست . در دستور اذکار آمده است برای زیاد شدن رزق ، ذکر " یا رازق" و برای گره گشایی ذکر" یا مفتاح " برای بخشایش گناهان ذکر" یا غفار" برای دوری از رسوایی ذکر "یا ستار" .و....مجرب است.

 اگر گم شدی خداوند را به نام هادی بخوان و اگر فقیر بودی او را " یا غنی" صدا بزن.

 این نام ها هر یک خاصیتی دارد در پیوند با وجه خاصی از قدرت خداوند. با گفتن آن اسم خاص و مرتبط با نیازمان در واقع همان وجه از وجوه متفاوت و مختلف خداوند را فرا می خوانیم که به آن نیاز مندیم. گویی ازمیان خدایان بسیار (اسامی و وجوه بسیار خداوند) به معبد خدایی قدم گذاشته ایم که به قدرت خاص او محتاجیم.

وقتی طلب روزی می کنیم "رزاق" را فرا می خوانیم،یعنی خداوند را در کسوت خدای باروری و برکت بخشی می بینیم و نه درکسوت خداوند جنگ یا ایزد محافظ  مسافران وغریبان یا خدای باران.

در واقع اگر یگانگی و یکپارچگی خداوند نه دراستنباط و استدلال عقلی، بلکه درپنهانی ترین ودرونی ترین بخش وجود وناخوداگاه مان حضوری بی تردید داشت، یا به بیانی دیگر،اگرما می توانستیم همه ی این وجوه گوناگون وگاه – بنا به فهم ما- متضاد را،در یک وجود واحد تصور کنیم ، برای همه ی احوالات گوناگون، تنها یک اسم برای فرا خواندن او کافی بود، زیرا با همان یک اسم خدایی را فرا می خواندیم که همه ی این وجوه دور از هم را هم زمان داشت . اما یک اسم هرچند فراگیر، ما را بسنده نیست، زیرا درعمیق ترین لایه های وجودی هنوز پی خدای بارانیم که مارا از چنگ خدای خشک سالی نجات دهد یا خدای حافظ زنان و خانواده که مارا از آسیب خدای جنگ در امان بدارد.

اما خدایان کهن از آن جا که وجود هایی جدا ازهم بودند – وحتا گاه در تعارض- می توانستند پناه آدمیان از آسیب خدایان دیگر باشند . خدای باران حامی انسان ازقدرت نمایی- وحتا انتقام جویی- خدای خشکسالی بود وخدای روشنایی همواره در ستیز با ایزد تاریکی ،این تقابل وتضاد تقریبا در تمام مجموعه خدایان اقوام دیده می شود.

.با آمدن ادیان توحیدی، خدایان متعدد تا پشت مرزهای افسانه و مطالعات باستان شناسی عقب نشستند،اما تضاد میان مرگ و زندگی ، بیماری و سلامت ، برکت و خشک سالی همچنان واقعیتی عینی و غیرقابل انکار بود . چه گونه می شد همه این وجوه متفاوت را (که هر کدام پیش از این خدایی مخصوص ومنحصرداشت) ، دریک خدا جمع کرد؟ اکنون می بایست ازمرگ ، بیماری، قحطی و بلا – که از جانب خدا و به اراده ی و تحت امراو بود- ، به پناه همان خدا ،گریخت.

 جالب آنکه عین این مسئله را دراعتقادات عرفانی به این شکل پاسخ گفته اند: گریختن از" قضای الهی" به" قدرالهی" .

 قضا این جا تقریبا معنایی معادل هرچیزسهمگین ودشوار(خدای خشکسالی، جنگ و..) دارد، و قدر در بر گیرنده ی هر لطف و عنایت و برکت

 ( خدای محافظ ،خدای حامی انسان ها و جانوران اهلی و..) است.

در ساحت زبانی، این تفکیک را می شود در اسامی جلال و اسماء جمال دید.

 

در باره ی اسم و رابطه اش با اساطیر وقت دیگری- اگر بود- حرف خواهیم زد.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 12:26 |